سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
صد و پونزدهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢۸

نمیدونم چرا این حال بد تمومی نداره!!!شایدم به زور قرصا خوب بودم و طبیعی که حالا بد و مضطربم

امشب کتاب عزت نفس رو میخونم...سعی میکنم زیاد بخونم.بریکینگ بد خیلی مشمز کننده بود :\ حالا شاید یواش یواش بهتر شه...نمیدونم.

اون بچه لوسه سر کلاس رو اعصابمه...دلم نمیخواد چیز بد بگم!ولی خب خیلی لوس و مزخرف بارش اوردن...حواسشم معلوم نیس کجاس همیشه

راستش اینروزا که حالم خوب نیس حوصله شونو ندارم،اصلا...سرشون داد میزنم و اعصابشونو نذارم.حس میکنم رو دادم بهشون.دفعه ی بعد خشک تر میشم.معلمی اعصاب میخواد...البته منم بی اعصابم خب...چی کار کنم.به هر حال

خرای احمق تخص

هوووووف.چقد اینجا خوبه.چقد راحتم.

چی دوس دارم؟زودتر چیزی بدوزنم و به دامنا برسم...تا هی دامن بدوزم.

بعد؟دوس دارم حتمن بتونم برم باشگاه.ایروبیک یا رقصی چیزی...البته هر روز یا یه روز دو میون باشه....

بعد؟یه کار پیدا کنم.یه کار خیلی خوب

بعد؟اراده کنم درس بخونم اگه کار پیدا نشد

بعد؟ادمای بیشتری عروسک بخرن.اوضاع خیلی بده.من اصلا مشتری ندارم چون خودمم دل نمیدم هم تو اینستاگرام باشم...

خیلی زیاد من نیاز دارم با ادمای همسن خودم بچرخم...من تبدیل شدم به یه ادم با دغدغه های خیلی دور از سنم...این اعصابمو بهم میزیزه....

من باز داره حالم بد میشه...حسم به خودم بده.از ادما بیشتر و بیشتر بدم میاد...خیلی حوصله ی هیشکی و ندارم.جز دوستام.همینا که میدونن همه...اصلا دل و دماغ ندارم...

متاسفانه همش گریه م میگیره...هیچ نمیدونم چرا.همش حس بد و بدی از خودم دارم...شاید چون این چند وقت خیلی درگیر ادمای چرت بودم

گفتم که دوست دارم بتونم هایکو بنویسم؟حالا نمیدونم چمه...ولی افتاده به سرم.

باید سعی کنم کتابای جیبی شعر و هایکو بگیرم که همش بخونم شاید مستعد شم.

باید لااقل درس بخونم.چیزی نمونده که خب!

راستش به یه ادم مجازی ای نزدیک شدم و دیدم اصلا به اون جذابی که فکر میکردم نیس،اول اینکه درباره سنش اشتباه کرده بودم...دوم اینکه خیلی شبیه خودش نیس!شبیه یکی دیگه س...هووووووف

  نظرات ()
صد و چهاردهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٧

امشب حتمن میخوام سعی کنم کارامو بکنم...تمرینایی که دکتر گفته.

امروز پارچه گرفتم و باید سه تا عروسک درست کنم.اسونن اینا.یکیش خب مهم ترم هس باید زود اماده شه...وای من چقد گهم بیچاره گف تا بیست و نهم میخواد.تموم میشه حتمی

راستش نیاز دارم یه روز کاملاااا واسه خودم باشم...بعد کارامو بکنم.امروز زنه تو کلاس خیاطی بهم گف که خیلی یواش کار انجام میدی!اخه به تو چه!!!!! دلم میخواد ...اییییشششش

ازونورم زنیکه گفته زنگ میزنم که بیای!!!!تا الان زنگ تزده

ازونور گوشم تو وضع بدیه :( گوشواره و نخ هر دو چسبیدن!!!!عجیبه ها!گیری افتادم سر گوشوارهه.بعد خب منم یه کم بدم میاد.حس کثیفی میکنم...

چقد حرفام نصفه میمونه جدیدا!

  نظرات ()
صد و سیزدهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٦

طی یک عملیات والفجر صبحی گوشواره رو از گوشم کشیدم بیرون.فک کن دور گوشواره ورم داشت دیگه.واسه همین گوشواره فرو رفته بود...بعد که ورم میخوابید گوشواره همچنان زیر گوشت میموند.زیر پوست.گوشواره بیرون نمیومد...فک کن!!!حالا وحشناکی بود!

از پشت گوشواره رو فشار دادم افتاد بیرون و خواهرم با موچین گرفتش که باز نره زیر پوست...بعد من قبلش حموم رفته بودم گوشمو شسته بودم کفی بود گویا واسه همین به راحتی اومد بیرون.اماده ی یه درد حسابی بودم که خدارو شکر تو یه حرکت راحححت اومد بیرون،عجیبه!!!به صورتی که اون پیچ پشتش همچنان مونده بود....

خب تا اینجاش به خیر گذشت...تو اینه نگاه کردم و دیدم جای سوراخ یه حفره ی گتده هس

وااااای فک کردم سوراخ گشاد شده و تبدیل به حفره شد که همه گفتن نه!چون گوشوارع فرو رفته بود تو پوستت جای اونه که باز مونده.کم کم جمع میشه.وای خیلییی زشت بود :((

بعد گوشواره انداختم.حالا انقد گوشم باد داشت که نمیشد اون پیچ پشتشو انداخت بعد خواهرم گف نخ بندازیم

اومدیم نخ بندازیم سوراخ دیده نمیشد :\ خلاصصصصصصه الان یه عدد گوشواره و یک عدد نخ تو گوشم چسبیده :)))))

خدا کنه زودتر  درست شه دیگه.رو اعصابه.میترسم موهامو که شونه میکنم نخو بکشم

در واقع این گوش سوراخ کردن نباس انقد وحشتناک میبود...خود گهم به این روز انداختمش.

اگه نه میم نافشو پیرسینگ کرده هیچییییش نشده.ز هم که همینجای گوششو که من سوراخ کردم سوراخ کرد هیچیییی یه کم ورم

من؟پدرم دروووومد.اون فرو رفتن گوشواره وحشتناک ترین قسمتش بود....

.

امروز یه شاگرد خصوصی پیدا کردم و خوشالم :)) خب این یعنی پول...سفارش عروسک دارم ببببعد!

کلی ام پول قرضم و این ازارم میده :(

دلم یه ای واچ و یه گوشی میخواد...خوبه والا.هیچی پول ندارم خواسته هامم سر به فلک میکشه.

یه دونه ازینایی شرکت کردم که پول میدی هر ماه بعد یه ماه میرسه بهت...خیلی دوست دارم زودتر مال من باشه :| میرم گوشی میگیرم...بعدم یه ای واچ میخوام.

میخوام و شوخی ام ندارررررم

امروز بچه شلوغه تمرینشو انجام نداده بود بعد همه بهش میگفتن چرا انجام ندادی و فلان بعد این میگف الان انجام میدم من به کسی وابسته نیستم  :)))))))))) خر خنگ

اون بچه لوسه خیلی رو اعصابه و اذیت میکنه

  نظرات ()
صد و دوازدهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٥
  • دارم فیلم میبینم
  نظرات ()
صد و یازدهم ـ ۱۱۱ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٥

طی یک حرکت جنون امیز دیوانه وار کانالو ترکوندم

پشیمونم.صد در صد.دیگه حوصله ی اون یکی کانالم ندارم.اولین باره حوصله ی جای جدیدو ندارم من...همیشه بعد ترکوندنا با ارامش میومدم جای جدید...شاید هم جای جدید خوبه!

یه بی تابی ای دارم.دوس دارم تو بی خبری باشم.از همه

دوس دارم تنها باشم...تنها...

فک کنم عنقریب که کانال رو بترکونم.با راحتی چون واسم ارزشی نداره.اونجا خونه م بود...خونه ی اولم که ترکید و رف پی کارش...هوووووف

ناراحتم...زیاد.

ولی اون لحظه از وسط اشکا پاکش کردم رف پی کارش :((( حس نوشتن تو این یکی هم نیس...به هر حال...قاعدتا فردا خوشحالم شاید...

میخواستم تمیرینی که دکتر داده اینجا بنویسم اما حوصله شو ندارم.

  نظرات ()
صد و ده نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٤

امروز جواب تستمو دکتر توضیح داد.شاید واسه همینم علیرغم روز خیلی خوبی که داشتم اما حالم گرفته س

تو روحیه م خیلی تغییرات ایجاد شده.این حالمو خوب میکنه ولی از طرفی حرفای امروز هم نشونده ی داغونیمه

مث دکتر قبلی گف که خیلی صادقی.روابط اجتماعی خوبی داری ولی نمیذاری کسی بیاد جلو.از اعتماد به نفس پایینت...گف به راحتی کات میکنی با ادما،استزس داری و حساسی و وسواس فکری داری.گف چهارچوب اخلاقی داری و بهش پایبندی...

خب اینارو دکتر قبلی هم گف.اما چیزای جدید این بود که گاهی لجبازی که قبلی گف اصن نیستی!گف اصلاااا افسرده نیستی حتی زمینه شم نداری.گف وقتی شادی انقد شادی که ازونور بوم میفتی.وقتی غمگینی هم حوصله ی هیشکیو نداری.گف افسرده نیستی درونگرایی.جمع و شلوغی اعصابتو خورد میکنه...گف انتقاد پذیر نیستی

گفتم پس چرا دکتر قبلی تشخیص افسردگی داد؟گف لابد یه افسردگی موقت بوده!راس میگه به نظرم.حتی خودم دلیلشو میدونم

یه بار تو وبلاگم نوشتم اعصاب از خوزم خورده که انقد بابت یه موضوعی دارم خودمو اینجوری داغون میکنم...گف اصلا زمینه ی افسردگی نداری.انرژیت خوبه.از نظر جنسی خیلی خوبی.خیلی  :دی اره خلاصه

گف تو در منطقتو بستی...خشمگین میشی یا حساس....گف تو جامعه ی ما باید انتقاد پذیر باشی چون جامعه ی انتقاد کننده ای داریم.نمیتونی انتقاد پذیر نباشی ولی باید به یه ورت باشه (اینو نگف یه چیزی گف که معنیش اینه) گف سین باید رو خودت کار کنی...باید عوض شه ذهنت.باید منطق مغزتو باز کنی.

توضیح داد حساسی.منظر بهم گفته بود اینو...گفتم یه مشکلی که جدیدا دارم چون فهمیدم حساسم دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط...مثلن جریان چند وقت پیشو گفتم و اینکه چقققد من درگیر بودم که شاید چون من حساسم اشتباه برداشت میکنم.گفتم یعنی دونستن اینا دیوونه ترم کرده.گفتم حتی وقتی دوستام تایید میکنن میگم چون میدونن من حساسم اینو میگن که ناراحت نشم.

گف ببین تو هوش خوبی داری.اینجوری ام نیس که نفهمی کی داره چی میگه... نیازی نیس خودتو اذیت کنی.نیازی نیس ببینی درست فکر میکنی یا نه...چون هوشت کم نیس که بگم نمیفهمی.

گف ببین در منطق رو بستی و وقتی حالت بد میشه یا خشمگین میشی و نق میزنی و اعتراض میکنی یا احساسی برخورد میکنی میری تو خودت.

گف باید منطقتو بیدار کنم.قراره رو این موضوع کار کنیم.

بهم گف به خودت سخت میگیری.گف تو زود کات میکنی همه چیو...حوصله نداری زیاد ادما دورت باشن...

(البته من الان خیلیییی بهترم.یاد تابستون میفتم که کللللن همه چیو همه کسو ول کردم و تنها نشستم)

اول که رفتم گف تمریناتو انجام دادی.گفتم نه!گف میدونستم که نمیتونی.چون متاسفانه وضعیت روانت خوب نیس...گف وسواس فکری شدیییید داری.انقد که شده اختلال و باید قرص مصرف کنی.گف ولی دوس ندارم فقط قرص بخوری...باید روان درمانی شی.گف قرصا ارومت میکنن ولی نمیتونن اعتماد به نفستو خوب کنن که...

تمرین داد که خوب بود.بعد سه هفته ی دیگه باید برم...هووووف

*نمیدونم کار درستی ثبت جلسات روان درمانیم؟اینکه بعدن بخونمشون؟

  نظرات ()
صد و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٢

نشد بریم دکتر واسه خاطر تشییع و شلوغی خیابونا بسته بودنشونو فلان...

پنجشنبه میریم.پنجشنبه قرار بود پ رو ببینم که میپره دیگه.

خیلی کم خوابم،شبا دیر خوابم میبره.کم میخوابم.اما باز شب بعد بی خوابم.

نه که اذیت شم.اما خب یه جورایی لازمه که زود بیدار شم.گاهی انقد منگ میشم نمیفهمم چه خبره.کلاسمو نمیرم اگه برمم خوابم...روزا میگذرن میشه یکشنبه و من میمونم که حالا چی کار کنم که کلاس خیاطی اومد و من حتی جزوم کامل نیس :(

از بی نظمی حاکم بر زندگیم عصبی و روانی ام.دوس دارم کمی بدونم دارم چه گهی میخورم من!!!نه؟

باید بدونم دیگه...

اصلن نمیدونم.روزا میان شب میشن و من هیچی به هیچی...حالا خب به درک.هیچی به هیچی

منتها من استرسش رو دارم.میدونم که کم کم هم بیشتر میشه...نمیدونم که

گهم و گیج

فک کن! یه کانال دیگه ام زدم :))))) این پله ای واسه ول کردن اون کاناله و لفت دادن از کانالا

هوووووف

کلی حرف داشتم...همین تلگرام و مسیج و کوفت وسطش باعث شد یادم بره :(

  نظرات ()
صد و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢۱

هیچی پول ندارم.هیچی یعنی هیچی واقعی نه الکی.اعصاب؟ندارم حوصله؟ندارم خواب؟ندارم درد گوش؟دارم  :((

میترسم از گوشم راستش.امروز خواستم گوشواره مو دربیارم طلا بندازم اننننقد باد کرده مگه در میاد :(((

نکنه گوشم کنده شه؟

فک کنم ال راس میگه ضریب هوشیم پایینه :))))

امروز پسر بچه بامزهه اومد بود پای تخته تمرین بنویسه بعد وسط نوشتن میگه تیچر میدونین اقای هاشمی فوت کردن؟

وااااای میخوام بچلومشششش اخه فسقلی خر  :***** بعد خیلییی باهوشه.قلدره.از همه کوچیکتر ولی حرص همه رو در میاره تو کلاس.

یعنی همه از دستش شاکی ن.حرص میخورن.این؟بی خیاااااال میگه هیچ کار نمیتونین بکنین :)))))

اخه الاغ بچه پررو ،بعد باهوشه .حواسش از همه پرت تره ولی خیلیییی زود همه چیو یاد میگیره.محبوبمه دیگه.چی کارش کنم خره رو :)

یکیشون لوسه کمی رو اعصابمه.همش تیچر این اینجوری کرد...اونجوری کرد...چرا این بره پای تخته چرا فلان ... وای قشنگ رو مخ :))

ولی ازشون بدم نمیاد.همه شونو دوس دارم.کلنم زیاد خودمو درگیرشون نمیکنم.ولی امروز سرشون داد زذم دو دقه ساکت نشستن

بعدش دوبارررره شلوغ بازی :))) خرچه هامن (خر یه واژه ی عاشقانه س) 

چی کار کنم؟پول ندارم برم مشاوره :| پس کی بیپولی تموم میشه...اخه نمیخوام از کسی پول بگیرم.نمیخوام

  نظرات ()
صدو هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٠

شاید واسه این حالم خوبه که نمیدونم چقد اوضاعم خرابه

  نظرات ()
صد و ششم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٠

من بالغ نشدم.هنوز مث بچه هام

چیزی در من داره عود میکنه؟داره حالم بد میشه؟زیادی فکر میکنم

اونروزی بهم گف که انقد دوسم داره که توش نمیگنجه...منم ترسیدم.بهش گفتم بهت که گفتم وقتی دوسم داری نگو

گف اخه جا نمیشه توم.باید بگم...من میترسم.تو زندگیم ادما همیشه عاشقم شدن،من جور دیگه شو بلد نیستم و همیشه هم ترسیدم...شاید من فکر میکنم نباید دوستم داشته باشن...

اون روز فکر کردم نکنه اخراش باشه؟من اخراشو بلد نیستم.بده که حجم دوست داشتمو نمیدونم...بده که نمیدونم کجام...که هیچی حس نمیکنم

که دوسش دارم که میخوامش اما عادت کردم به تردید...عادت کردم ندونم و منتظر تموم شدن باشم...

میگم بالغ نشدم...میگم که

دوست دارم مدت ها بشینم و کارایی بکنم،بعد به زندگی درهمم برسم...حالم خوبه آ اصلا بد نیس ولی خب یه جورایی بی نظمی جاری توش

  نظرات ()
صد و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٢٠

خودم میدونم احمقم...خودم میدونم.کمی ام از خودم عصبانی ام

اخه یکی نیس بگه کسخل طرف تورو شسته گداشته اونور ریده بهت تو ناراحت میشی میری تکست میدی که فلان؟؟؟

والا کم داری...قابل هضم و بخشش نیس...تو که هر روز گفتی اخیش که نیستم،دیگه نمیخونمش...تو که ذهنت اروم تر بود چت بود؟چه مرگت بود؟

من مشکل دارم.من حسام یادم میره...یادم میره چققققد عصبی بودم از طرف و چقد ازارم داده...و چقد گفتم فلان فلان شده بهش...همیشه همینم

خسته ام.باید برم به دکتر بگم.این اکبرم که سودی واسه ما نداش بعد گذاش گذاش درست موقع دکتر ما ریق رحمتو سر کشید :|

چمه جدا؟برم به دکتره بگم جالم بده!نمیفهمم به کی محبت کنم به کی نکنم...بگم من ریدم.بگم اخه از دست خودم عصبی ام...

من اصلااااااا فکرشو نمیکردم اضرار کنه بیا!!!!عجیب نیس؟؟؟؟

شایدم دارم سخت میگیرم...شایدم به هر حال طرف میومد میگف بیا و ادرسشم میداد...منم نمیتونستم بگم فلانی ما که حالمون از هم بهم میخوره بیا دور باشیم و مث گاو سرمو مینداختم میرفتم توو

الان ولی من مقصرم...

حس اون دخترایی رو دارم که مامان باباشون هی گفتن یا فلانی این ازدواج نکن این رفته کرده...بعد حالا طرف بد از اب درومده این حتی نمیتونه بره به اونا بگه از حرصش

دیگه نمیتونم با ال و منظر درد و دل کنم چون میگن پس گه خوردی رفتی پیام دادی

من حس میکنم من ضعیفم

شاید از ضعفم پیام دادم.شاید من ضعیفم...کرم از منه

راستش اصلا فکر نمیکردم بگه بیا و اصرار کنه  :(

اصن مهم نیستا فوق مث قبل نمیخونم مثلن...این مهمه که چرا اینکارو کردم

باید به دکتره بگم.الان فک میکنم عجیب ترین کار دنیارو کردم شاید اون بگه نکردی

  نظرات ()
صد و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱٩

یاد اونوقتی افتادم که فلانی گف نوشته هات خطاب به منه و این اعصابمو خورد میکنه!

من بهش گفتم نه!در حالی که بود...نه که بگم به اون میگفتم.منتها رفتارای اون شخص مورد پسند من نبود و من یه موقع میخواستم چیزی بنویسم خب ناخوداگاه اون تو ذهنم بود و حرصی که از کارای بدش داشتم،خب چیزی که عوض داره گله نداره

حالا اون دختره همش مینوشت من به خودم میگرفتم بعضی شو!بعد خب با خودم خل میشدم که با منه!یا چرا اینجوری میکنه این؟

اگه بخوام بگم الان بعد کمی حس میکنم شایدم مشکل از من بود که به خودم گرفتم!شاید با من نبوده!

ولی خب شاید اونم مث من که به فلانی گفتم با تو نبودم ولی بودم،اینم نمیاد بگه با تو نبودم که

من همیشه خودمو مقصر میبینم...هیچ بعید نیس پاشم برم امشب به طرف بگم ببین ببخشید سوتفاهم ایجاد کردم!!!!! یعنی انقد خل هستم

در واقع اینجوریه که اینجوزی ارومم که سوتفاهما و حرفارو حل کنم حالا هر کی میخواد باشه...

دکتر گف بالغ درون داری.همون مسله ای که اون دکتره تو برنامه میگف...اینکه والد درون دارم و باید همیشه مسایل رو حل کنم و همه رو راضی نگه دارم تا خیالم راحت شه ارضاع خوبه...چرا اینطوری ام؟

الان حتی نمیدونم چرا دلخورم؟چی اعصابمو بهم ریخته؟

اینکه یه نفر بی اینکه باهاش کاری داشته باشم (در حالی که دوستم نیس تازه) الکی کرم ریخته؟یا اینکه همش درگیر اینم که ایا برداشت من درست بوده و این ادم اون چرتارو به من گفته؟اصلن بگه!خب چی کار کنم؟شاید چون هیییییچ وقت تو زندگیم درگیر این مسایل نبودم و همیشه ام خودم خواسته بودم دور باشم حالا نمیتونم افکارمو نگه دارم...

فقط حس خوبی ندارم....

از کانالا بدم اومده.خاله زنکی توش بیشتره....مخصوصا این چیزایی که اواخر شنیدم که یکی پشتم حرف زده،اون یکی گیر داده رو اعصابمه یا چه میدونم میان همدیگه رو با پتوی گلبافت و فلان قضاوت میکنن...بعد همش میگم بیا بیرون...

تمرکزم بیشتر از همیشه کم شده.خیلی خوب شده بودم.مخصوصا بعد اون یه هفته.خیلی خوب بود تمرکزم...وای چرا اینطوری شدم :( شاید باز باید کمی دور شم 

  نظرات ()
صد و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱٧

حسته ام...یعنی حس میکنم دیگه هیچی مهم نیس واسم...خسته شدم...من دوست دارم برم تنها باشم

گور بابای حرف دکتر اه

  نظرات ()
صد و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱٦

دوست دارم جمع و جور کنم خودمو...موندم چی کار کنم.من دوست دارم کمتر ادم دورم باشه...بعد دکتره اینجوری میگه!!!

نمیدونم.فقط اینو میدونم باید کمی بی خیال تر باشم.کتاب روانشناسی عزت نفسو تموم نکردم و باید تمومش کنم...باید سعی کنم یه جورایی درست شم...حالم خوبه، ولی درونم نه!

هنوز نمیتونم بگم یه چیزایی واسم مهم نیس.هس و باید سعی کنم حتمن خودمو به حدی از ارامش درون برسونم که دیگه مهم نباشه واسم هیچی...میدونی چی میگم؟

به نظرم ادمایی موفقن که کمترین زمان رو به فکر کردن به مردم اختصاص میدن...باید سعی کنم ادمارو بشنوم ببینم بخونم اما درگیر نیشم.این چیزیه که میخوام...نانا خیلی حساس تر از من هستش حتی!خودشم میدونه...باید این دفعه بهش بگم بیا اهمیت ندیم

یه چیزی بگم؟همه ی ادما درگیر ادمان...نباید خودمونو سرزتش کنیم اصلا...اینهمه با ادما رفتم بیرون...دقیقاهمشون درگیر ادما بودن.پشتشون غیبت میکردن یا دلشون میخواسته بدونن فلانی چه مرگشه

بیاییم منطقی فکر کنیم.طبیعیه دیگه!ما ادمیم و همیشه هم درگیر ادم ها خواهیم موند...مخصوصا ادم هایی که نرمال نیستن...ولی به قول دکتر فقط نیم ساعت از روزتو اختصاص بده به این موضوع بعد تموم...

داشتم فکر میکردم همون پ چقدر میومد دایرکت اینستاگرام و خرف میزد و حرف میزد...همون موقع ها دیدم چقد پر حرصه!!!پر از حرررص....منم پر از حرصم ولی اون یه جور عجیب غریبی و اینکه اصلا رفتار صادقانه نداره!دوس داره ،وانمود کنه خیلی خوب و با شخصیته اما نیس...از درون از همه متنفره...پس اگه از منم متنفر باشه نباید مهم باشه...

مشکلم اینه که همیشه دوس دارم بدونم چرا!!! یعنی هیچی واسم مهم نیس اما نمیتونم از چرا هه بگذرم انگار

  نظرات ()
صد و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱٥

رفتم دکتر...شاید اگه نانا نبود من باز اینبارم ممکن بود کنسل کنم.راستش این دکتر حس میکنم بهتره...نمیدونم اولین جلسه بود...ولی خوب بود واسه اولیش...

کمتر حرف زدم و اون بیشتر حرف زد...چیزایی ازم خواست.تست گرفت...من خیلی بهترم.خیلی بهتر از قبل.استرسم کم شده.اضطراب و خشمم 

ولی خب باید روان درمانی شم چون من الگوهای رفتاری غلط دارم...باید درست شم.هنوز نقاطی درونم هس که بده...حرف زدن واسم سخته.واسه همین تو مطب داشت گریه میگرفت

دکتر گف تو باید حرف بزنی...گف اینکه تنها فیلم میبینی بده!اینکه تنها میری خرید،میری پیاده روی...گف باید بری و شروغ کننده ی صحبت باشی.گف تو به بقیه انرژی میدی اما چیزی ازونا دریافت نمیکنی.

من حس مبکنم لیاقت توجه رو ندارم.بیشتر مشکلم همینه اصلن...خیلی بهترم.خیلییییی 

دکتر گفت تو همش تو خودتی و این بده...با ادما باش.گف حتی شده الکی سوال بپرس.جیزایی که میدون

مهم نیس.مهم اینه یه چیزی بگی...گف تو خیلی حریم و مرز میزاری بین خودتو بقیه...گف چون اعتماد به نفست پاینه.چیزی باعثش شده لابد.نذار اینجوری بمونه

گف حتی وقتی چیزی رو میدونی باز از مامانت بپرس...گف تنها فیلم نبین (که نمیتونم) تنهایی پیاده روی نرو و اگه رفتی اهنگای شاد گوش کن

گفتم عاشق تنهایی راه رفتنم.گف میدونم.چونکه میتونی حسابیییی فکر کنی و تو وسواس فکری داری

گف افکار بار دارن.فکرشو بگن انگار تو از صب بیدار میشی و تا شب یه میز رو حمل میکنی

افکار اینطوزی ن.بار دارن.تو با خودت حملشون میکنی و از کت و کول میفتی...راس میگه

من خسته میشم از بار افکارم...حیلی زیاد

گف که دو روز نیم ساعت رو میذاریم واسه تخلیه ی افکار.اونموقع میتونی فحش بدی به هر کی میخوای...میتونی جرش بدی.ارزوی مرگشو کنی ولی فقط نیم ساعت...

گفتم سر خود قرصمو قطع کردم ولی تاثیر عالی ای روم داشته.گف قرصا زود اثر میذارن ولی غوازض دارن.گف روان درمانی میخوای

از رابطه م پرسیذ و گفتم سر در گم ترینم توش...گف به کمک هم حلش میکنیم 

بعد جالبه کمی حرف زدم ولی خیلی چیزا ازم قهمید...بیشتر صحبت کرد.تست گرف گف هفته ی بعد بیا جواب بدم

یه سری تمرین داد گف مث قرصه پس بایییییید انجام بدی

  نظرات ()
صدمین نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱٠

من دروغگوئم. به خودم دروغ میگم و خودمم باورش میکنم

من فکر میکنم تو این مورد به خصوص بلید به خودم دروغ بگم.... باید بگم سین جان اینحوری نیس و بعد خودمم باورش کنم بعد خوب شم

چرا اینطوری شدم

  نظرات ()
نود و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱٠

فهمیدم چرا حس میکنم نباید مزاحم منظر شم.چرا یهو حس میکنم شاید حال و حوصله ی منو نداشته باشه... چون من باهاش درباره ی اون چیزی که اینهمه وقت تو دلم نگه داشته بودم حرف زدم و بعد مدتی حس بدی نسبت به خودم گرفتم... حس اینکه دوس دارم خودمو کمرنگ کنم... یعنی حسِ کاملا به خودم برمیگرده... اینکه حس میکنم خودمو کم کردم... نمیدونم...حس شکست

انگار خجالت میکشم ازش

و در واقع اون هیچ کاری نکرده که من دلخور شم و تازه انقد خوب باهام همدردی کرد که واقعا سبک شدم.ولی بعد انگار چیزی که من سعی میکردم شکستش بدم و از بین ببرمش منو شکست داد و باعث شد بریزمش بیرون

یهو عین یه جرعه تو ذهنم روشن شد

  نظرات ()
نود و هشت نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٩

نشستم بادیگاردو دوباره دیدم و دوباره دوسش داشتم.حالا نمیدونم شاید من کلن به سینمای ارزشی علاقه دارم!!!به هر حال باز دوسش داشتم

من خیلی زیاد حس های متناقض دارم...حالم خوبه ولی بده!یعنی من دارم توی دنیای دورنگی زندگی میکنم که شدیدا هم حالمو بد کرده!

من خیلی خود کم بینم.این داره ازارم میده.من خیلی نیاز دارم باز برم تو یه کنجی و با خودم کنار بیام.من حتی میتونستم بیشتر از اون یه هفته تنها بمونم ولی حیف مجبور شدم تلگرامو نصب کنم!اگه نه میتونستم بیشتر تنها باشم...بیشتر از ادما بیخبر.مشکلم اینه من نیاز دارم خیلی خیلی خیلی برای خودم وقت بذارم شروع کنم دوست داشتن خودم رو تمرین کنم.نیاز به تمرکز دارم و کانالم نمیذاره!یعنی اصن عیبی نیس تو نوشتن...ولی من به سکوت احتیاج دارم،یه جا مث اینجا ولی اراده ندارم چند روز نخونمو ننویسم! میگم موقتن از کانالا بیام بیرون...یعنی یه کم نخونم و خودمم تنها باشم با خودم...بعد سعی کنم خیلیییی برون ریزی کنم.

هوم!من کلن یه روز راجب کانال حرف نزنم میمیرم گویا  :))))))))

خب!بیاییم درباره ی چیزای دیگه حرف بزنیم...درباره ی چی حب؟هیچی

وای چه عق!!!!غیر کانال حرف دیگه ای ندارم.خب بذا یه چی دیگه بگم...من عنقریبه خل شم باز کانالمو بترکونم...شاید الان حتی!!!! داشتم حذفش میکردم در لحظه ی اخر دیدم حوصله ندارم دوستام بپرسن چرا و فلان!!!دیشب یه کانال ساختم.توش یه ذره ام نوشتم.بعد گفتم چته باز؟معلومه حالت بده که به نوشتن گیر دادی چه فرقی میکنه بنویس دیگه ااااه بعد زذم اونو حذف کردم کمی عقده م حالی شد

من یه وقتا به خودم میام میبینم دندونامو سفت به هم چسبوندم...چرا...بعد کلن فکم خیلی منقبضه نمیدونم این چه ادای جدیدیه این وسط!!!

وای قرصام تموم شده.میگن نیاید قرصو یهویی ول کنی...بعد چی کار کنم حالا!چقد همه چی پیچید به هم

درباره ی موضوعی نیاز دارم طرز فکرم رو به کل عوض کنم.اما چه طوری؟به جد نیاز دارم عوض کنم فکرمو!!!یعنی اینطوره که شده خودمو گول بزنم اما سعی قضیه رو جور دیگه ببینم میدونی چی میگم؟چون دارم اذیت میشم.اگه بخوام اینجا توضیخ بدم طولانی میشه واسه همین حال ندارم.حالا اون دو نفر اشنا احتمالا میدونن چی میگم.

خلاصه.باید راهی پیدا کنم...خوابم گرف تا نپریده برم

  نظرات ()
نود و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۸

دوس دارم به خودم بگم اروم باش.تکانشی عمل نکن... اروم باش و سعی کن خوووب فکر کنی.سعی کن راهی پیدا کنی برای خلاصی.حزف نزدن.شاید خرف نزدن راهش باشه... کارش باشه.حقش باشه.نمیدونم چی کار کنم.ذهنم اشفته س... این حتی از اشفتگی بیرونم هم معلومه... حالم به طوریه.نمیدونم دارم چی کار میکنم. نمیگم بدم،امل یه جیزی از درون پر شده و نمیفهمم چیه اون... جدا نمیغهمم... چی به چیه واقعا! یه جایی ازم اشباع شده انگار.من نیاز ذارم یرم همممه ی اینارو به یکی بگم. ولی کی! نمیدونم

راستش این چند روز زیاد با ادما بر خوردم.این خسته م میکنه... راستش این دختره جدید خیلی خوبه.اما توانایی ارتباط برقرار کردن ندارم.دارم مه که ندارم.ولی اینهمه واسم زیاده

کارام تل انبار شده و من! نمیدونم چی کار کنم... واقعا بلد نیستم سر و سامون بدم.همه چی درهمه.ولی حالم خوبه. اره خوبم

  نظرات ()
نود و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٦

وقتی بعد به هفته رفتم کانالم نوشتم واسمپیلام ناشناس چندتا اومد که چه خوب که اومدی باز با خودت انرژی و حال خوب اوردی

من که افسرده ام و قرص میخورم :)) عجب جای عجیبیه

  نظرات ()
نود و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٦

یه چیزی هست که فهمیدم.من خودمو مجبور میکنم همش برعکس خودم باشم.گاهی میگم شاید هم چیزا و کارایی که دوست دارم!!!نمیدونم ولی به هر حال من گیر میدم به خودم نمیدونم...البته تا وقتی که ازار دهنده نباشه

دیگه تصمیم جدی گرفتم سر عوض کردن دکترم.یه دکتر خوبم پیدا کردم.فقط جاش کمی دوره!

حالا بریم ببینیم چی میشه.

.

متوجه یه چیزی شدم!!! از بیشتر ادما خوشم نمیاد.حال نمیکنم باهاشون...یه تعدادی بی تفاوتم...و تعداد کمی واسم واقعا جذابن.ولی اینکه از بیشتریا خوشم نمیاد خوب نیس نه؟

من دوست دارم با کانالمو ببندم.اونقد برام مهم نیس اینکه خیلی مینویسم.چون بقیه رو زور نمیکنم که بخونن...تازه گاهی که نوشتنم اذیتم میکنه چون میبینم که دارم الکی مینویسم...ولی الان ازینکه انقد درگیرم با ادما هی مسیج میدن،چتای طولانی،میدونی؟گنجایش ندارم.از طرفی کانالمو دوس دارم.من خودم به کسی پی ام نمیدم یهویی از لیستم چون درست نیس...یا فک کنم فقط وقت منظرو میگیرم هی حرف میزنم.ولی خیلیا به من مسیج میدن...شاید خیلیا بگن تقصیر خودته!!!!ولی اصن نمیفهمم چیش تقصیر منه!!!! یعنی چیش دفیقا؟ایرادم کجاس؟

نمیفهمم...یه کم این موضوع خسته م کرده.تا که میام یه چی مینویسم نا خوداگاه درگیر میشم...هوووووف

نه دوس دارم کانالمو جمع کنم نه اینکه خوندن کانالا ازار دهنده س.چون من بیشتر شونو مرور میکنم چیز جالبی باشه میخونم...ولی این حرف زدنه!این هی با ادما در ارتباط بودنه انقد که وقتتو میگیرن سخته خب!!!!

شاید یه کانال محفی زدم و فقط ال و منظر و ادیسه و ژولیت و عاطفه  و نانا رو بردم!اره دیگه همینا!!حس میکنم اینا منو واقعا میخونن...بقیه نه ... مث من که دوره ای میخونم اونام دوره ای میخونن...حق هم دارن.حب من خیلیییییی مینویسم

اها اها نینوچکا :))) چون دوسش دارم.بعد تو اون کاناله کم مینویسم بعد مردم فک میکنن من نیستم.بعد خب اخه لادیشکا چی؟نه رو در واسی میکنم با اونا.شاید خوصله ی خوندنمو نداره!!! خب فقط کسایی جدا میدونم میخونن منو.شایییید.نمیدونم.اما پس چی کار کنم؟راهکار چیه؟

اه 

واقعا از بزرگی مشکلم به وجد اومدم.اه.میدونم یه روز میزنم میترکونم.میدونم

حالا بگذریم.یه راهی پیدا میکنم

یه فیلم خوب دیدم.مصاحبه ی هانیه توسلی و نوید محمد زاده و حبیب رضایی رو دیدم و کمال تبریزی نصفه.عروسک سازیدم...بعد!!!!جوراب کریسمسی سازیدم...حلاصه کم کار انجام ندادم.بدم نبوده.فقط کتاب عزت نفس نصفه مونده و رو اعصابمه.

فردا کلاس دارم.شب میام.الگو میکشم.بعد باید بدوزم یه چی که هفته ی بعد ببرم کلاس خیاطی...من متنفرم از خودم که کلاس خیاطیم درست وقتی شد که انقد شلوغم کاری نکردم.ولی ادامه میدم حتی اگه ضرر کنم.تو پول،مهم نیس.من میخوام تا ته برم

  نظرات ()
نود و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/٤

استرس دارم چون فردا قراره به بچه ها درس بدم...یه جورایی میگم نکنه خنگ باشم مثلن

حالا بریم ببینیم چیه دیگه...

سر این عروسکه خسته شدم راستش :( خیلیییی کش اومد...حالا مهم نیس.تموم شد

من خیللی وحشتناک سر درد دارم.بعد سر دردم یه جور بدیه.دوس دارم کله مو کچل کنم.چونکه انگار سر درد از مو دردمه...هووووووف

از فیلم معمای شاه متنفرم انقد چرته.الان صداش ارمد گفتم بگم :))))

راستش خیلی دوس دارم از گره های توی ذهنم بگم.ولی نمیتونم دسته بندیشون کنم.

فردا از صب تا شب خونه نیستم.بعد اون مشتری که بهش گفتم واست پست کنم گف که نه میخوام بیام خودتو ببینم.وا!!! گف دوس دارم خودتو ببینم از نزدیک اشنا شیم...

وا!!!

راستش یه جوریم شد.ترسیدم.نمیخوام.چی کار کنم حالا...پست کنم بره ها؟باید یه کلکی سوار کنم.نگفته بود اوکی بودم...

  نظرات ()
نود و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱

یه جور مشمئز کننده ای غلط تایپی دارم.خودم بودم پوستامو نمیخوندم 

خب با گوشی ام چی کار کنم.اه 

  نظرات ()
نود و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٠/۱

دیدم شاهرخ استخری نوشته نظرتپتو راجب این قسمت از سریال بگین منم مودبانه ریدم بهش،راستش من یه وقتا قاط میزنم ازین کارا میکنم که واسه بازیگرا کامنت میذارم :))))) خلاصه بعش گفتم ریدی و سعی کن کمی متفاوت بازی کنی و قرار نیس عن بودنتو تو همه نقشا بروز بدی گلم.البته اینجوری نگفتم.نمیدونم اشتباه میکنم یا چی ولی از بعد سریال ستایش خیلی اخلاقش عوض سد.بازیش هم

به هر حال... برن گم شن همشون الکی تو سریالای چرت بازی میکنن و چرت هم بازی میکنن

امروز رو روز حهانی کار و بیچارگی اعلام میکنم :| تصمیم گرفتم برم حموم و قبلش البته یه بار دیگه رنگ بذارم که رنگ موعام تثبیت شه.خیلی خوب شده راستش.ولی چی شد؟خیلی واضح و مبرهن ریده شد به حالمون.چونکه یه مشکلی پیش اومد و گاز و بعد اب قطع شد،بعدم که وصل شد اب گرم نبود.کلا یخ زدیم دیگه.فک کن.از شانس ما امروزم سرد بود.همه ذوق من واسه یلدا شام مخصوص یلذاس کع به غیر یلدا تو خونه ی طبخ ننیشه و اقا این خیلییییییی خوبه،جای همه خالی همین الان  نوش جان حردم با یه سالاد معرکه.بعدم لاک قرمزم که میخواستم یه جور خاص بزنم.اما کی دیده من قبل حموم لاک بزنم!؟هیچی دیگه الان احساس کثیفی دارم با اینکه دو روزه همون نرفتم چونکه از صب هممممش سر عروسکا بود.چند تا عروسک سساختم.وای انقد نازن.

دوس دارم زودترعکیس این فسقلیارو ببذارم.دلم میخواس از یلدا هم عکس بذارم تو پیج به نظرم تو جذب مشتری خیلی تاثیر داره ارتباط گرفتن باهاشونو تبریک و تسلیت گفتن ولی چرا اصلاااااا حوضله ی اینستاگرام ندارم؟چرا؟از همون تیر و مرداد که تصمیمم جدی شد تو نداشتن اینستاگرام فقط یه بار وسوسه شدم پیجمو اکایو کنم اونم چون همه میگفتن! 

مخصوصا وقتی روند الکی شاخ شدن یه عده رو میبینم بیشتر هم بدم میاد... البته تو اون پیج فیکه کللللی عروسک ساز خاذحی و ادمای مورد علاقمو فالو کردم.ولی حوصله ندارم خودممعضوبی از اینستاگرام بباشم.

نمیدونم چرا همش یاد این جمله تو توببتر میفتم که انققققد ربتوییت شد فیو لستار شد:این دنیایی که تو تووش شاخ شدی رو من با خاموش کردن مودم تموم میکنم :))) 

اتفاقا خود دختره ام جزو شاخا بود که حذف شد! احتمالا یکی مودمو خاموش کرد!!! 

ولی یه بار سر کلاس صحبت این ادمایی بود که نشهور میشن تو دنیای مجازی و تقریبا الکی همشون.چیز خاصی ندارن... فقط سوار یه موجن. ..اگه نه اینکه بگیم کار حاصی میکنن هنر خاصی دارن! حتی خیلشون خیلیییی خیلییییی معمولی ختی داغونن. 

ولی من فقط یه چیزو میگم! اینترنت قدرت عجیبی داره.فقط اگه سوارش موحش بشی

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب