سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
صد و سی و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۳٠

تصمیمی گرفتم.تصمیم گرفتم هر چه کمتر حرف بزنم...تصمیم گرفتم خیلی کمتر حرف بزنم.درباره خودم کمتر حرف بزنم و  بیشتر فکر کنم.به خودم و کارام.من خیلی حال خوبی ندارم.دلم نمیخواد انکارش کنم.قبلن سعی میکردم نپذیرم.حالا سعی میکنم بپذیرم و به خودم فرصت بدم..سعی میکنم هپای خودمو داشته باشم.چون هیچ وقت دیگری ای وجود نداره... این روزا تو یه  برزخ دست و پا کیزنم و میدونننم فقط خودمم که میتونم کمک کنم به خودم.ولی من به خودم کمک نمیکنم. من این طنابو همش دپر خودم میپیچم! من سعی نمیکنم کاری کنم برای خودم.

امروز بعد از ظهر خسته و کوفته که رسیدم همزمان با من میم هم داشت میومد خونه ی ما... یهویی نگاهم کرد گفت حرصمو درمیاری. با تعجب گفتم چرا؟گف این چه سر و وضعیه چرا اینطوری شدی.تو قبلن خیلی به خودت میرسیدی چرا اینجوری شدی 

گفتم بی پولم و بی لباس.گف ربطی به لباس نداره.بهم ریخته ای

نمیتونم هیچی بگم چون حق باهاشه.راست میگه.تنها جایی که میتونم اینارو بگم اینحاس.نه اون کانال زپرتی کوفتی و نه هیچ جای دیگه...دلم گرفته.خیلی زیاد.روز بدی نداشتم.اتفاقا خوب بود.ولی یه دفه... چی بگم.بغض داره گلومو فشار میده.خسته ام

  نظرات ()
صد و سی و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٢٩

اون روز بهم گف که میای بریم فلان جا؟یه جایی که یه سری ادم جمع شدن واسه یه چیز خاصی که علاقه شون هستش...من گفتم نه.ازین جور جاها خوشم  نمیاد.بعد همونجا یه طوری شدم... واقعا من از کیا یا چطور جمع هایی خوشم میاد؟ الان به من بگن داریم جمع چه کسایی میرم با اشتیاق؟جالبه که یه هیچ جوابی نرسیدم.هیچی...هیچ جمعی نیس که من علاقه داشته باشم بینشون باشم!!! این موضوع خودش این دو روز درگیرم کرد.موضوع بدی اینکه چطوری برم تو این گزوه از ادما که اون دوس داره باشه...

حالا اینجام بین این ادما حوصلع ندارم از ماشین پیاده شم

اگه دوستای دوران 19_23 سالگیم منو ببینن الان ختمن خیلی تعجب میکنن و دوستای الانمم نمیتونن باپر کنن یه روز اضن اینطوری نبودم

الان میخوام پیاده شم برم.کاش اون یه دونه دختره ام نبود...مرسی اه

  نظرات ()
صد و سی دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٢۸

دیشب نمیدونم چم بود!واقعا نمیدونم.حالم خوب بود ولی بد بود!حتی نمیدونم چم بود؟از چی ناراحت بودم؟واقعا اینهمه فشار برای منی که حالم بده و قرصامو نمیخورم و فلان!احتمالا این اتفاقای جور واجور و پشت سر هم و مشکلات زندگی خودم و پریودی فشار اورده بود بهم...بعد پست پایین رفتم دوباره مشروب خوردم یکی دیگه بعد یه کم بهتر شدم :)))))

خلاصه تلاش برای مست شدن باز هم بی فایده بود.لکن دیگه تلاش نمیکنم و به همون روال سابق پیش میرم 

ولی من خودم دارم رو خودم کار میکنم...دوس دارم خیلی عوض شم.میدونم اینو هزااااار بار توی همین وبلاگ گفتم.ولی خب دارم سعی میکنم نمیشه!یا شاید شده!نمیدونم.

به هر حال این چیزیه که تو ذهنمه.امید وارم موفق شم...توی ذهنم همش میچرخم...خیلی دوست دارم سعی کن به جایی برسم...به چیزی که میخوام!!! یعنی میدونی چی میگم؟خودمم نمیدونم چون دلم میخواد نصف چیزایی که میگم رو نگم!

بعد میدونم بعدا که میخونم خودم هیچی یادم نیس و همش میگم چرا پرت و پلا نوشتم:)

اخ اخ از بچه ها ننوشتم که خیلییییی رو اعصابمه یکی شون.من سعی میکنم مراعات کنم ولی!!! نمیشه.اخر اون روز به مامانش گفتم.احه حتی حروف زو هم تا دی بلده!!!

راستش دلمم میسوزه :((( فکر میکنم بی تمرکز بودن چقد بده.میدونی چیه؟خیلی خیلیییی بی تمرکزه!اصلا گوش نمیده...وسط کلاس بازی میکنه.وسط کلاس صدا در میاره!حرف میزنه.

این اون بیش فعاله نیس!این در واقعا یکی دیگه س.که فک کنم خانواده ش بهش توجه نمیکنن به طور کافی.چون برای اینکه توجه منو یا دوستاشو داشته باشه خیلی کارا میکنه :( و این خیلی غم انگیزه...خیلی.خیلی ام استرسی

خلاصه به مامانش گفتم،اصلا گوش نمیده.خیلی شلوغه و کلاسو بهم میریزه.اگه اینجوری پیش بره فقط هدر دادن پول و وقته!

خب اخه خیلیییی ام منو عصبی میکنه.به خاطر اون من همش تو کلاس جدی ام!ای بابا

  نظرات ()
131 نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٢٧

این طبیعی نیس که وسط ادما و صدا و شلوغی هم بغضم میشه و اشک میاد تا پشت چشمم...که پناه میارمبهه اینجا که بغض خفه م میکنه 

همیشه حس میکنم اونحوری که بقیه از  چیزی لذت میبرن من نمنمیبرم... شکل لذت بردن من با شکل لذت بردن بقیه فرق داره

  نظرات ()
صد و سی ام نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٢٦

اتفاق های دیشب اعصابمو خورد کرد.چونکه من واقعا نمیدونم چرا نا اونکارو کرده!واقعا کار احمقانه ای بوده....

راستش دل خود من مخزن اسراره اما نمیام مث خنگا رفتار کنم....حتی وقتی س تعریف کرد که فلانی پشت کسایی که بدترین چیزارو میگفته حالا دوستاشن!من نگفتم زیاد اعصاب خودتو خورد نکن چون همونام پشت این میگفتن!!!اونوقت این احمق....راستش دوس دارم دوستی مو باهاش کم کنم.اما من میدونم چقد دختر خوبیه!میدونم هیچی تو دلش نیس ولی ازون ضریب هوشی بعید بود این چیزا!!! نه اینکه چرا پشت فلانی حرف زده!من چیزای عجیب تر هم دیدم واسه همین بعد رو شدن اسکرینا نت ازین تعجب کردم که چرا رفتی با اون دختره ی احمق که مدت کمی میشناسیش حرف زدی!!!!

اساسا چیزای عجیب تری هم دیدم و خب دیگه جز چند نفر انگار همه و کلن کانالم از چشمم افتادن...دیگه دوستی من و نا نمیتونه مث سابق شه!چون عصبانی ام ازش...زیاد.اخه مغز خر خوردی؟

دیشب بهم اصرار کرد که تورو خدا دوستی مونو بهم نزن :(( ناراحت شدم.من خودم با اینکه تنهام واسه دوستی کسی التماس نکردم.اینو مطمنم و به هیچ وجه دوس ندارم کسی هم به من التماس کنه...تو دلم گفتم طفلک بیچاره پرونده ی همه ی اینایی که الان تو داری غصه میخوری بابتشون و فکر میکنی به خاطر اونا ممکنه دوستی مو باهات خراب کنم خیلی چیزاشونو من میدونم...اینا همونایی هستن که خود منو به راحتی کنار گذاشتن و با خودشونم دو رو هستن...تو کانالشون تیکه مینداختن بعد میومدن بهم میگفتن وای تو خیلی دوست داشتنی ای خوش به حالت...الکی بهم میگن یه جوری دوست دارم که قابل بیان نیست و فلان ازین یکی که خنده و گریه توامان در من ایجاد شد :))))) بهش گفتم دوستیم و سعی کردم توی ذهنم دوستیمونو مرور کنم.نا به من بدی نکرده ولی پشت دوستم یه چیزایی گفته اونم وقتی عصبانی بوده اونم همون یه بار...خب؟تکلیف چیه؟نمیدونم...دل خودمم چرکین از احمقیش ولی میدونم منظوری نداشته...ازونور اون یکی دوست انتظار داره لابد بهم بزنم با نازلی!ولی همون دوست در طول سال یک بار از من نمیپرسه بشر حالت چطوره؟

خب!این وسط دچار حس های ضد و نقیضی ام و مهم ترین چیزی که فهمیدم اینه با همه ی این بی معرفتی ها هنوز انگار اون یکی دوست رو دوست دارم...و این بغض میاره به گلوم...و از طرفی همش میدونم سوتفاهم بوده!!!واقعا نا اینجوری نیس!!!نیس

فقط خره

نمیدونم چرا دارم این چیزارو تو وبلاگ مینویسم که چند نفر دیگه ام میخونن...نمیدونم

  نظرات ()
صد و بیست و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٢٥

برم یه چای بریزم بیام

چای نریختم.دمنوش گذاشتم.تا دم بکشه.خب از حال و اوضاع الانام بگم؟دیشب حیلی گریه گرف از حس و حال مهسا...خب میدونی چیه؟درکش میکنم.و این درک خیلی بده...انقدر که دلم خواست برم و دیگه نخونم...سخته.لحظه ها واسم تکرار میشن.بدترش وقتی که میدونی قراره اون فرد چه درد رو داشته باشه ... و بلد نیستم توضیح بدم...کاش هیچ وقت اطرافیانم درد نداشته باشن.

اینروزا سرم شلوغ خواهد بود...راستش نمیدونم طبق روال همیشه مم یا چی!ولی کمی خسته شدم از عروسک ساختن...البته فک کنم یکی از دلایلم سختی کار و پول کمه :( حتی لا هم بهم گف که قیمتات کمن...من جدی ام تو بالا بردن قیمت...

دیشب یه دفتر ودراشتم واسه نوشتم...اخرین دفترم که تموم شد.تصمیم گرفتم دیگه تو دفتر ننویسم...البته اینو یادم نبود...وقتی میخواستم تو دفتر جدید بنویسم تصمیم گرفتم برم دفتر قبلی رو کمی بخونم تا ببینم تو چه حالی بودم.دیدم نوشتم که دیگه نمیخوام تو دفتر بنویسم

و چقدر طفلکی بودم من :( چقد دلم گرفت...حالم خیلی بد بوده.حالا که بهترم درسته یادمه حالم بد بوده...اما انگار خیلی بدتر از اینا بوده...راستش من دوست دارم قوی شم...واسه همین همه ی تلاشمو میکنم.نمیخوام باز حال بد رو تجربه کنم...اصلا

ما قرار گذاشتیم سه شنبه ها همو ببینیم.خب؟بعد این سه شنیه هم سین مهمونی داره.هم مهمونی رو دوست دارم هم دوست دارم با اون باشم :( خب میدونم مهمونی خوش میگذره از طرفی اینکه اونم وقت گیر بیاره برا بیرون رفتن سخته!

درباره ی ولنتاین هم که هیچی نگم بهتره.واقعا حوصله ی این شر و ورارو ندارم.حالا البته بدم نمیاد شکلات کادو بگیرم چون شکلات دوست دارم :))) ولی این ربطی به ولنتاین نداره

یه کم خسته ام واسه نوشتن...برم پی کارم فعلن

  نظرات ()
صد و بیست و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٢٢

این چند روز برام روزای خوبی بودن...حس حال خوبی گرفتم.ولی با لا رفتم بیرون و کلی حرف و حس خوب...روز بعدش هم فقط فیلم دیدم و کتاب خوندم و ول گشتم...دیروز هم باهاش بودم.خیلی خوب بود،دو هفته بود هم دیگه رو نمیدیدیم...خیلی بهم خوش گذشت

بعدشم من هممممش غر میزدم و یه جا حس کردم خب دیگه خسته شده!ساکت شدم.دیدم میگه خب میگفتی

حنده م گرفته بود!درسته من وقتی غر میزنم هم باز سعی میکنم با طنز باشه اما خب غر،غره دیگه 

حب منم باز شروع کردم.حس میکردم دارم با خودم حرف میزنم.از یه موضوع به موضوع بی ربط دیگه تند و تند حرف میزدم

دیروز سعی کردم فکرهامو کنترل کنم.یعنی میدونی این کار واسم سخته خیلی...راستش اینکه باید همش به خودم بگم فکر نکن...فکر نکن...

کاش زودتر میرفتم دکتر  :( 

چقدر زندگی من سختی های پوچی داره!!! بقیه به صورت خود به خودی فکر نمیکنن و من باید خودمو جر بدم و قرص بخورم که فکر نکنم!

این روزا کمی تمرینای دکترو انجام ندادم...البته بعضی هاش دیگه رفته تو مغزم و یه جور خودکاری شده...باید زمان بزارم برای خودم.باید از خودم مواظبت کنم بعد که قوی شم دیگه میتونم راحت باشم.اره

ته دلم دارن رخت میشورن.ولی من اهمیت نمیدم.لحظه های خوبی داشتم واسه چی باید خراب شه؟ولش کن!

الان باید پنج تا عروسک بند انگشتی درست کنم :))) و یه عروسک میخوام درست کنم با موهای ابی :) موی ابی خریدم واسه عروسکا

راستش تصمیم دارم قیمت عروسک هارو ببرم بالا.من خیلی ارزون میگم!و این خسته م میکنه که ساعتها میشینم کار میکنم و دلمم نمیاد از کیفیت کارم بزنم و همش چهل هزار تومن بگیرم!!!

اعتماد به نفسم انقد کمه که فکر میکنم اگه بیشتر بگم کسی نمیخره :((

راستش وقتی به اعتماد به نفسم فکر میکنم گریه م میگیره.چقدر چقدر چقدر زیاد غم انگیز که ادما اعتماد به نفس منفی داشته باشن و یا عزت نفسشون پایین باشه :( واقعا غم انگیزه...حالا من عمق ماجرارو میفهمم

من گاهی یاد یه ضحنه هایی از گذشته میفتم که انگار کلید خیلی از مشکلات امروزمه...بعد با خودم میگم طفلک بیچاره ایا حق نداری انقدر له و داغون بشی؟

همش دارم میون اخلاقای خودم میگردم و میخوام مطمن شم کارم درسته!

ایا همه در قبال من رفتارشون درسته؟دلم میخواد بدونم بقیه ی ادم های مشکل دار اختلال دار هم مث منن؟حالا بازی جدیدم شروع شده!!!همش به تفکراتم شک میکنم!میگم من مریض و مشکل دارم!یعنی اینی که فکر میکنم درسته؟یعنی حرفم درسته؟کارم درسته؟

کاملا معلومه قرصامو نشسته میخورم

یه جورایی غم انگیزه راستش...الان چشمام پر اشکه...دلم برای خودم میسوزه،برای اونی که اون تو نشسته و رنج هاش انقد مسخره ن

پارسال اول سال ارزو میکردم کاش خوب شم...کاش این همه استیصال ازم دور شه!

حالا از اون موقع خیلی بهترم.خب حتمن قراره این روند ادامه پیدا کنه...شاید سال بعد وقتی سال نو میشه بتونم به خودم افتخار کنم

  نظرات ()
صد و بیست و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٢٠

فکر میکنم که اگه باز این موضوع رخ بده چی کار میکنم... قوی تر شدم و قطعا کمتر ناراحت میشم اما تو دلم فکر نمیکنم یاید باعاش کنار بیام... میرم رد کارم

  نظرات ()
صد و بیست و ششم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱٩

گاهی وقتا حس کسخلی بهم دست میده...حس میکنم دارم الکی خودمو گول میزنم که خوبم...واقعا کدوم خوبی؟چی شده؟هیچی عوض نشده جز اینکه من فهمیدم همینه که هست میخوای بخوا نمیخوای نخوا...

دوس دارم حتی کسخل تر از اینم بشم.دوست دارم صبا برم بدوام...در زندگیم هر وقت من پیاده روی های صبحگاهی تنهایی رو انجام دادم وقتی بوده که از حال بد داشتم میمردم...نمیدونم انگار با صب بیدار شدن و زدن بیرون و راه رفتن و رفتن و رفتن میخوام از حال بدم کم کنم!نمیدنم...عجیبه ولی

دوست دارم لاغر شم.دوست دارم عوض شم.خوب شم.خوشگل شم.اما همش دارم زشت و بدتیپ تر و بدبخت تز میشم.الان گریه م گرفت.بابت این جمله ای که نوشتم.واقعا اشکام دارن میریزن...وای چقد بدبختم

رفتم دیدم گفته جوش رو چونه و اطراف دهن از استرسه!وای خدا خار مادر استرس اصلا!!!!اه سفید شدم موهام کم نبود؟

من اصلا این روزا مضطرب نیستم.واقعا نیستم.جالبه خودتم استرس نداری بدنت به زور میخواد بگه داری...وضع ماس!!!

واقعا اعصابم بابت جوشا خورده.زشت ترم میکنن.حال خالی میشم 

اونشب تصمبم گرفتم مست شم و نشدم.بعد سرخورده شدم به سین گفتم از همیشه بیشتر خوردم چرا مست نشدم گف چون در کنارش به شکمتم رسیدی :)))) چه میدونم والا

  نظرات ()
صد و بیست و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱٧

نه که حالم بد باشه یا چی... فقط  یه طوری ام.انگار زیادی معلقم تو فضا... نیاز دارم بچسبم به چیزی و مال خودک کنم...نیاز به یه دوستی قوی عاطفی (با دختر)یا یه کار که عاشقش باشم...نیاز دارم چیزی فقط مال من باشه...نیاز دارم از بعد ها نترسم...

نمیدونم! شاید هم همینه و نمیشه انتظار بیشتری داشت... همیشه یک پای بساط میلنگد.مال من که اینطوره.منم دوس دارم بتونم با واقعیت کنار بیام.دوس دارم واقع بین باشم.حالا گیرم سخت

خیلی دوس دارم لاغر شم.یعتی اینطوری که تا عید 5 کیلو بذارم زمین...گوشتم بریزه لق لقو شم :/ باید برم کلاس رقص زومبا.یه فعالیت اینجوری عرق ریز.من خیلیییی بی اراده شدم.چی کار کنم :(

  نظرات ()
صد و بیست و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱٥

جودی ابوت گوش دادم و دلم خواست که بنویسم.گاهی فکر میکنم کاش تو قصه ها زندگی میکردم.از بچگی همچین خیالاتی داشتم... تو قصه ها بودن... زندگیم همیشه ی خدا بی برنامه بوده و هست... کلن مفهمومی به لیم اینده انکار در من شکل نگرفته و حسی جز گاهی ترس بهش ندارم... اینهمه یلخی بودن خوب نیس... باید کاری کرد ولی نمیدونم چی ککار... نمیدونم چطور میشه منم مث بقبه راهی چیزی داشته باشم

خیلی جوش میزنم و بدم میاد ازین وضع. همشم رو چونه و دور دهن!چه کوفتی میخورم که ابن شکلی میشم. اه

میترسم پوستم خراب شه چی کار کنم :( نباید ناهار ماکارونی مبخوردم در حالی که میدپنستم قراره شام بخورم :/رژ کمرنگ میزنم.اگه رژ قرمز بزنم با جوشا یه هارمونی چندش اوری میشه... همیشه حوصله ی دورهمی هارو ندارم ولی وقتی با این بچه ها که دوست من نیستن و دوست سین هستن دور هم جمع میشیم انققققققد میخندم از دستشون که دلم نمیاد برگردم

دوس داشتم شکلات بگیرم واسه سین ولی بی پولم.میذارم وفتی با نازلی رفتیم هانس واسه ش شیرینی میگیرم

نازلی مهربونه و فوق العاده باهوش... یه جورایی ذهن تند و با هوشی داره.بدون اینکه کلاس زبان بره دو تا زبون بلده... دانشگاه خوبی درس خونده.  هیچ رقمه اسکل نمیشه... خوشم میاد ازینکه دوستمه و اعصابم خورده که قراره بره... اوکی زندگی منم  دوستی های تموم شدنی پر کردن

بهار میگه بیا اینجا.با جدیت میگه... اصرار مبکنه. من بر اساس جمله ی بالا نمبدونم قراره چه گهی بخورم! قراره چی کار کنم...یعنی میدونی چیه؟من بلاتکلیف عالمم... من یهویی ام

اما کاف هم موافقه هم مخالف... میگه تو نمیتونی بری اونجا کار کنی... میگه دوس ندارم بری تو فروشگاها و رستورانا کار کنی!!! به هر حال میدونیم بریم مجبوریم ازین کارا کنیم... و مرد من یک مرد ایرانیه :))))

خب من هم خوشم میاد هم خوشم نمیاد... از توجهش خوشم میاد اما ازینکه یکی بگه تو نباید یا چی خوشم نمیاد... 

البته میدونم از محبتشه. میگه بیا اینجا پولدار شیم و خوب زندگی کنیم

میگم شاید پولدار نشیم (البته نمیدونم چرا ازهمون بچگی فکر میکردم قراره پولدار باشم تصور فقیر از خودم نداشتم. شاید واسه همین بی پولیاک ازارم نمیده! )به هر حال میگم لااقل دو سر سوخت نشیم... 

هووووووف اینم از فکرای بچگونه ی من! ولی نمیرم.میدونم

  نظرات ()
123 نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱٤

خدایا میشه به این بنده ی مستطعف !؟ خودت رحم کنی و این بتر قرعه کشی مال من باشه؟دیگه جدنی گوشیم ریده .

دوست دارم لاغر شم.خیلیییی دوست دارم.دوس دارم کلاس زبانم یه تایم خوبی باشه.این وسط روز بودنش کلافه م کرده.یه روز پ رو ببیم و چیزاشو بدم.یه روز ژ رو ببینم و عروسکاشو بدم. چرا همه ی زندگیم از نظم خارجه! اه خیته شدم.زودتر برم دکتر قرصامو بگیرم. امروز بعد از ظهر میم میخواد شیرینی ماشینشو بده و قراره خونه سین جمع شیم و پیتزا بخوریم و کلن یه دور همی دخترونه که من خیلی دوس دارم...قراره خوش بگذره ولی من حالشو ندارم.خسته ام خوابم میاد کار دارم :((( ‌

 

 

 

اون تیچرم که خی گف امتخان سخته سخته سخته اصلا نث همیشه نیس.خیلیییی بخونین.گف خودتونو خفه کنین.قبلن همیشه شب اخر میخوندم.الان مبخوام از حالا شروع کنم تا بعد از ظهر و شبم اگه حس و حالی بود بخونم... امید وارم الکی گفته باشی چون اصن حوصله ندارم دپباره این ترمو بخونم... البته جدن هم سخت بود.بخواییم منصف باشیم. خیلی سخت و پر از نکته. دلم میخواد بدنم قوی شه.چرا نقد خوابم  میاد؟یا ضعیف و گشنه ام. چی کار کنم.اصلن بدنم از نظمش خارج شده.صبا خسته و خوابالودم،تو طول رپز سر درد دارم و دپس بیقتم یه گوشه :((( از نا هم کلی فیلم گرفتم باز.هنوز واسه منظرو ندیدم از نا فیلم گرفتم. کلی کتاب خریدم.عروسک ملت و نساختم.وای پس چرا انقد خسته ام؟

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
صد و بیست و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

حالم بد بود

با گریه خوابیده بودم و با گریه بیدار شده بودم..بددنم درد میکرد و کوفته ببود... حوصله ی ارایش نداشتم.حتی قبل بیرورفتمونم حمام نذ

رفتم!!! انقدر حوصله نداشتم.تمام طول راه هم فکرکردم! 

جالبه اما دکتر گف تمزیناتو انحام دادی گفتم اره گف نتیجه؟گفتم خوب بودم.خیلی خوبم.لااقل وقتی تصمیمم احساسی یا خزنده س ممیفهمم! دوباره گف چون باهوشی :) 

ذوق میکنم می‌گن باهوشم چون من عمری فکر میکردم خنگم هیچ وقت نمیرفتم شطرنج بازی کنم در حالی که همه تو خونخ عاشق شطرنج بودن. چون فکر میکردم خنگم و از پسش برنمیام.

بعد بهم گف معلومه بهتری.گف روز اول یه قیافه ی اشوب در هم ذاشتی انگار همه بدبختی ها رو سرت ببود.حالا واقعاقیافعه ت بهتره

تعجب کردم.اون روز من ازایش کرده بودم،لباس خوب پوشیده بودم حتی موهامو کلی دزست کرده بودم حالمم. اقعا بهتر از قبل بود... بعد دکتر میگف حالا از چهره ت حال خوب معلومه

وقتی ارایش نداشتم درهم لباس پوشیده بودم و کلی گریه کرده بودم 

ازدیشب بهش گفتم.بهشگفتم نا امیدم و خستتته خیلییبیی خسته.بهم شرایطت سخته نمیگم نیس.گف اصن  اسه همین روز اول بهت گفتم همه چی تو دنیا بده! چون میخواستم امادگی داشته باشی و انتظارشو داشته باشی.گفتم من که ابنهمه بدی و سختی دیدم... کم اوردم.گف همینه... حالا باید ببینی با همین باید چی کار کنی... 

تو دلم گفتم راست ترین حرف دنیاس... همینه که هست... همینه.گف از همین شرایط تو خیلیا به بهترین موقعیت ها رسبدن.پس این دلیل تلاش تو و خسته نشدنته.گف میتونی خسته شی عصبانی شی یا جزع و فزع کنی ولی خب که چی!!! خب راس میگه... شاید بهتره رنگی پنگی باشم.حتی الکی...‌

 

بهش گفتم که بین منو دوستم یه اتفاقی پیش اومد که من سخت هضمش کردم و همین ازارم میده که چرا! بهش کفتم بعد تمرینای شما حالم کمی بهتر شد و با موضوع بهتر کنار اومدمگف لابد فکر میکردی مشکل از توئه؟....واااای این دکتره مغزمو میخونه... گفتم اره همش پی ایراد بودم تو خودم

 

 

گف حالا چی؟گفتم کنار اومدم.اونو دوست خودم نمیدونم ازون مهم تر با خودم میگم خب دلش خواسته دیگه با کن دوست نباشه و با اون باشه. گف افرین. ‌ادم منطقی از خودش ایراد نمیگیره همه چیزو ممکن میبینه! اون انتخابش این بوده بره با یکی دیگه.و رفته... یا شاید مشکل از اونه اصلن.شاید شخصیتش بی ثباته.چند وقت بعدم یکی دیگه میاد و به اون میچسبه.تو چرا به خاطرایراد بقیه ناراحتی .دیدم راس میگه... دیدم منظرم همینو گفته بود.بعد دیدم چقد خاک بر سرم همیشه انگشت اتهامم رو به سمت خودمه... هووووووف

 

 

خیلی چیزا گفت... حالم بهتر شد.دور بودن از خونه هم حالمو بهتر کرد... حالم بهتره... یادم بلشه یه چیزی بگیرم برای "ل" باید از دلش دربیارم حالم بهتر از دیشبه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
صد و بیست و یک نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱٢

گاهی وقتا که به مسائل چرت و پرت که ابن چی گف اون چی گف میپردازم،یا بقیه رو میخونم و بهشون فکر میکنک یه چیزی درونم میگه اره اخه نه که همه ی زندگیت ارومهکو دیگه هیچ مشکلی نداری داری به این چیزا فکر میکنی

وقتی دلم لباس میخواد میگم اره خب انقد خوشی و تفریح میکنیبایدکم اینهمه به فکر این چیزا باشی

وقتی دارم با ظرافت لاک میزنم میگه خوبه!هنوز انقد حوصله توت هس که پاشی لاک بزنی

تقریبا هیچی واسم جالب نیس... حس میکنم یه غادت مزخرفه!انقد چاله هس تو زندگیم تو روحم که خنده م میاد ازینکه هنوز میرم تو پینترست عگسای خوشگل پیدا میکنم! واقعا خنده دار نبس؟زندگی من به هیچ کدوم این چیزا نمیاد... به هیچ کدوم!

  نظرات ()
صد و بیستم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱٢

الان یه اتفاق بدی افتاد...خیلی بد و من حس میکنم دیگه ننمیتونم... میدونم که ادم میگه نمیتونم ولی باز ادامه میده... ولی چطوزی؟شمسته و درهم برهم

حس میکنم دکتر رفتن و قرص خوردن فایده نداره...من مطمئنم چیزی جدی تر وجود داره... من!دیگه به معنی واقعی حوصله ی هیج کسو ندارم.وای خدا

حتی واژه ندارم.

حتی تر ترجیح میدم مرده باشم.زندگی ای که توش جون بکنی،جون بکنی،جون بکنی واسه فقط شاد بودن!زندگی و شادی واسه همه انقد سخته؟همه باید کونشون پاره شه همه انقد سخت میتونن شاد باشن! تازه همه شونم الکی.. بدون هیچ دلیل واضحی

خسته ام.انقد خسته ام 

میدونم.یه روزی ازین خونه ازین شهر،ازین مملکت ازین دنیا میرم و هیییییییچ وقت پشبمون نمیشم،دلم واسه هیچیش تنگ نمیشه.مخصئصا ادماش

  نظرات ()
صد و نوزدهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱۱

نوتیفیکیشن تلگرام میاد نگا میکنم میبینم چیزی تو کانالش نوشته طبق معمول سریع بازش میکنم! میخونم. تهش حس سرخوردگی میاد سراغم.میوتش میکنم،تنها کانالی که قبل از ال عانمیوت بود... نه که حس خاصی دارم ولی تا ته دنیا دلم میگیره... میتونم بیخیال شم... باشه یه مریض دیگه رو شناختم! باشه چی میشه! 

ولی پس اونی که تو روزای سخت زندگیم حواسش بهم بود کی بود؟پس اونی که من همیشه مطمئن بودم مواظبمه که نگفته ترین حزفامو میخوند از تو نوشنه هام... که یه جمله ش حالمو خوب میکرد... اون کی بود؟

اخ چقد احساس تنهایی میکنم

  نظرات ()
صد و هیجدهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/۱٠

چرا حدس زدم؟چرا تعحب نکردم؟چرا هنگ نکردم؟شاید جون حش میکردم یه جوریه اوضاع فقط نمیخواستم باور کنم... باوز کزدنی نیس

  نظرات ()
صد و هفدهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٩

امروز رفتیم بیرون و من بیشعورانه ضد حال زدم.بعد بحث کردیم و کمی زدیم تو سر و کله ی هم.ولی خب من که رفتارم تعادل نداذه و سربع بعد دعوا میتونم حالم خوب باشه بعد حالم خوب شد و رفتیم میون کوه ها.با پاترول خیلی خوبه رفتن اینحور جاها.یعنی من ترسوام و اینحپری حس امتیت میگیرم

رفتبم تو یه الاچیق برف میبارید و سرد بود و صد تا لباس رو هم پوشیده بودم.گرمم بود و خوب بودم.میز و صندلی مونو را انداختیم و چای زغالی خوردیم و حرف زدیم.سرش پایینه رفتم جلو بهش میگم بوست کنم  کسی میبینه؟تا سرشو میاره بالا بوسش میکنم.حسم زود عوض میشه... بهم میگه تو جوری نیستی که بشه ازت دست کشید من این حرفو تقریبا زیاد شنیدم و جالبه که هیچ وقتم باورش نمیکنم! میدونم که همه دخترا ازین حرفا میشنون.... از خودم تعحب میکنم!!! اینهمه سال گذشت چطور من هنوز یاد نگرفتم "قرار" بگیرم؟چطور انقد نمیتونم خودمو کنار کسی قرار بدم؟

روز خیلیییییی خوبی بود.وقتی تو سرما بودم و لم داده بودم تو صندلی و ماگم دستم بود،بهش گفتم بده یه سیگار بکشم.کمی نگام کرد گف ندارم که.گفتم اه کاش گرفته بودی اینجا میچسبه.دیدم من من میکنه.گف اون اخری که رفتم سوپر مارکت سه تا گرفتم.حس کردم بهمون میچسبه.میگم داشتم امتحانت میکردم!!! تو هنوزم سیگار میکشی.میگه چقد عوضی ای.از تو جیبش سیگارو در میاره.میدونم دروغ نمیگه.اگه از قبل داشت سیگار تو ماشینش میبود.به خاطر من سبگارو گذاشته کنار و خیلیییی به ندرت میکشه.دوتا سیگار روشن میکنه

بهش میگم خیلییییی سال بعد در حالی که تو تراس خونه باغمون نشستیم که درختاشو تو کاشتی،دو تامون لابد چشمامون دوربین شده.نشستیم و تو داری ازون کتابای قطور ناریخبت میخونی و عینکت رو نوک دماغته.منم لابد دارم برات چیزی میبافم.شاید پولیور... منم عینکم نوک بینیمه.سیگار میکشیم و چای میخوریم بدون شیرینی.چون خوب نیس واسمون... بهش میگم اون موقع ناخونام بلند نیس. ..مث همیشه ها کوتاهه و لابد مث الان لاک قرمز داره... میگه تا چند ساعت پیش داشتی فاتحه ی این رابطه رو میخوندی حالا به اینده فکر میکنی؟

فکر میکنم چقد هیچ وقت اپشن اطمینان د' من نبوده! چه همه توی ارامشی که ظاهرم داره من بلوا دارم...چقد بغض گریه نشده دارم و خنده های قهقهه نشده... بهش میگم من خیلی بالا پایین دارم.منم اینحوری ام.گلم لابد پر سنگ ریزه و چوب خشک بوده... ناخالصی دارم. 

حالم خوش میشه تو اون هوا مچاله تر میشم تو صندلی و یه گاز گنده از شیرینی میزنم و چایمو سر میکشم... فکر میکنم.منم اینم ذیگه

اره همینم.نشستم حالا بغض کردم و نمیدونم دلتنگ چه کوفتی ام یا از چی غصه دارم... تصمیم گرفتم هر بار بغضم شد گریه کنم... راحت. ..

قراره فردا زنگ بزنم و وقت روانپزشک بگیرم.کمتر فکر میکدم ولی وسواسم بیشتر شدهادوس دارم درمانم قطعی شه.دوس دارم بنویسم باید از چی به دکتر بگم... میخوام ازش بپرسم اینبار... 

این هفته کلاس بچه ها تموم میشه. کاش یه هفته استراحت بدن واسه ترم بعد...کلافه ام... یعنی هم خوبم هم کلافه ام

منخیلیی دردم با بقیه فرق دداره.یا شاید همونطور که من نمبتونم از دردم بگم،اونها هم نمبتونن بکن...فرقی نمیکنه در هر حال حس تنهایی هست

  نظرات ()
صد و شونزدهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱۱/٥

چای با کیت کت :)

باید حس های بد رو از خودم برونم...باید سعی کنم ازخودم دور کنم افکار تسلسل واری که توی سرم میچرخه!میدونی؟باید متوقفشون کنم...

برمد دکتر حتمن.الان خیلی دوس دارم که حتمن بتونم فکرامو متوقف کنم.خیلی روش متمرکزم...دوس دارم  در ارامش باشم.بیش از هر چیزی بهش نیاز دارم.این چند وقت نتونستم بنویسم!

کلاس خصوصیه که رو هواس!کلاس بچه ها این ترمش تمومه هفته ی بعد...این روزا پول نیاز دارم کمی

بعد باید عروسکای ژولیت رو اماده کنم.کارای سین رو بعععععد چیزی که میخوام واسه تولد نیگول اماده کنم بعدددد اهاااا عروسک مو نارنجی یه دونه میخوایم !!!! فردا دس به کار شم وای یادم رفته بود هووووووف

کارام زیادن.

یکی از پسرا شدیدا رو مخمه راستش...دوس دارم بزنمش :( خیلی حرصمو درمیاره.هممممش صدام میکنه.سوالای چرت میپرسه،حواسش پرته و اصلا گوش نمیده چی میگم

هووووف واقعاااا بیچاره معلما :|

خلاصه این چند وقت تیچر جدی ای بودم. و میدونی چی رو فهمیدم؟اینکه اون کسایی که بچه هارو تو مدرسه کتک میزدن عوضی ترین و کثافت ترین بودن!من خودم یه فیلم دیده بودم.تو یه شهرستانی معلمه نشسته بود و به دو تا بچه میگف به هم سیلی بزنن...محکم و اون بچه ها از ترس و درد در حالی که گریه میکردن به هم سیلی میزدن.تا مدت ها حالم بد بود.دوس داشتم برم خفه ش کنم :(((( 

دیگه بماند که چققققد اتفاق میفته به شاگردای کوچکشون تجاوز میکنن :((

من همش میگم الان دلت میاد سر اینا داد بزنی؟دلت میاد تحقیرشون کنی با اینکه واقعااااا اعصابمو خورد میکنن باز میبینم نمیتونم (دیگه بی اعصابی منم که معرف حضور هس) نمیتونم چون میبینم بچه ن.کوچولون...چطور میتونم تحقیرشون کنم :( بابت بلد نبودنشون و بایت تکلیفای انجام نداده شون هم هیچیییی بهشون نمیگم.چون یادمه خودم متنفر بودم از معلمای وحشی :(

البته سرشون دادای الکی میزنم که اروم شن چونکه در غیر اینصورت اروم نمیشن.بلخره یه کمم حساب ببرن دیگه :)))

اعصاب ارومه از وقتی از یه فردی دوری کردم...اعصابم ارومه از وقتی دارم تمرکز میکنم تا اهمیت ندم...اخ چققققد نامهم بودن ادما خوبه :)

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب