سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
صد و هفتاد و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢٦

وای یه دختره زنگ زده هلاکویی که خیلییییی دقیقا مشکل منو داره.خیلیییییی

  نظرات ()
صدو هفتادو شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢٦

خلاصه که دارم سعی میکنم خوب باشم.قرصا اثر کرده یا چی خوبم.

راستش کمی کمتر اهمیت دهنده ام و این خوبه!حس های بدم هست هنوز به مسایل ولی بی اهمیت هستم به حسم و اهمیت نمیدم.میگم خب دیگه حالا که این حس رو داری دیگه شلوغش نکن.سعی میکنم.

بیشتر با خودمم.من همیشه با خودمم ولی حالا بیشتر به خودم اهمیت میدم.دوست دارم به اعتماد به نفسم میرسم.البته که حال من شدیدا نوسان داره.وقتی حالم بده اصلا نمیتونم کنترلش کنم :( این مشکلم هستش.که هیچ وقت نمیتونم کنترلش کنم...من خیلی مزخرف شدم.قبلن اینطوری نبودم.من واقعا اینطوری نبودم.من توی همه چیزم افت کردم.یعنی رفتارم.کردارم ظاهرم.من قبلن ادم قوی ای بودم.حالا نیستم.نمیدونم باید چطور باز قوی شم.ولی فکر میکنم قوی بودن اینه که یه لحظه بگی قوی هستم و این وظیفه رو بذاری روی دوشت

نمیدونم شاید هم باز از خیلی ها قوی ها باشم.میدونم!ولی از چیزی که قبلن بودم ضعیف ترم.

این ازارم میده!

به هر حال.اگه بخوام تحلیلم از خودم رو باید بگم من این کمبود اعتماد به نفسم ازارم میده.گرچه جدیدا دست از تنبلی کشیدم و سعی میکنم اینو حل کنم

دومی اینکه خیلی به مسایل بی مورد و به ادم های مزخرف اهمیت میدم.نه ادم ها و مسایل مزخرف بلکه کم اهمیت...بهشون اهمیت میدم.میخوام ته و توی اتفاق رو دربیارم.

نمیدونم...نمیدونم چطور این رو برطرف کنم.من گاهی میبینم همش دارم به یه موضوع که کلید کردم روش این چند وقت هی فکر میکنم هی فکر میکنم...نمیکشم بیرون.خب باز سعی میکنم.باز هم...نباید خسته شم.میدونم.چونکه چیز عادی ای نیس.چیزی نیس که من بخوام باهاش کنار بیام.من سعی خودم رو میکنم.گرچه بهبود مورچه ای هستش.

مورد بعدی اینکه یه حس خیلی بدی از خودم سر اون موضوع توم جوونه زده و کم نمیشه!!!نمیدونم چرا.به هیچ وجه نمیفهمم چرا.خیلی بی منطق شدم.خیلی زیاد.هر چی هم با خودم حرف میزنم و به خودم میگم نگاهت واقع بینانه نیس اما فایده نداره :\

مهم نیس.بذا با این چیزا استرس ندم به خودم.الان فکر میکنم خب خوبم.شاید چون یه هفته از قرصا گذشته و داره اثر میذاره و همش به خودم میگم ببین اگه میخوای دیگه قرص نخوری باید خودت کمک کنی.باید تمومش کنی.باید هر کاری کنی.برای همینم به خودم گفتم باید خوب شی حتی اگه قرار باشه خیلی کارارو بکنم.

مشکل اینه من نمیخوام بپذیرم که اینم.مریضم یا مشکل دارم یا کمم و باید ادامه بدم!من اینو نمیخوام بپذیرم اما انگار تلاشم کافی نیس.یا حتی تلاش نمیکنم شاید.نمیدونم...

الان حرف زدم استرسی شدم.نمیدونم چرا

باید خودمو دوست داشته باشم.باید

  نظرات ()
صدو هفتادو پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢٤

امروز خوب بودم.نمیدونم اثر چی بود!حالا شاید هم طبق معمول الکی خوب بودم دیگه!

یه سری مسایلی هست که هر روز بهشون فکر میکنم یعنی هر روز ذهن من رو درگیر میکنن...دوست دارم حلشون کنم.دوس دارم به بیخیالی اون مرد توی فیلم باشم.میدوتم که میشم.

بعضی چیزهارو از دست میدی تا چیزهای جدیدی بدست بیاری.و بعد اگه حواست نباشه نمیفهمی چی بدست اوردی...من دارم سعی میکنم بفهمم

نمیخوام دختر توهمی ای بشم.که ازین مدل دیوونه ای ها که همه چیز رو بهم ربط میدن و اعتقاد به چیزای عجیب دارن.این چیزا در من نمیگنجه و البته شاید هم از خنگیمه!!!جدا نمیدونم...به هر حال.

درس میخونم و میرم پیش سین باهم کمی کار کنیم.حرف زدن ممنوعه!بعد درس میام خونه یه خروس درست میکنم.عکساشو میذارم اینستاگرام.بععععد خلاصه واسه خودم درگیرم دیگه!

یه کم از بهم ریختگی اطراف عصبی میشم.ولی خب سعی میکنم کنترل کنم ذهنم رو

اگه چاهارشنبه نرفتم بیرون بعد امتحان میام و همممممه کمد رو میریزم و عمری تمیز میکنم.یعنی هررررر چی خرت و پرته بره زباله!

جمعه وقت ارایشگاه دارم و میخوام موهامو رنگ و کوتاه کنم.اینار جلوهاشو بلند تر و پشت رو کوتاهتر....بعد ممکنه دیگه بذارم بلند شه موهام :)

شاید هم نه!نمیدونم...دوست دارم بلنو شه.ولی خب نمیشه که!حالا کوتاه کنم مرتب شم بعد یه کاریش میکنم واسه خودم.مهم نیس.

برم کمی کتابمو بخونم کمی اماده باشم

  نظرات ()
صد و هقتاد و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢٤

سال جدید داره میاد.میخوام برم ببینم تو سالی که گذشت و بد بود و چند نکته ی خوب هم داشت از اون لیست نه چندان بلندی که نوشته بودم چیارو انجام دادم و چیارو انجام ندادم. و تصمیم دارم از روز چهارشنبه بشینم و خوب فکر کنم.هیلییی خوب. 

یادداشت هارو بخونم و سعی کنم بفهمم از کی به این روز اقتادم... و بتونم یه جمع بندی کلی از خودم داشته باشم.کتاب عزت نفس رو حتمممن تموم کنم. شاید یه وقت از مشاور قبلیم بگیرم و برم پیشش.بگم حس واقعی درونم رو بگم.اونچیزی که درونم پخش شده و تموم نمیشه... و ساعاتی از روز که ممکنه حالم خوب باشه همش داره کمتر میشه... 

فیلم رو که میدیدم چیزی درونم تکون خورد.که قدرت چیزی نیس که با پول یا ورزش یا خورد خوزاک کسب شه. قدرت یک حس که نهفته تو اعتماد به نفسه...باید قدرت داشته باشم... صاف راه برم و اصلا فکر نکنم چیزی کمه

من میدونم

چشم هارا باید شست 

جور دیگر بایذ دید

شاید هم من بتونم کاری کنم برای خودم.گاهی خودمو میبینم که انگار تو چاهی گرقتارم و ممکنه یه روز بعد یا حتی چند ساعت بعد تعجب کنم که چرا اون حس دیوانه وار درون به جریان افتاده بود و متوقف نمیشد

کاملا گیج شدم... هیچی معلوم نیس.هیچی

  نظرات ()
صد و هفتادو سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢۳

رفتم نزدیکش.نزدبیک گوشش.توی گوشش گفتم منو ببر یه جای خیلی دور.هیچی نپرسی.گف میبرمت.یه روز میبرمت.من اشکم سر خورد. 

چقدر پناهمه

  نظرات ()
صد و هفتاد و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢٢

دوباره دلشوره هام شروع شده.چند روز بود که قطع شده بود.اینجوری که چشمم رو با دلشوره باز میکنم

احساس میکنم من باید به تنهایی موفق به مهارشون بشم چونکه باید دلیل مهار این حس هارو من مهار کنم اگه به کمک کسی یا چیزی اینکارو کنم ممکنه بعدا اونا در اختیارم نباشن و من باز دچار این حس ها بشم خب... نمیدونم چرا انقدر این حال بد توم تثبیت شده.کاش روز خوبی باشه.کاش اوضاع درست شه

کاش...

امروز روز دو برابر کردن دوز قرصاس.

دارم به این فکر میکنم اصلا درسته من مثلن بخوام واسه حالم از ادما دوری کنم؟شاید باید بتونم تو این شرایط حالمو خوب کنم... نمیدونم.چرا انقد سخت میگیرم

کاملا حس فروشکستگی دارم

  نظرات ()
صدو هفتادو یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢٢

فکر میکنم میدونم دلیل اصلی اینهمه اضطراب و دلشوره از کجاس.اینکه من خودم رو نپذیرفتم...من خودم رو قبول ندارم و نمیپذیرم...من همش فکر میکنم باید طور دیگه ای باشم تا خوب باشم و خود بدم رو نمیپذیرم.و این بزرگترین رنج.ما هیچ کس رو نزدیک تر از خودمون به خودمون نداریم و حالا من خودم رو خوب نمیبینم و ازون بدتر نمیپذیرمش.

کاش میتوسنتم یاد بگیرم همین‌ «خود» رو بپذیرم.هر چی که هس.هررر چی که هس.میدونی حس خوبی نیس.هیچ خوب نیس.وقتی از سوی خودت حتی یه فرد طرد شده ی تنها مانده هستی.درد داره.خیلی زیاد...شاید واسه همینه این بغض از بین نمیره و این دلتنگی متمد و بی مکث ادامه داره!

حس بدی دارم.حس فوق العاده بدی...خیلی بد

امروز سر کلاس سعی کردم با بچه ها خوب باشم اما تهش اعصابمو خورد کردن.منم نیم ساعت اخر رو که میخواستم باهم پانتومیم بازی کنیم ورداشتم از اعصاب خوردی گفتم مشق بنویسن.بعد که تموم کردن دیکته بهشون و سخخخخت  :((((

خب جز این راه اروم نمیشدن.به هیچ وجه.خنده دار بودم.از هم قایمکی میپرسیدن ساعت چنده

منم خیلیییی جدی بودم.

بعدم گفتم قرار بود پانتومیم بازی کنیم که نمیشه.مریضم.دلشونو سوزوندم.اخه هیچ کس نمیتونه باور کنه پنج تا پسر بچه تا چه حد میتونن روانی کننده باشن!!!! وای اعصابمو خورد کردن.

هووووف

چاهار تا خروس ساختم.نمکین و بامزززززه :)))) خیلی خوبن

حالا عکسشونو میذارم .دیگگگه فعلن همین دیگه.

راستش زیاد حوصله ندارم حرف بزنم.دوس دارم اینجا از خیلی چیزا بگم.ولی خب

  نظرات ()
صدو هفتادم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢۱

دیشب توی دفترم نوشتم از خودم.بی رحمانه نوشتم.همه چیز رو درباره ی خودم.بعد کم اوردم.دیدم واقعا من به درد نخورم.نه نا امیدانه راستش.باز هم میخوام بنویسم.میخوام بنویسم بی رحمانه!میخوام دیگه درست شم.میخوام پیچ و مهره ها بیاد سر جاش...

نمیدونم چی کار کنم.حالم بد نیس الان.خوبم.دکتره پرسید دلمرده ای؟گفتم که اوضاع زندگیم اونقدری وخیم هس که خب اگه دلتنگ باشم طبیعیه.اما دلمرده نیستم....خب اما دلمرده نیستم.گفتم اتفاقا زود خوشحال میشم اما بعدش خودمو سرزنش میکنم که حالا چی بود که اینهمه خوشال شدی!!

به هر حال.میخوام امشب هم بنویسم.تو دفترم.بی رخمانه

  نظرات ()
صد و شصت و تهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢۱

انگشتام بی ریخت شدن از بس کندم پوست دور ناخونمو :((( 

کلن زشتم.چند روز دیگه برم موهامو رنگ کنم و کوتاه کنم.بلکه کمی خوشگل شم.ابروهامم وردارم.

راستی هنوز لباس پیر زن رو ندوختم.وای چی کار کنم.کی بدوزم.اه

چی کار کنم.دیگه.

  نظرات ()
صد و شصت و هشتم | رمز:168 نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢۱

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
صد و شصت و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢٠

طبق معمول از خودم رنجیدم.نمیدونم چرا همش اشتباه پشت اشتباه...نمیدونم چرا نه تعادل دارم نه هدف دارم نه ادمم...

خسته ام کمی...هیچی ارومم نمیکنه.میخوام چند روز متمرکز باشم اما این روزا بیشتر از همیشه تمرکزم رو از دست دادم.البته دیگه حالم بد نیس مث دو سه روز پیش که مدام و بی وقفه گریه کردم.الانا فقط خیلی معمولی یه گوشه ام اما تمرکز ندارم.چه فرقی میکنه حالا...

حتی جدیدا حوصله ی تلاش ندارم چون حس میکنم بی نتیجه س.میدونی چی میگم؟من همش میرم جلو بعد خیلی یهویی و بی مقدمه و حتی بی دلیل حالم بد میشه!یهو بهم میریزم.خب خسته شدم.ازم انرژی زیادی میگیره این تلاشه.ولش کن بابا

حتی حوصله ی ادامه دادن این پست رو هم ندارم.

  نظرات ()
صدو شصت و ششم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٩

امروز وقتی از کلاس برگشتم دیدم هم مه حالش خوبه و هم مامان.منم حالا حالم بهتره و کمی همه چی به یه ورم ... دوست دارم این مشکل حل شه.الان خوبم فاز چسناله نیستم.

به طور واضحی نوسان داره حالم.این خودمم حسته کرده اما حتمن بعد قرصا بهتر میشم.امید وارم.

فردا از صب عروسک میسازم و بعد از ظهر یه سر میرم اون پاساژه ببینم چیا داره.تصمیم نهایی مو گرفتم.یا یه پیراهن اگه پیدا نشد اون کلاهه خسته شدم از فکر کردن.

بعد باید بشینم یه چیزی جمع و جور کنم که جالب ناک باشه...

نمیدونم چی کار کنم!باز به روانشناس رفتن ادامه بدم یا سعی کنم خودم خودمو خوب کنم.اگه ریشه ی همه مشکلات تو اعتماد به نفس ریده و عزت نفس نداشتمه خب پس به هر حال خودم باید روش کار کنم!برای فهمیدن ریشه ی مشکلاتمم که باید برم پیش روانکاو دیگه!پس چه کاریه حالا

میدونی فهمیدم درسته که من کانالمو دوس دارم و جوش رو هم وقتی سرم به کار خودمه دوس دارم اما برای من الان ارامش مهم تره...کلا یعنی خلوتی که لااقل قرصا زودتر اثر کنه و زیاد نخورمشون :(( خیلی غمگینم که مجبورم قرص بخورم خیلی...

*الان ارمینم دارم بهم تکست میده و این جزو چیزایی هست که حوصله شو ندارم!اه تو این اوضاع گه

.

داشتم میگفتم.دلم ارامش میخواد واسه اینکه کمی بتونم رو خودم متمرکز شم.ادم ها هر چی بیشتر برای خودشون و ادم های مهم زندگیشون وقت بذارن حالشون بهتره.

حالا به هر دلیلی من عوض شدم.قبلن تو این جوا زیاد هم حالم بد نمیشد و حالا داره میشه!خب خوب نیس دیگه!

البته این پلاس که نا معرفی کرد خیلیییی خوبه.چندتا کانال و ادم و گذاشتم تو فیوریتا و اصلا دیگه اونورو کمتر میبینم و خیلی کنترل شده ... حالا اروم اروم

  نظرات ()
صد و شصت و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱۸

دکتره میگه قبلن چه قرصی استفاده کردی میگم یکیش ابی بود یکیش صورتی :))))همینقد احمق

وزنم دو کیلو کم شده اما از عوارض قرصه اضافه وزنه :(((

راستش حالم بده.کلن همه چی خیلیییی بده و جریان قرصا کم اهمیت ترینشونه اما من همیشه تو این وضعیت ها واسم کم اهمیت ترین موضوع گریه میکنم 

  نظرات ()
صد و شصت و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱۸

عوارض قرصام خودشون مث بیماری ن

اضطراب خواب الودگی کاهش ضربان قلب و احساس درد در فلان جاها و مشکل در تصمیم گیری و ...جالب ترین قسمتش اونجاس که گفته کاهش دقت در انجام کارهای عملی... یعنی عروسک نمیتونم بسازم 

  نظرات ()
صد و شصت و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱۸

چقدر خوبه اینجا مینویسم.چقد بده انقد پریشون حالم

این چند روز اتفاقای بدی افتاده.همه جا التهاب داره.حال من چطوره؟من همیشه تا پایان بحران خودمو خوب نگه میدارم و بعد که تموم شد انگار منم شل میکنم میفتم... الان تو مرحله ی  قوی نگه داشتنم مثلن

کابوسا تموم نمیشن.

فهمیدم عادت صبح پیاده روی کردن از حال بد رو از مامان به ارث بردم. صبایی که بیدار شی ببینی نیس یا ببینی تازه از بیرون اومده معلومه حالش بده....از صبح زود رفته بیرون هنوزم نیومده حتی

  نظرات ()
شصت و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱۸

قلبم داره میکوبه به سینه م

مامان حالش بد شده نصفه شبی چونکه  میم حالش بده چند روزه.

من هم حالم بده از حال بده خونه

  نظرات ()
صد و شصت و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱۸

میتونیم گه ترین تبریک تولد حسابش کنیم این تبریکی که گفتم رو  :دی

ولی خب زیاد ناراحت نیستم بهتر از وویس یه ثانیه ای تبریک تولد پارسالم بود که خودش برام فرستاده بود...

زندگی همینقدر زشته  که این لحظه  دارم حسش میکنم

  نظرات ()
صد و شصتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱۸

امروز بلخخخخره موفق شدم برم دکتر و واقعا اگه نا نبود نمیشد.چند بار یادم انداخت و همش بهم گف که باهام میاد و بعدم ادرس مطب رو دراورده بود و با گوگل مپ منو برد...واقعا ازش ممنونم.کلن نمیدونم چطوری میشه تشکر کرد چون میدونم اگه نبود من خیلی تنها بودم برای ادامه ی این راه...

دکتره خیلی خوب بود.مطبش خوشگل و منظم بود و خودش گمونم چهل و خورده ای نزدیک پنجاه هستش،مرتب و با دفت.نگام میکرد لااقل و معاینه ش دقیق بود.

من میخواستم باهاش هیجی نگم و فقط بگم که دکتر ک گفته دیگه من الان نمیتونم  توضیح بدم اما دادم چون حس خوبی بهم میداد...راستش کل زمانی که باهاش حرف میزدم بغضم بود اما نمیدونم حودم سعی کردم گریه نکنم یا اصلا گریه م نگرفت...

چیزایی بهم گفت و ... خب چیزای زیاد خوبی نیس اما اینکه بگم افتضاحه هم نه

موقع برگشت و من و نا یه کتاب فروشی پیدا کردیم که کتاب دست دوم میفروخت و میخرید هم! از زمین تا سقف کتاب بود.منو یاد کتاب تنهایی پر هیاهو مینداخت...بعد ما کتابخریدیم ازش.کتابای ما نو بود.ذوق دارم بخونمشون.مخصوصا چشم هایش بزرگ علوی.

بعد یه پاستای خوشمزه خوردیم.خیلیییی خوب بود.کافه رو البته به زور پیدا کردیم اصلا کافه نبود اون ورا.کلی خندیدیم امروز.

وقتی برمیگشتم فکر کردم.زیاد فکر کردم به همه چیز زندگیم.به این روزام و حالم...دیدم واقعا نیاز دارم تنها باشم.از تنها منظورم ارامش هست...گرچه که تنها چیزی که تو که زندگیم نیس قدرتی خدا ارامشه...هیچ جا و هیج وقت...همیشه یه چیزی هس که بابتش باید استرس و نگرانی و بدبختی بابتش باشه...به هرحال.خیلی امید وارم به عید...به روزایی که میشه از صب تا شب کتاب بخونم فیلم ببینم و سعی کنم فکر نکنم...

امید وارم بشه!هیچی تو زندگی من نیس که بتونم بهش امید وار باشم و بابتش ذوق زده باشم

  نظرات ()
صد و پنجاه و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٧

همه ی ذوقم برای خرید کادو به یک باره از بین رفته... یهو یاد پارسال افتادم که با چه دقتی همه جارو زیر و رو کردم بعدم سعی کردم خوشحالی مو نشون بدم... پارسال هم همش تو این فکرا بودم و حتی یه طور بدی بود حسم ولی اون موقع فکر میکردم من باعث فاصله ام که باید سعی کنم درستش کنم! چقد احمق نفهم مزخرف بودم.میخندم به اون فکرا.

امسالم ذوق داشتم اما یهو به خودم گفتم شاید باید بس کنی احمق بودنو... هر بار این جمله میاد تو ذهنم که ادما میرن کسایی که عزت نفسشون مثل همدیگه س رو پیدا میکنن چون با اونا حس بهتری دارن.پس نباید گله کرد راجب رابطه ها. از خودم بینهایت بدم میاد که نکشیدم بیرون. 

کانالم رو دوس دارم.ادمایی که بهم داده رو... حس خوبی که بهم داده ولی خب تصمیم گرفتم از عید به بعد ننویسم.من قوی نیستم.من هنوز حرص میخورم و میشینم تحلیل میکنم.درسته یهو این فکرا میاد و چند ساعت بعد تعجب میکنم اما به هر حال هستن.حس شکست خوردگی دارم.من قوی نیستم.هیچ وقت نبودم.بهتره خیالبافی درباره ی خودم رو تموم کنم و بشینم سر جام... هوف به هر حال

امروز با نازلی میرم پیش دکتر که قرصامو بگیرم.جدا اگه نازلی نبود من نمیدونم چی کار میکردم.فقط حوصله ندارم واسه دکتره قصه ی حسین کرد شبستری تعریف کنم.البته وقت هم نیس دیگه. 

دلم برای نازلی تنگ شده و اونهمه حرف زدن های تموم نشدنی مون

  نظرات ()
صدو پنجاه و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٧

از خودم بدم میاااااااااد

حتی عرضه ندارم پای تصمیم های کوچیکم واستم

  نظرات ()
صد و پنحاه و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٦

برای من بزرکترین بحران خاور میانه تویی که یه شبانه روزه داری فقط راه میری و لب به غذا نمیزنی.. برای من برای دنیای من شادی ای نمیتونه وجود داشته باشه.... 

  نظرات ()
صد و پنجاه و ششم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٦

دوست دارم بشینم همه ی کارایی که مونده و یادم رفته رو بنویسم و انجامشون بدم...دونه دونه...و بعد همه رو انجام بدم.تموم شن برن

دوس دارم کمتر گوشی به دست باشم.و بعد عوضش کارای مفید بکنم.کتابای نخونده رو بخونم...کازای نکرده رو بکنم...اینطوری شاید حالم بهتر باشه...دوس دارم این موضوع رو...

اینهمه که تو کانالا تو حلق همیم دوس ندارم راستش.تو فکر برگشتن به کانال زرافه ام...شاید برگشتم اروم اروم سعی میکنم وابستگیم از کانال رو کم کنم...کم کم برم اونجا یا همین جا...نمیدونم.خلاصه دوس دارم کانال داشته باشم.اما تنها باشم 

  نظرات ()
صد و پنجاه و پتجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٦

انقد گم شدم که حتی نمیدونم چه اتفاقی بیفته خوشحالم میکنه...

همه چیز میتواند مرا خوشحال کند اما هیچ چیز نمیتواند غم مرا از بین ببرد...

یه روز اینو تو اینستاگرام خوندم و دیدم چقد منم...اما حالا اینم نیستم

  نظرات ()
صد و پنجاه و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٥

نصفه شبی حالا سینا مسیج داد غلط کردم اصن نمیخواستم به اینا شماره مو بدما!!!اه

  نظرات ()
صد و پنجاه سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٥

از صب به خودم گفته بودم که میتونم شب حسابی گریه کنم

حالا جنبه ام ندارم که بند نمیاد حالا

  نظرات ()
صدو پنجاه دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٥

این روزا بغضمو قورت میدم فقط.بعد میام اینجا حرف میزنم یا تو دفترم مینویسم.روزایی که نتونم حرف بزنم هم خیلی بدتر میشه.چون دیگه نمیتونم بیام حرفای قبلی رو بگم...

از صب دو بار خواستم حسم راجب به قرار دیروز و رابطه م و حال رابطه مو حسم بنویسم...اما هر دوبار نشده.

این روزا همش اهنگ فیلم رگ خواب رو گوش میدم.بعد حس میکنم چقد چقد چقد داره با منه

اونجاش که میگه اهای غمی که مثل یک بختک شده ای اوار از گلوی من دستتو بردار...

من گریه م میگیره.خیلی گریه م میگیره

این روزا شدیدا بهم ریختم...شدیدا...هرچیزی هم حالمو بدتر میکنه دیگه اصلا خوصله ی دکترم ندارم.هر بار میگه اعتماد به نفست پایینه...نمیدونم.به قدری داغونم که هیچی نمیدونم...

دیشب حس کرده بودم اشتباهی تو این رابطه موندم...حس کردم دارم خودمو بدبخت میکنم...حس کردم احمقم که انقد موندم تو اون رابطه ی لعنتی...و این حس هنوز باهامه

ارمین و سینارو دیدم.دوستای دانشگاه.سینا میخواس باهام دوست شه من هیچ وقت نخواستم...سینا خوبه.از همه نظر...از هر نظر که بگی سینا خوبه.ولی من نمیخواستمش...

اصن تو زندگی کوفتی اشغال من چی میخوام.

اه چرا اشکام بند نمیان؟لعنت به من لعنت به چشمام لعنت به دلم لعنت به همه چی

انگار تو قفسم..الان میخوام ادای حال خوب به خودم بگیرم ولی راستش حوصله ندارم.دوس دارم همون بدبختی باشم که حس میکنم...حوصله ی گل و بلبلی ندارم.

تو طول روز همش دارم به خودم یاد اوری میکنم خوب باشم...و اخر شب لااقل حقمه راحت گریه کنم.

نمیدونم چمه!میدونم به خدا میدونم هممممه چیز از درونمه.همه چییییییز 

اما توروخدا یکی بگه اون دورن لعنتی رو چطوری بسازم؟یکی به من بگه...

من خودمو انداختم پشت دیوارا...حالا ادما هستن اما من بلد نبستم باهاشون باشم

من همش یه فکری تو سرمه.من سال هایی رو سعی کردم سر پا باشم...سعی کردم قوی باشم.خودم نمیفهمیدم دارم سعی میکنم فکر میکردم همینم.اما نبودم...اتفاقای سختی افتاد...خیلی سخت و درد ناک....حالا من فرو ریختم...و دارم عذاب میکشم...هیچکس حتی نمیفهمه نمیتونه درک کنه چقدر دارم با همه ی وجودم تلاش میکنم و حدم همینه

وای من دوست دارم بمیرم...

همین

شاید فردا روز خال خوب باشه...شاید

  نظرات ()
صدو پنجاه و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٠

امروز سر کلاس در حال کار گروهی بودیم وباید صحبت میکردیم و هد کی نظر میدادو فلان که اخر سر یکی از بچه ها گف تو ایده الیستی

من ازینکه بگم ایده الیست یا ارمانگرام خوشم نمیاد.این کامنتی که اصولا از بقیه دریافت میکنم...من حس میکنم انقد داغونم که خنده داره بگم ایده الیستم.کلن چیزیه که ازش خجالت میکشم

به هر حال!

جدیدا چند موج رو حس میکنم تو ادمای دورم! رویا داشتن و تلاش واسه سکسی بودن

نه میگم خوبه!نه میگم بده!فقط میگم حس میکنم.و ازونجایی که در زندگیم همیشه تو اقلیت بودم اصلا ازین موجا دور بودم از هر موجی...

گاهی دوست دارم بشینم ببینم چی به چیه!یه چیزی بخوام و واسه ش تلاش کنم...

باور اول:همیشه رو پای خودت واستا

باور دوم:برو ببین بشناس...دنیا بزرگ تر از این حرفاس...

*

پس از چند مدت از نوشته های بالا:دخترا دارن از عاشقی مینویسن خدا چرا انقد من بی اعتقادم به این چیزا پس!!!! حس میکنم همش چرته!!!!

جالبه که دارم سعی میکنم خیلیییی سعی میکنم به هیچ وقت هیچ رفتار هیچ کس رو تحلیل نکنم.نمیتونم دروغ بگم که من اون رفتارمو دوس دارم.که تحلیل کنم بعد کم کم بهم ثابت شه درسته یا نه!ولی وقتی یک مث منه همش به خودش شک داره بهتره نیس بی خیال شه؟

البته الان کمی گذشته  و منم همون ان زدم زیر حرفم و یکیو تحلیل کردم!!!

امروز تمرین کردم تا حالم خوب باشه!بود کمی تا قسمتی و کمی تا قسمتی نبود

متوجه شدم من درونم ترس هس!از چی نمیدونم.شاید از هممممه چی

*الان کلی حس خوب ملت بهم دادن!من نوازش شدم به قول دکتر بابایی زاد.و دوس دارم لذت ببرم ازم تا هی خجالت بکشم و شرمنده شم.یا فکر کنم وای من از نزدیک زشتم حالا چی کار کنم.مهم نیس.حالا عکسامم بدون ارایش و ادیت و ایناس

 

اصن یادم رف چرا پستو شروغ کردم انقد وسطش رفتم

  نظرات ()
صد و پنجاهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱٠

اینجام تو پست صد و پنجاهم.یعنی تا الان دلم خواسته باشم.ازینجا خوشم میاد اما انگار زیادی ناراختم. 

از صب تصمیم گرفتم شروع کنم الکی به خودم حس خوب دادن.هیچ موضوعی واسه ناراحتی نیس.مبخوام که سعی کنم ناراحت نباشم.حالا به هر حال.نتیجه ش معلوم میشه.فکر میکنم باید دمبال هیچی نباشم فقط روزهارو بگذرونم.مهم نیس واقعا چطوری

  نظرات ()
صد و چهل نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٩

یا خدا!!!!!من خودمو چطوری نشون دادم؟یکی چرا همه سیریشا میفتن به جون من!!!

یارو از دیروز که جویین شده کانالم صد تا پیام ناشناس داده!!!۱بعد بعضی شو که جواب نمیدم ناراحت میشه الانم میگه بیا کانالم و از کانالم فوروارد کن تا ممبر بگیرم!!!!!

وااااای کلافه ام از این دیوونه ها!!!!!

  نظرات ()
صد و چهل و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۸

میم گف میخواد بره پیش دکترم،دو شنبه میره...همه مون خلیم.فک کنم فقط سین حالش خوبه.چون ب هم استرس های زیادی داشت.

میرم باهاش چون میدونه دوست داره احتمالا یکی باهاش بره.سین که نیس.خب من مبرم

همش فکر میکنم این کارم انرژی زیاد گذاشتنه؟بعد نمیدونم!هیچی نمیدونم.

این روزا حس خلا و تنهایی زیادی دارم.یه جور ممتد کشداری.نه که تنها باشم.نیستم.منتها حسش هس...نمیدونم چرا

اما من دیگه نمیذارم این حس ها بهم غلبه کنن...رو تصمیمم هستم.برای حرف نزدن.برای اینکه احساس تنهایی وحشت ترس و بغض داشته باشم اما باز هم قوی باشم و لبخند بدورم به لبم.که حتی اشک تا پشت چشمم بیاد اما بهش اهمیت ندم.چون میدونم همه ی این  حس ها احساسی و نباید اهمیت بدم...سرمو گرم کاری میکنم...

چقد عجیبه.کانالو پابلیک کردم ولی کاملا میبینم که نمیتونم مث اون کاناله باشم...اونجا خوب بود!نمیدونم چرا حس اون خوب بود.حس این نیس...در واقع فرقی هم نمیکنه.

حس میکنم من خیلی اروم اروم دارم کنده میشم ازون فضا و عجیبه که دوست ندارم.

الان دیگه نینوچکا یه چی واسم فرستاد و گریه م درومد...

خب باقی حرفم.حس میکنم دارم گنده میشم اما دوس ندارم هزاران بار تصمیم گرفتم این کانالم حذف کنم.ولی بعدش گفتم خب این میتونه مث یه مجله باشه واسه ت.حذفش نکن لذت ببر.گرچه لذت نمیبرم اما این فکر باعث میشه که حذفش نکنم...به هر حال.زندگی فعلیم هیچی برام لذت بخش نیس.نه که نباشه در واقع من چون روانی ام لذت نمیبرم.میخوام بگم دیگه دقیقا میدونم مشکل چیه.مشکل منم که مریضم و اختلال دارم.وگرنه همه چی درست سر جاشه به غیر از روح و روان من و من که به شدت درمونده ام که باید چی کار کنم

حتی حوصله ی اونم ندارم...حوصله ی هیچی ندارم

امروز الگو رو کشیدم.روی پارچه انداختم و بریدم.حالا مونده بدوزمش.ذوقشو دارم حالا درسته یه لباس واسه یه خانوم مسن ولی خب اینکه میدورم جالبه  :) امشب هم یه الگو برای خودم میکشم.حاضر و اماده با یقیه ی خرگوشی.بعد میرم یه پارچه ی ستاره ای میخرم.بعد یه چی میدوزم.

کاش عیدم اینطور بود که کسی نبینم و به جای یک سال که قراره کلی ادم ببینی و ازشون خسته شی!عید استراحت کنی و هیچ ادمی رو نبینی

گاهی توی ذهنم فانتزی میسازم با دوستام.یعنی برخی از دوستام.درباره ی اینکه شاید روزی دیدمشون.اما اگه بخوام حس دقیق بعدش رو بگم اینه که سریع اون تصاویرو از ذهنم دور میکنم میگم شاید بهتره هیچی نسازی...گاهی اتفاقا جوری که فکر میکنی پیش نمیره...شاید بهتره بذاری اتفاقا خودشون بیفتن،اما باز ناخوداگاه تصویر ها تو ذهنم شکل میگیرن...

دکتر رفتن نه تنها فایده ای نداره،بلکه حالم رو بد و بدتر میکنه

  نظرات ()
صد و چعل و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٧

همش خودمو جدا میدونم از ادما.باید بگم همش به خودم که جزئی از کلی...انقد خودتو تک افتاده نبین

  نظرات ()
صد و چهل و ششم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٦

امروز دوس دارم کلی کار انجام بدم ولی نمیتونم...لی میاد عروسک هارو میگیره.بعد میخوام بشینم بدون اضطراب فکر کنم میتونم چی کار کنم.دوست دارم یه کارای جالب انجام بدم.مثلن اگه شد الگوی زن رو تند تند بکشم.بعد بشینم یه چیزی گلدوزی کنم واسه یقه ی مانتوم...

یعنی من یه مانتوی مشکی ساده دارم میخوام روش گلدوزی بزنم.بعد میخوام طرح پیدا کنم.

دوس دارم بیفتم به جون خونه تمیزش کنم.نمیدونم این میل از چیه!واقعا عجیبه،من دوس دارم الان که هیچی نگم فقط و فقط همه جارو برق بندازم.البته که نمیکنم.درون و بیرونم در یک تضاد فاحش خودش رو جر داده!

نگفتم که هفته ی پیش تو کلاس خیاطی داوطلب شدم که لباس یه پیر زن فقیرو بدوزم؟برای اینکه خودمو زور کرده باشم چیزی بدوزم!

چی کار کنم!مجبور بودم.مربی گف بایییید چیزی بدوزی منم دوختم :\

میدونی چیه؟هر چقدرم خودمو بکشم ته دلم گرفته س.یعنی نمیدونم چرا انقدر به نظرم زندگی بقیه جالب میاد و زندگی من گه.

راستش من فکر میکنم یه طوری شدم!به نظرم همه جالب میان الا خودم.یعنی چطوری بگم.فک کنم من یه طوری شدم که نمیتونم تشخیص بدم چی میخوام.من به ادما نگاه میکنم و فکر میکنم همه دارن راه درست میرن الا من :(

دوست دارم خودمو از همه قایم کنم.چون خیلی حس بدی از خودم دارم.میدونم که دارم احساسی فکر میکنم.دیگه دکتر بهم گفته.الان این نگاه احساسیه.اما بلد نیستم جور دیگه نگاه کنم!چی کار کنم حالا؟اعتماد به نفسمو چطوری ببرم بالا؟

دکتر گف تو واسه بقیه زیادی انرژی میذاری.من فکر میکردم فقط واسه کسایی که دوس دارم انرژی میذارم.اما میخوام حرفشو بپذیرم و دیگه کلا با هیچ کس حرف نزنم جز کسایی که حس کنم اونا هم واسه من انرژی میذارن...الان انقد حس خستگی دارم که حس میکنم دوس دارم واسه هیچکی انرژی ندارم

میدونی دارم سعی میکنم وابستگی مو از همه کم کنم.حالا نمیدونم این وابستگی یا چی!نمیدونم.اما میخوام سعی کنم حس کنم که هیچکس دوستم نیس و سعی کنم دوستی نداشته باشم.

هیچ انتظاری از خانواده ن،کاف یا هر کی...با اینکه من انتظاری ندارم اما لابد داشتم دیگه...چه میدونم.لابد چیزی بوده این وسط دیگه

  نظرات ()
صد و چهل و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٦

رفتم پیش دکتر...یعنی رفتیم.من و اون.برای مشاوره ی رابطه!هفته ی بعد معلوم میشه

خنده ت نگیره اما میدونی دکتر چی گف؟بهم گفت اون خیلی پر انرژی و خوبه و اگه تو اینجوری ادامه بدی میذارتت کنار...

خب وقتی من میگم هیچکی نمیتونه تحملم کنه همه تعجب میکنن!!!اما همینطوره

به دکتر گفتم حالم خیلی بده،گفت نیازی نیس بگی قیافه ت داد میزنه.گف سین لطفا یه لبخند بدوز رو لبت

تصمیمم اینه تا اطلاع ثانوی درباره ی هیچی نظر ندم.کسی ازم مشورت خواست بگم هیچ حرفی ندارم و مدتی رو در ارامش بگذرونم تا مطمن شم درون حد هستم که بتونم نظر بدم.

دوس دارم برم از ادما بپرسم چقدر برای حال خوبشون وقت و انرژی میذارن؟اصن میذارن؟اصلا خوشحالی چیزیه که باید براش انرژی گذاشت؟

نمیدونم والا

دکتر گف چون قرصاتو نمیخوری اینطوری!خب راست میگه!گف خیلی رو مسایل مربوط به زندگیم احساسی برخورد میکنم...خدایا چی کار کنم؟خسسسسسسسته شدددددددددم
وای واقعا خسته شدم.من نمیدونم چه گهی بخورم که درست باشه!!چرا هیچ راهی از من درست نیس؟اه زندگیم کاملا گهه

من اینجا سعی میکنم حرفامو بی پرده بگم...نه که جای دیگه نشه.میتونم.منتها من همیشه جای اروم تمرکز بیشتری دارم.جاهای شلوغ جو بقیه به منم منتقل میشه.اینجا وقتی مینویسم و میرم.خودمم...همین قد داغون و خسته و باری به هر جهت!هیچ چیز جالبی توم نیس...میخوام همین باشم.بی هیچ چیز جالبی.همینه که هست 

  نظرات ()
صد و چهل و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٥

توی فنجون مورد علاقه م چای سبز ریختم که با خرما بخورم.خیلی گشنه ام.رژیمم به جاهای سخت رسیده.همش گشنه ام.ولی خب وقتی میبینم بقیه میفهمن لاغر شدم خوشحال میشم.

در واقع لاغر نشدم و فقط سایز کم کردم.همیشه اینطوریه.من دوس دارم وزن کم کنم یعنی برم رو ترازو ببینم کم شده وزنم.اما الان راضی ام همینکه کلن لاغر تر دیده شم تا عید خوبه.دوست دارم لباس بهم بیاد.میخوام یه شومیز ستاره ای حریر بدوزم و اگگگگه زودتر پول بیاد دستم میخوام برم از حراجی های اخر زمستون خرید کنم.یعنی میتونم یه بارونی یا ازون کاپشن های گنده ی گشاد گیر بیارم؟؟؟

اون جریان پول بود؟این ماه مال من نیس.راستش کلللللی امید بسته بودم.اما جالبه چون اردیبهشت مال منه و میدونی همین که اسمم بود منو به وجد اورد.خب دو ماه دیگه گوشی میخرم.گررررچه خیلیییی الان نیاز دارم.البته من قبلن نقشه م واسه این پول دوربین بود.اما الان میبینم گوشی نیاز دارم.همش یاد اون دوربین میفتم که گرفته م و بعد صاحابش مسخره بازی دراورد :((( من دوربین دار شده بودم اما اون احمق قیمتشو برد بالا منم پس دادم.مهم نیس.واقعا عجله ای ندارم براش.چیزی نیس که واسه یه دوره بخوام.یا تب چند روزه.عکاسی چیزیه که من برای همیشه دوسش دارم.مث خیاطی.واسه همین عجله ندارم.

دیشب به حرفای نرگس ابیار گوش میدادم.باید بگم من قلبم پر هیجانه!از چیزایی که میشنوم.خوشم میاد.حس میکنم واقعا دوس دارم فیلم بسازم.درسته که من ذهن طبقه بندی شده ای ندارم.درسته هیچ وقت نمیتونم یه داستان رو پیش بگیرم...درسته هیچ وقت نتونستم بنویسم هیچی...ولی من یه عشق خیلییییی گنده ای رو توی قلبم درباره ی فیلمسازی حس میکنم.شاید تونستم.نه؟شاید بتونم از چیزایی که حس میکنم فیلم بسازم...شاید بتونم با تصویر حرف بزنم...گوش دادن به این مصاحبه ها به من میگه ببین اینام یکی مث تو بودن!اما تونستن...اصلا نه فیلم ساختن.هر چیزییی.هر چیزی

راستش من ادم وسیعی نیستم.قبلن فکر میکردم بودم.اما حالا میفهمم که نیستم...خیلی از ادما نیستن.تعداد کمی از ادما وسیعن.من وقتی وارد رابطه شدم یه دختر  خیلی داغون بودم.خیلییی داغون.قبول دارم که رابطه م منو نجات داد.منو به زندگی برگردوند...هنوز از هیجان های اون روزا به وجد میام.نمیتونم انکار کنم...من رابطه مو دوست دارم.

اما به خاطر وسیع نبودنم تو فکر کردن (که افسردگی باعثش بود) نتونستم از پتانسیل رابطه م استفاده کنم.هرگز تلاش نکردم چیزی رو عوض کنم.من قبول ندارم که میگن هر چیزی رو اونطوری که هست باید قبول کنیم.نه!!!شاید ادما بتونن و بخوان که عوض شن...شاید رابطه بتونن به اوج برسن.بشن چیزی که ادم ها رو رشد بدن...من نمیتوستم.من میپذیرفتم که خب اینجوریه دیگه!همینه که هست.

اشتباه میکردم.خیلی اشتباه میکردم.

الان یک ارامش نسبی ای دارم که از خستگی ناشی میشه.و یه هیجان زیاد که امید وارم فقط به خاطر نوسان حالم نباشه...دوست دارم بتونم خودمو غرق کنم تو رشته م.یاد حرف استادم میفتم که گفت شاید روزی معمار خوبی نشین...اما کسایی که معماری خوندن اگه معمار خوبی نشن ممکنه نقاش خوبی بشن،ممکنه نویسنده ی خوبی بشن،عکاس خوبی و یا فیلمساز خوبی...این حرفش بهم قوت قلب میده...من فهمیدم خوشم میاد تو هنر غرق باشم...من دوست دارم که سرم با هنر گرم باشه و من درونم یک شلوغی ناشی از ندونستنه...و یه عطش برای امتحان هر چیزی...دفتر نقاشی میگیرم و شاید نتونم توش چیزی بکشم،یعنی وقت نشه اما مهم اینه من اینو میخوام که بتونم و بشششه که بکشم...دوست دارم بتونم و بتونم...نمیدونم چرا احساس ناکامی دارم.و خیلی دوس دارم برم و تنها باشم.این حس در من ریشه در چی داره نمیدونم...

ولی جدا دوست دارم از ادمایی که حالا میشناسم جدا شم (یه غیر از چند نفر) خودمو بندازم تو یه دنیای جدید...اما چون اعتماد به نفسم کمه نمیتونم وارد محیط های تازه بشم.ولی من میدونم درونم این نیس.چون قبلن اینطوری نبودم.شاید هم به واسطه ی جوانی....نمیدونم.

دیروز که سر کلاس زبان صحبت بودیم.تیچر پرسید هیچ وقت دوست خارجی داشتین؟من یاد اون پسر ایتالیایی افتادم که جوونی هام باهاش در ارتباط بودم...دست و پا شکسته انگلیسی حرف مزدم وسعی داشتم بهش بگم کشور خوبی داریم :))) بعد اون عکسمو دید بهم گف که چقد خوبی و عالی و شاید  من بیام ایران و تورو دیدم  شاید خواستیم ازدواج کینم :)))))) بعد میگف اما من زشتم شاید دوستم نداشته باشی :)))) 

بعد من فکر کردم واسه خوب شدم زبانم باید چند تا دوست خارجی داشته باشم.و میخوام پیدا کنم.

میخوام مث جوانی هام باشم.میخوام همونقد خل و چل باشم.میخوام مث جودی باشم.میخوام مث اون وقتا باشم که ادما بهم میگفتن بامزه ام و شیطونم و خلم باشم...میخوام مث دوران دانشجویی باشم که انقد شیطنت میکردیم...من میدونم اصلم این نیس...من میدونم تهشم باید خودم خودمو خوب کنم.من میدونم حالم بده.اعتماد به نفسم کمه...اره خب شاید خانوم ک راس میگه!!!من باید اعتماد به نفسمو خوب کنم و بععععد زندگیم ساخته شه

دیشب یادم رف به ال بگم شاید یکی از دلایل اینکه ما مث بقیه نیستیم و حالمون خوب نمیشه اینه که ما مث اونا نیستیم که همه چیو خاص میبینن و دلشونو خوش میکنن...همه چیزو نشونه و ماورایی نمیبینیم....زیادی داریم واقعیت رو میبینیم و خودمونو به خلی نمیزنیم...شاید اینه!نمیدونم

  نظرات ()
صد و چهل و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٤

اینکه تا میام بنویسم حرفام میپرن رو اعصابمه...

پنجشنبه یک روز خیلی استرسی ای هستش واسم.ولی دوست دارم زودتر بیاد و برم و شیرین بخرم از هانس و کلن دوست دارم که بشه...میترسم که نشه و ما نتونیم بریم و خیلی بدشه واسم :(

دارم سعی میکنم که وقتم رو کمتر تلف کنم.کمی به خستگی رسیدم و کمی مضطربم و از اضطراب مضطربم و نمیدونم چی کار کنم در واقع!

دوست داشنم میتونستم به همه کارا برسم.ده تا دست داشتم.هزاران ساعت وقت...

الان تو یه حال به خصوصی ام که کاش ادامه پیدا کنه...کاش

  نظرات ()
صد و چهل و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٤

این روزا بسکه دارم از ادما و کاراشون میشنوم دیگه واقعا موندم!!!!

امروز هم یه موضوع دیگه!این چه دنیاییه؟

راستش کمتر تعجب میکنم چون دیگه چقد بشنوم!فک کنم لازمه گاهی ادم بدونه ادما به اون گل و بلبلی ای که نشون میدن نیستن.صبح مزخرفی داشتم.اعصابم خورده و تنها خبر خوشحال کننده این بود که میتونم کمی دیر تر کادوی نگ رو بفرستم و میتونم با خیال راحت روش کار کنم!

همیشه کادو دادن واسم خیلی لذت بخشه.منتها اعصاب خورد گن هست.چون حس بدی میگیرم کادوی بدی بگیرم برا دوستم

  نظرات ()
صد و چهلو دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۳

گشنه ام اما سعی میکنم تحمل کنم تا خوابم بگیره.امید وارم تا عید لاغر شم.

من خیلی بی نظم شدم.خیلیییی.و تصمیم سال بعدم نظم هستش.میخوام منظم باشم.مث قبل

احساس میکنم حال دور هر کسی نشونه ی درونشه.و اینم نشونه ی درون منه...نشونه ی همه ی بی نظمی توم هستش.دارم سعی میکنم خودمو تحلیل کنم.بی رحمانه اما منصفانه.مینویسمشون...و خب فکر کنم خوبه!

*وقتی میخوام بنویسم هزاااار تا حرف تو کله م اما تا میام بنویسم هیچی ندارم.

مغلم زبانمونو دوس دارم خیلی.خوشحالم که عید این وسطه و میشه نرم کمی کلاس زبان

امروز درسو زود جمع کردم و اجازه دادم بچه ها بازی کنن...پانتومیم بازی کردن.خوش گذشت بهشون.

من از بچگی تنها و بی اعتماد به نفس بودم...همیشه همین بودم.چرا میخوام سعی کنم عوض شم؟من همینم.سرشتم همینه!چرا خودمو اذیت میکنم.

دلم گرفته.نه که از صب...غروبی که با نا حرف زدم یهو دلم گرف.یهو دیدم من جقدر عیب و ایراد دارم

راستش من ادمی ام که همیشه ادما (راست یا دروغ نمیدونم) اما دوسم داشتن...یا لااقل خس بد بهم نداشتن.همیشه از ظاهرم تعریف شده.از اخلاقم.هر جا برم یکی بلحره بهم توجه میکنه...یه مردی پیدا میشه بهم توجه میکنه به هر حال...ولی جالبیش اینجاس!!!من همچنان حس میکنم اینا الکی یا اگر واقعی پس لابد مشکلی هس!!!

نمیدونم!نمیدووووونم چرا!!!!راستش من گریه م میگیره.کاش منم مث بقیه لذت میبرذم.نه که بگم نمیبرم.میبرم.ولی کوتاه...من اصلا نمیدونم چرا!حالا اینا که غریبه هان!

من واقعا دلم برای خودم میسوزه.هیشکی نمیتونه بفهمه من از وقتی که فهمیدم اعتماد به نفس چقدر مهمه و چقدر خودم اعتماد به نفسم کمه!حالم بدتر و بدتر شده!و من واقعااااااا دلم برای خودم میسوزه.من حس ترحم دارم برای خودم....

واقعا من طفکی ام...یعنی حس میکنم زندگیم به هدره

کاش کسی اینجارو نخونه...حس اینکه کسی اینجارو بخونه و بگه چقد دختره روانی حالمو بدتر میکنه.اما مهم نیس.بگه دیگه.دروغ که نمیگه....

نمیدونم این چه خصومتی که خودم با حودم دارم.چرا انقد بدم میاد از خودم...چرا

  نظرات ()
صد و چهلم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۳

اوتجایی که میبینی کسایی که فکر میکنی باهاشون خیلی دوستی هم باز یه دوست خیلی دوست دیگه ای دارن!!! و نمیشه خرده گرف که

من دارم فکر میکنم واقعا دوست دارم انقد تقلا نکنم.حرف نزنم و مث قبلن درد و دل نکنم... این روشی که روش منه... همین رو من جواب میده.خب دیگه دوست منم رفته اون سر دنیا! 

  نظرات ()
صد و سی نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/٢

فک کنم اگه یه گوشی خوب بخرم دیگه بیخیال کانال نوشتن بشم...میدونی چی میگم؟همونارو میارم اینجا مینویسم

  نظرات ()
صد و سی هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱

یه تیزری بود از فیلمای حاتمی کیا که پشت هم یه قسمتایی از فیلماشو پشت هم گذاشتن با موسیقی فیلماش...وای چقد گریه دار.مخصوصا اونجایی که تو از کرخه تا راین علی دهکردی رو به رود نشسته و داد میزنه چرا اینجا...

  نظرات ()
صد و سی هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱

یاد حرف شایان میفتم.بچه ها بهش میگن چرا نقاشیتو نکشیدی با همون لحن خنده دارش میگه من الان میکشم. من به هیشکی وابسته نیستم

  نظرات ()
صد و سی ششم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱

برای منی که همیشه دفاع میکردم از وانشناسی و فلان الان خیلی سخته اعتراف اینکه اونقدرا هم دکتر رفتن کمک نمیکنه...مگر اینکه ندونی چته!اره اون موقع خوبه.میری میگی اینطوری و اونم میگه اعتماد به نفس نداری و حالت بده عزت نفس نداری.حشم داری حیلی مضطربی.اون وسط دو سه تا چیز خوبم میگه که مثلا باهوشی خوشگلی و خلاقی و شر و ور که تقریبا همشونم دروغه مثلن خود من اصلا باهوش نیستم یا خلاق که اگه بودم اصلا مریض نمیشدم...خوشگل هم کلن دوس ندارم راجبش بحث کنم

بعدم بهت میگه باید خوب شی!باشه خوب میشم.

البته به غیر وقتایی که باید قرص بخوری و تو نمیدونی چی بخوری پس باید بری پیش دکتر باقی چیزا شر و وری بیش نیس...خب باشه.یعنی خود من همه ی اینارو میدونستم.بعدم اینکه هنوز حالم بده.

خیلی دوست دارم دست از تلاش مدام شبانه روزی بردارم.خیلیییی دوست دارم.دوست دارم بس کنم.تسلیم شم.بگم همین گهی ام که هستم.بهتر از این نمیشم چون اصلا قرار نیس بشم.قرار نیس...همینم.ژنتیکی خرابم.خراب...من خسته شدم واقعااااا خسته شدم از مدام به خودم انرژی ترزیق کردن اصلا حتی گریه م میگیره...واقعا میگم!حتی همین الان دارم گریه میکنم.

دوس دارم برم توی یه غارو بپذیرم خرابم و بی خیال تلاش مزخرفم بشم.بی خیال پول ریختن تو جیب دکترایی که واسه شون عادیه از بس حال بد ادما رو دیدن و یه مشت حرف تکراری رو به همه میزنن فقط کمی پس و پیشش میکنن...من فکر میکنم باید خودم خودم رو خوب کنم.

فردا شب میرم پیش دکتر وحشیه و قرص میگیرم...بعد هم سعی میکنم خودم خودم رو خوب کنم و دیگه پیش دکتره نمیرم.اگه قرار بودم خوب شم باید میشدم.من حتی نمیدونم چرا خوب نمیشم.ولی دکترا هم نمیگن چرا خوب نمیشم.مث وقتی که میری دکتر و بهت میگن تومور داری و بعد هیچ کاری نمیکنن!!!!

حالام همینه!دکتر فقط بهم گف حالم بده!خب اگه بد نبودم که نمیومدم پیشت که کره خر

اه

دارم سعی میکنم.و این موفقیت مورچه ای حسته ام کرده.حس میکنم فقط دارم به دیوار مشت میکوبم...هیچ اتفاقی نمی افته حالم وحشتناکه...من ترسیدم.تزسیدم که تا ابد فقط مجبور باشم برای کمترین حقم مدام بجنگم

  نظرات ()
صد و سی پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۱٢/۱

داشتم فکر میکردم روند خوب شدن حالم کنده.و نمیدونم دلیلش چیه.شاید حالم خیلی خرابه و در واقع این روند خودش تند به حساب میاد... نمیدونم.

دلم میخواد از بقیه بی خبر باشم.حس میکنم اینهمه در جریان زندگی مردم اصلا جذاب نیس... نمیدونم چی کار کنم.شابد تا اخر سال تصمیمی اتخاذ کنم.وبلاگ خوندن فرق داره... وقتی وبلاگ میخونی میتونی انتهاب کنی که کی بخونی.ولی کانال همش جلوی چشمته

 

نمیدونم چرا دکترمو نمیرم! اخه جرا انقد مزخرفم؟چمه؟این اخلاق تخمی چیه که من دارم که نمیرم برم دکتر اپن قرص کوفتی اشغالو بگیرم کوفتش کنم.اه

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب