سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
بیست و چاهارم نویسنده: سین شین - جمعه ۳٠ مهر ،۱۳٩٥

دیروز تو حال بد کای نوشتم که پرید.

حالم خوب نیس.یه چیزایی واسم مثل حصار میمونه! یعنی نفس تنگ اومده همش... احساس میکنم اشتباه کردم... عکئمرم رفته دل مامانمم شکوندم... حالا چی واسم مونده؟

  نظرات ()
بیست و سوم نویسنده: سین شین - پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳٩٥

من ذهنم پر شده از ادما

باهاشون حرف میزنم،میجنگم،میخندم،...من حالم از همه ی ادمای تو کله م بهم میخوره

  نظرات ()
بیست و دوم نویسنده: سین شین - پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳٩٥

شاید موضوع پیچیده ای نباشه.مامانمو خیلی دوست دارم.خیلیییی.نمیخوام اذیتش کنم.حتی گاهی میگم کاری که دوست ندارمو به خاطرش انجام بدم.اما چی کار کنم.زندگیم خیلی رو هواس...خیلی.دارم عذاب میکشم.منم که یه ادم احمقی ام که اصلن توان تصمیم گیری ندارم.هیچی به هیچی...حیلی غصبی ام.خیلی.بی حوصله ام...شاید هم باید بی خیال همه چی شم...چرا جرات ندارم بهش بگم بیا تمومش کنیم.بگم اینهمه باهم بودیم نشد کاری کنیم واسه هم...نشده اصلا نشده...

راستش من اصلا ادم تصمیم گیری نیستم.هیچ وقت نفهمیدم چقد دوسش دارم.یعنی چرا قبل اون اتفاق میدونستم.دوسش داشتم و میتونستم بهش تکیه کنم...اما یهویی ریده شد به همه چی...به هممممه چی...یهو شک دوییده تو دلم

اینو میدونم تنها ادمیه که بغلشو خواستم...تنها ادمی که با تنش اروم شدم و قبلش هیچ کسو نخواستم با اینکه سعی کردم.تنها کسیه که شد بتونم باهاش خودم باشم.خوش باشم.اما چرا یهو همه باورام خراب شد.شاید بعد اون اتفاقا دیگه هرگز نباید برمیگشتم...باید میذاشتم همه چی حل شه تو زمان و بشه یه گذشته ای که همش سعی کنم فراموشش کنم...من همش دلم برای خودم تنگ میشه...همش دلم تنگ نیشه و همش دمبال رهایی ام...اما رهایی از چی؟ازین رها تر و بی مسولیت تر؟

دمبال چی ام؟

  نظرات ()
بیست و یکم نویسنده: سین شین - پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳٩٥

حالم خوب نیس.این خاستگار احمق از کجا سر و کله ش پیدا شد.خسته شدم.اعصابم خورده...خیلی خورده...چی کار کنم.نمیدونم.از طرفی نمیخوام بد قلقی و استرسی کنم...از طرفی حالم بده...از طرفی هم که اون...نمیدونم چرا همه چیز زندگی من از نظم خارجه!

چرا هیچی سرجاش نیس.هیچیش.خسته شدم حسابی!

خسته شدممم.از همه چی.از خودم بیشتر.خیلی بیشتر

  نظرات ()
بیستم نویسنده: سین شین - چهارشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩٥

هر جوری فکر کردم دیدم اوه کاره به درد من نمیخوره... دیدم نمیتونم و بی خیالش شدم

چیزایی که الان میخوام. ارامش و به تخمم بودن  همه چیز.یه دوست دختر خوب و پایه مث خودم همسن خودم،پیتزا ارایش و لباسای خوشگل و یه بیرون رفتن درست و درمون که من حالمو خوب کنه

یه کنار هم بودن از ظهر تا غروبیمونط که لباسای نصفه نیمه بپوشیم و لخ لخ کنیم این ور اون ور تو خونه... لبلوی هندونه خریدم لبام هندونه ایِ

دلم یه پریدن میخواد... رو به جلو... دترم سعی میکنم. نمیدونم برم دمبال طراحی لباس یا معماری... معماری رو دوس دارم.اما حسم اینه من مالِ پارچه ها و رنگا و لباسام

  نظرات ()
نوزدهم نویسنده: سین شین - سه‌شنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩٥

نمیدونم چی مهمه.تو شغل و کار.

من الان خیلی خیلی خیلی پول نیاز دارم.خیلی...بعد اما نمیدونم چی کار باید بکنم.کار که عار نیس وقتی اونهمه پول نیاز داری.وقتی تا پول نداشته باشی نمیتونی به اون هدف اصلیت برسی :(

چرا نمیتونم تصمیم بگیرم...شاید نباید بترسم...باید برم جلو...نمیدونم.هیچی نمیدونم...باید چی کار کنم؟ برم نرم

اصن من خودم شان و فلان این صوحبتارو قبول ندارم.مثلن عقلم میگه برو.بلخره کاره و تو هم الان دقیقا حالا پول میخوای.بعد ولی احساسم میگه بیشتر دمبال کار باش...در حالی که میدونم نیس کار

  نظرات ()
هجدهم نویسنده: سین شین - دوشنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩٥

نمیدونم...نمیذونم چی شده...نمیتونم فکر کردن رو متوقف کردم.چی کار کنم.هوم؟راستش فکر میکنم باید باید باید تمرکز کنم...باید یه غلطی بکنم...دوست دارم مث اینجا فقط واسه خودم باشم...

چای سبز ریختم اومدم نسشتم اینجا،مینویسم.راستش یه لحظه تمرکز کردم و تصمیم گرفتم اروم باشم تو نوشتن...سعی کنم ببینم چی میخوام.

یه چیزی اذیتم میکنه.تنهایی!بی دوستی!اره بی دوستی.ادم زیاد دورمه اما هیچ کدوم اونا اونجوری نیستم که بشه باهاشون بود...

نمیدونم.دوست داشتم یه دوست باحال داشتم.میشد حرف بزنم.و گوشش کنم...نمیدونم.شایدم من بلد نیستم دوست پیدا کنم.نمیدونم.

راستش دلم لباسای جدید میخواد.اما نه زیاد.یه بافت خیلی خوشگل میخوام که با اون کاپشنه بپوشم.یه بارونی و یه شلوار پیش بندی...

بوت و این صوبتا؟نمیخوام.نه هیچی نمیخوام...چون حوصله ندارم لباس جمع کنم توی کمدم.

فکر میکنم کیفیت زندگیم اومده پایین فقط و فقط به خاطر پول.نمیدونم.گمونم دوست دارم فردا اون کار زپرتی مال من باشه...امید وارم البته.یعنی میشه همه عاششششق عروسکام بشن؟اخه خیلی بامزه ن

میخوام امید وار باشم.بعدم با پولم دوربین بخرم.هیچ شکی توش نیس.حالا نمیگم همچین چیز اوف و فلانی.اما یه دوربین خوب.میخوام دوربین داشته باشم.پس لطفا کاره حقوقه خوبی داشته باشه.میشه؟

راستش دارم به ارشد فکر میکنم.میتونم رشته ی خودمو ادامه بدم اما میتونم طراحی لباس بخونم که خیلی دوست دارم.فک کنم استعدادشم دارم.نمیدونم.گیجم.

من هیچ اعتماد به نفسی ندارم.من اصلا خودمو دوست ندارم.انگار نه انگار این منم...منه من!هر کاری میخوام بکنم دو دلم.حس میکنم باید جایی زندگی کنم که هیچ کسو نبینم.حس میکنم باید همه  چی بگذره

همه چی کسل کننده س.یه دوستی ندارم که بشه باهاش حرف بزنم...یکی که ببینمش.حالم دیگه از مسیج بهم میخوره همه دوستام دورن.اونی هم که نزدیک بود گویا دیگه دوستم نیس...چه میدونم.به یه ورم.هر بار میگم به یه ورم اما در حقیقت هیچی به یه ورم نیس...هیچی!خسته شدم واسه همینه اهمیت نمیدم.

اگه میتوستم فکر کردنو بس کنم خیلی موفق بودم.

راستش تو رابطه مون بدجوری به رکود رسیدیم.اون کار داره.سرش شلوغه.همش بد بیاری داره.کاراش خوب پیش نمیره.من همش باید درک کنم...همش همش همش.

خسته شدم ازین موضوع...از خودش نه.اصلااااا.اون بهترینه.اما شرابط گه سگی معلوم نیس چه فاکی سرش اومده.چرا هیج وقت نمیشه همه چی خوب باشه بعد حالا خراب شه!قبول!

هوووووف

  نظرات ()
هفدهم نویسنده: سین شین - دوشنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩٥

خودمو با دخترای دیگه مقایسه میکنم،میبینم که واقعا من یه چیزیمه! اره واقعا یه ترس چرت و پرتی تووم هس.یه ترس مسخره ای... از چی؟به خدا نمیدونم. انگار یه جیزی منو ترسونده بعدم ولم کرده! اما من باز ازش میترسم.نمیدونم واسه چی اینجوری ام من! 

دوست دارم مث قبلن باشم.ازاد تر رهاتز... خوش تر و خوشحال تر.میخوام انقد تو ذهنم حرف نزنم. میخوام دلم شور نزنه... میخوام خسته نباشم.میخوام کانالمو ببندم! میخوام خوب باشم.خوب

  نظرات ()
شانزدهم نویسنده: سین شین - یکشنبه ٢٥ مهر ،۱۳٩٥

راستش یه وقتا یهو هیجان خاصی میگیرم.خوشحال میشم.خیلی زیاد و عجیب.بعد از خودم میپرسم که چمه واقعا؟

میخوام جلوشو بگیرم و سعی میکنم دلیلی واسه ش پیدا کنم...سعی میکنم مثلن بگم شاید به خاطره فلان کاری که کردم بعد میبینم اونم اونقدر خوشحالی نداره.قبلن استرس میگرفتم وقتی هیجانی میشدم.اما بعد گفتم خب حالشو ببر...خوشحال باش و بپر این ور اون ور...خب اینم راهی بود!!!اما حقیقت اینه که اینم جواب نمیده.چون بعدش حال بد میاد سراغم.اینجوری که خب چت بود حالا...

امروز م همین بود...بعد حالا استرس دارم.نمیدونم چرا اون موضوع هنوز توم حل نشده.میدونم باید ازون کانال لعنتی بزنم به چاک... 

راستش من از چیزی میترسم.من همیشه سعی کردم خودم باشم.انگار اونجا دارم کم کم خودم نمیشم.چون بیش از حد دارم خودنو سانسور میکنم.یعنی غریبه ها هستن...حالمو بد میکنن...

راستش اونجا مث اینجا نیس که انگار داری با خودت حرف میزنی.من دوست دارم دوستای جدید داشته باشم.اما اینکه اینهمه ادم بخونن منو این حالمو خوب نمیکنه!به خصوص که چند نفری رو اعصابمن...نمیدونم!دلم ارامش میخواد...دلم واسه روزای بچگی و احمقی تنگ شده...خسته شدم واسه این تلاش مدام واسه ارامش...چرا نمیشه اروم باشم؟

انگار عادت کردم.از بس ازار دیدم عادت کردم یه طوری خلاصه خودمو اذیت کنم.موضوع اخیری که اذیتم میکنه خیلی چرته خودمم میدونم اما نمیتونم جلوشو بگیرم.میفهمی؟نمیتونم!!!این داره عذابم میده.این ظعف...باید اروم باشم.نفس عمیق بکشم و دیگه به خودم نگم ظعیف...چی باعث شد؟میدونم حال ندارم بگم.چون صد بار مرور کردم.

فرار کردن ازش فایده نداره چون هر چقدر فرار میکنم بلخره باز هس...باز هس...

 

میدونی دلم چی میخواد؟اینکه الان پیشش خواب بودم.اینکه سفت گرفته بودتم که نیفتم...که پرت نشم پایین...چرا هیچی برام اعتماد کننده نیس؟

دلم براش تنگ شده.صد روزه ندیدمش.دوس دارم بریم بیرون.مانتو کرم که ندیده و من گذاشته بودم موقع تولدم بپوشمش،اما اصن نشد بریم بیرون رو بپوشم...لاک قرمز بزنم.رژ قرمز بزنم.

بلللللند بخندم و واسه شده لحظه ای دست ازین فکرا بکشم...چرا نمیتونم خطشون بزنم...

این چند وقته خیلییییی از چشمام کار کشیدم.میترسم باز ظعیف شه.فردا میرم فروشنده رو میبینم.جایزه ی اینهمه روز کار...بعدم یه جوراب واسه میم میگیرم.با یه شکلات...بعد کادو پیچش میکنم میفرستم واسه ش...

خسته ام.خوابم میاد...میرم بخوابم.حتی دیگه حس غصه خوردن ندارم.

چه خوبه کسی اینجارو نمیخونه!

  نظرات ()
پانزدهم نویسنده: سین شین - شنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩٥

رفتم دمبال اون کاره.حالا منتظرم زنگم بزنن... یعنی میدونی چیه؟دوست دارم بزنن.دپس دارم بشه کار خوبی نیس.اما یه جورایی طوری هس که من فرصت دارم در کنارشم کارایی که میخوان یاد بگیرم.اره.هووووف خدایا جان نگام کن لطفا

  نظرات ()
چاهاردهم نویسنده: سین شین - شنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩٥

میخواستم بخوابم اما دیدم باید اینجا بنویسم.این ارومم میکنه.اون کانال زپرتی هیچ جوره حالمو خوب نمیکنم.اینجا خوبم.ارومم...دوس دارم هممممه ی ذهنمو اینجا بنویسم.حتی خط قرمز هارو.راستش یه مشکلی دارم.همش وقتی دارم کاری میکنم به چیزای دیگه فکر میکنم.این کمی عصبیم کرده.بذار راحت بگم.در واقع به اون فکر میکنم.به کاراش که رو اعصابمه...میگن باید ذهنتو عوض کنی اما نمیشه.وقتی از کسی حرص میخوری چیکار کنی.یهویی حرص نخوری؟میشه؟نمیدونم.شایدم درستش همینه.اینکه اهمیت ندم.

اما انگار عجیبه...خیلی عجیبه.من هر چی ازش دوری کردم بیشتر اومد جلوم...شاید حرکت اخر اشتباه بود.میدونی چی میگم؟اشتباه کردم.

راستش من پذیرفتم که شکست خوردم.حالا شدیدا دلم ارامش میخواد،حتی لحظه ای فکر نکردن.سرم گرم کار خودم بودن.همه چیو امتحان کردم.دوری خیلی جواب میده اما باز که نزدیک میشم ریده میشه به همه چی...هووووف.باید راه حلی باشه که لابد من نمیدونم.حتی الان پس ذهنم هستن!!!باورت میشه؟

میدونی همین الان داشتم فکر میکردم که دوست ندارم دیگه هیچ وقت بگم حالم بده.اونجا!کسایی هستن که دیگه محرم نیستن

هیچ کس محرم نیس.یه نفر که فکر میکنی دوستته،فکر میکنی همه جوره قبولت داره...کسی که فکر میکنی عزیزی واسه ش اینجوری بهت بگه که شاید فکر میکنی مشکلات داری چون بهت نمیاد!!!راستش اون اوایل حالمو خیلی بد میکرد حرفش!

کاش میرفتم بهش میگفتم خیلی نامردی.خیلی زیاد...اما نگفتم.خب شاید یه روزی خودمو خالی کردمو گفتم!اما اساسا فایده نداره.خب که چی بشه مثلن!اگه خیلی دوستم بود اصلن اینو نمیگفت...حتی اگه این حس درونیش بود...سعی میکرد فقط پشتم باشه.من ادم این نیستم که وقت دوستامو با نک و ناله بگیرم.این بیشتر داغونم کرد...ولی حالا؟مهم نیس زیاد راستش...هیچی مهم نیس...هیچی...حتی الان انتظار دارم میم که انقد باهم خوبیم یهو بره!یهو بذارتم کنار...

میدونی چیه؟خیلی وقته از ادما بریدم.جدا چه انتظاری دارم که دوستم برام بمونه...وقتی از خیلی کسای نزدیک ضربه خوردم.ولش کن.نمیخوام دیگه بهش فکر کنم...میدونم که تا نگم بهش که ازش دلخورم همینجوری تو دلم میمونه!ولی فکر میکنم شایدم نخوام بگم بهش...شاید دلم بخواد دیگه نبینمش...شاید دلم بخواد صبحا ورزش کنم و قوی باشم...شاید دلم بخواد کانالمو ببندم و بیام اینجا تنهای تنها باشم.یا وبلاگای جدید کشف کنم...شاید دلم بخواد انقد قوی باشم که همه رو ول کنم.

همه ی اون ادمای پوسیده ی قدیمی رو...ولی چطوری پس میتونم مواظب خودم باشم.هوم؟از این موضوع ناراحتم.از ادمایی که ذهنمو درگیر کردن.که ولم نمیکنن...

ولشون کن.بذا بگم چی کارا کردم،

صبح کلی به خودم رسیدم.خیال کردم قراره برم پیشش که نشد.بعد نشستم پای عروسکا.وای خودم که عاشقشونم.یعنی ممکنه کسی مثلن دوسشون نداشته باشه؟فکر نکنم والا!

خره هر کی دوسشون نداشته باشه...راستش زحمتش واقعا زیاده،بعد نمیخوام تعداد بیشتری درست کنم.چون دوست ندارم بمونن رو دستم.البته نباید انرژی منفی بدم...میدونم.

دلم خیلی میخواس امروز میرفتم پیشش...دلم میخواس بغلش میکردم.نمیدونم چرا اینجا راحتم.اون یکی جا حتی دوست نداشتم اسمی ازش ببرم.اینکه چیکار میکتیم.کجا میریم.خوبیم باهم بدیم باهم...نمیدونم

شاید واسه اینکه میدونستم اونجا ادما همه رو زیر ذره بین میگیرن.خودمم میگرفتم.خودمم زیر ذره بین میگرفتم و ازون روزای خودم متنفرم.دیگه هیچ وقت درباره ی هیشکی حرف نمیزنم.قوووووول.

هووووووف یادم باشه نترسم.فردا برم سراغ اون کاره.امید وارم نترسم.

نه امید وار نیستم.رک و پوس کنده.نمیترسم

  نظرات ()
سیزدهم نویسنده: سین شین - جمعه ٢۳ مهر ،۱۳٩٥

راستش امروز حجت رو بر خودم تمام کردم.تصمیم گرفتم...اره.تصمیم گرفتم و شاید کمی غمگینم کرد اما راحتم کرد...واقعا واسه چی باید دلخور بود...واقعا چی به چیه!؟هیچی به هیچی...ته دلم خالی نشد.حالم بد شد.اما دلشوره نگرفتم

باید تمرین های تمرکز رو انجام بدم.تمرین های کم شدن استرس و فلان...تمرین های توی حال زندگی کردن و فلان...تمرین های به تخمم بعضیا.تمرین قوی بودن و لت ایت گُ...

نمیدونم چرا دوباره جنی شدم.هیچی پیدا نمیکنم واسه گیر دادن گیر میدم به اون.به رابطمه مون.به کیفیتش.به اتفاقا به باهم بودنا...وای از دست خودم عصبی ام اصن...حالم بد میشه اصلا...کاش بدونم چه مرگمه

باید یاد بگیرم که وقتی یه چیزی غصه مندم میکنه همون‌ آن واسه ش غصه بخورم بعدم ولش کنم بره.یعنی میدونی بعضی چیزا فقط حرص خوردنه.زیادی به چیزی توجه کردنه.بهای زیادی به کسایی دادنه.یا زیادی مسله ای رو مهم فرض کردنه.همین.چیزی نیس که بهش اهمیت داده بشه

راستش خرافاتی شدم.حساس شدم.حس میکنم از کسی بدم بیاد یه اتفاقی واسم میفته...یا اگه از کسی بد بگم کلی بلا سرم میاد.حالا موندم مردم همش در حق هم بد میکنن دل همو میشکنن هیچی به هیچ جاشون نیس.

هووووف

فکرامو کردم.پول میخوام.پس میرم سر اون کاره با همه ی نفرت انگیز بودنش.امروز فقط یه ذره عروسکارو دراوردم نگاهشون کردم.کمی خودمو سرگرم کردم و جمعشون کردم.(همین الانم که داشتم اینارو مینوشتم حواسم به اون فاک بود نمیتونم انگار حواسمو جمع کنم)

سعی میکنم حتمن حتمن حتمن برم ورزش.سعی میکنم حتمن حتمن کمی از دنیای مجازی مو کم کنم.سعی میکنم حتمن حتمن همه چیزو اینجا نگه دارم.سعی میکنم حتمنه حتمن اینجارو به هیچ کس ندم...

لاک زرشکی زدم رو ناخنای گرد کوچیکم :)

  نظرات ()
دوازدهم نویسنده: سین شین - پنجشنبه ٢٢ مهر ،۱۳٩٥

با یکی از دوستام حرف زدم.خیلی ارومم

  نظرات ()
یازدهم نویسنده: سین شین - پنجشنبه ٢٢ مهر ،۱۳٩٥

امروز انقدر گریه کردم انقدر گریه کردم... اروم ترم....قرص ها هم انگار اثر کردن

  نظرات ()
دهم نویسنده: سین شین - چهارشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٥

بهش میگم یعنی روزای خوب میان؟

میگه مطمئن باش... 

ته دلم قرص میشه

.

.

راستش شدم یه ادم باری به هرجهت.نمیدونم به چی اعتقاد دارم.نمیدونم چی میخوام... قراره چی به سرم بیاد...

گم شده ام.کجا ندیده ای مرا؟

اخر هم تسلیم  شدم تا به خاطر استرسم قرص بخورم... این یکی که کمی ارومم کرد...

  نظرات ()
نهم نویسنده: سین شین - چهارشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٥

تو میتونی.سعی خودتو میکنی...سعی میکنی.سعی میکنی....

  نظرات ()
هشتم نویسنده: سین شین - سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٥

قلپ قلپ اب میخورم شاید بغضم بره پایین...لیوان ابمو سر میکشم و از خودم میپرسم اخرین بار کی اینطوری شدی؟کی ته دلت پاره شد؟

دوست دارم یکی دستمو بگیره ببره پیش دکتر...دوست دارم یکی مواظبتم کنه...بهش میگم چرا دستمو نمیگیری ببریم دکتر؟حالم خوب نیس...

یادمه پارسال که این شکلی شدم خیلی طول کشید تا خوب شم...له و لورده شدم...موهام سفید شد کلی روز از دست دادم...گریه م میگیره.کاش تعطیلی نبود...

دلم میگه که خرم.میگه اخه الاغ جان کدوم ادم عاقل سالمی بخاطر همچین چیزی ناراحت میشه...میگه اخه حل شدنی ام هس.میگم جدا حل میشه؟

میگم خب سالم نیستم دیگه.اگه بودم که اینقدر در به در نبودم که.از اینجا به اونجا...یه جا مینوشتم.مینشستم یه جا...یه جا اروم میگرفتم دیگه...اینهمه ازین کتاب به اون کتاب...اینهمه ازین دفتر به اون دفتر...اینهمه حال بد حال خراب کن...

دوس داشتم منم مث بقیه حوصله داشتم که گریه کنم واسه نوحه ها شاید کمی بغغضم باز شه...شاید کمی اروم شم

  نظرات ()
هفتم نویسنده: سین شین - سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٥

میخوام یه دقه اروم شم ببینم چه مرگمه.ببینم چی میگم اخه من؟این  درست نیس.انصاف هم نیس

هیشکی حق نداره همه ی دلخوشی منو ورداره ببره که...اصن دلخوشی ادم نباید به یه نفر باشه که...اصن چمه؟شاید بهتر باشه پرچم سفید تسلیمو بالا ببرم و اعلام شکست کنم و راحت و شکست خورده بشینم واسه خودم زندگیمو بکنم.اقلش اینکه ارومم خب!اصن همشون برن گم شن.همشون برن بمیرن.همشون تموم شن و به درک واصل شن...اصن چه اهمیتی دارن؟من دارم مهمشون میکنم.من احمقم.من خرم...من همه چی کلن...بسه دیگه بابا...بسه اینهمه ظلمی که به خودم میکنم...بسه بابا بسه.

باید قوی شی.چرا این مدلی شدی اخه؟نمیشناسمت.این شکلی دوست ندارم.فهمیدی خره؟باس ادم بشی.نشی خودم ادمت میکنم.خسته شدم

  نظرات ()
شیشم نویسنده: سین شین - سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٥

دلم گرفته.دلم تهش شور میزنه...بعد حال خودمو نمیفهمم...درک نمیکنم چی میگم.یعنی خودمو نمیفهمم.نمیفهمم چرا یه راه حل واسه خودم پیدا نمیکنم...چرا درست نمیشه کارم...چمه؟چرا اینطوری ام...چرا پس اروم نمیشم.حس میکنم گیر افتادم.کاش یه راهی باز شه...میدونی یهو منطقم کور میشه.میشم یه بچه دو ساله ی احمق...میشم خیلی بد...میشم کسی که خودشو عذاب میده.

الان رفتم تا تهش.رفتم ببینم چه مرگمه...ببینم اصلا حق دارم مرگیم باشه؟ببینم چیمه؟

بعد فکر میکنم واقعا باید برم دکتر...واقعا نیاز دارم...دارم خودمو داغون میکنم...نیاز دارم برم گم شم.نیاز دارم قایم شم...نیاز دارم به این موضوع...

اینجام یه جورایی قایم شدم...مهم نیس حالا کسی بخونه...چون من فرض میگیرم کسی نیس.عادت کردم تو وبلاگ بنویسم.میام که تو دفتزم بنویسم نمیشه.یعنی حرفام ته میکشه...نم میکشه...

اره خیلی دوست دارم برم یه گوشه ای...دوست دارم برم یه جای جدید ادمای جدید پیدا کنم...

امروز روزم الکی گذشت.

دلم واسه وبلاگم تنگ شده.همون وبلاگ قبلی اوایلش که مینوشتم.نه بعدش.بعدش حالمو بد میکنه

  نظرات ()
پنجم نویسنده: سین شین - دوشنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٥

ناخونامو حتی کوتاهتر کردم.نمیتونم هرگز ناخون بلندو تحمل کنم.بهتره باهاش کنار بیام.منم این شکلی ام دیگه.

چند وقتی میشه خرید نکردم یعنی خیلی وقته،دوس دارم امسال چیزایی برا خودم بخرم.یه من خوشتیپ شم.شاید حال خوبی بهم بده،

دوست ندارم باز افسرده شم.هیج کس دقیقا نمیدونه افسردگی چیه جز اونی که واقعا تجربه ش کرده...بی انگیزگی و زهر ماری.جذاب نبودنه هیجی و پوچ بودن همه چی...

هوووووف امروز باز سر کارا نشستم اما تموم نمیشه که.خیلیییییی زیاده.ولی فردا باز میشینم پاش و تمومش میکنه.میمونه بعد عکس گرفتن و اینا...یه ایده ی جالب هم به ذهنمون رسید واسه پک کردن و فلان...

همش خونه ام.دلم بیرون رفتن میخواد.پول میخواد :(

  نظرات ()
چاهارم نویسنده: سین شین - یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥

دوست داشتم به جای همه ی ادم ها بودم الا خودم

  نظرات ()
سوم نویسنده: سین شین - یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥

میخواستم چای سبز بریزم که همیجوری که مینویسم بخورمش.اما چای سبز نداشتم.

راستش من ادم احمق و ساده ای هستم...جدیدا اینجوری شدم.واسه همینم واسه خودمم عجیبه.یعنی همش به خودم میگم چه مرگمه اخه...چرا اینطوری برخورد میکنم...

امروز ازصبح نشستم پای کارام،فکر میکردم زودتر تموم شه اما خیلیییی سخته.ولی خب امید وارم بهشون.چون کم نمیذارم.

میدونی ادما وقتی از هدفش دور شه و مشغول کارایی سرگرم کننده شه،خیلی کسل میشه.یه جورایی حس سرخوردگی پیدا میکنه...من کلن ادم سردرگمی ام.نمیدونم باید چی کار کنم.یعنی دوس دارم همون رشته ی خودمو ادامه بدم...اما گیجم...درباره ی رابطه مم گیجم.درباره ی همه چی گیجم...دوسش دارم اما همش حس میکنم باهم خوب نیستیم.بعد میبینم هیچ وقت با هیچ کس اینهمه خوب نبودم...مشکلن اینه نمیدونم چی مهمه...نمیدونم چی اهمیت داره.خسته ام.

این فیلم مختارنامه دیگه خیلیییی تکراریه.اما من هربار میبینم دوست دارم منم یه چیزی رو از همه جونم بخوام و بمیرم براش...یعنی میدونی چیه؟دوس دارم غرق شم...راستش حالم بده.فکر میکنم بیهوده ترین ادم دنیام.دست به هر کاری میزنم واسم جذاب نیس...نصفه ولش میکنم.گاهی فکر میکنم من مرضی چیزی دارم...

منم باید مث مختار با هر چیز گیج کننده ای مخالف باشم.ولی مشکل اینجاس من اساسا گیجم :)

امروز همش پای کار بودم...حالم کلن خوبه.ولی میدونی از بس میدونم باز قراره بد شم هم حوصله ندارم غصه شو بخورم هم اعصاب ندارم.وقتی حالم بده یه جور ناجوری بدم...همش دلم شور میزنه...انگار ته دلم صد نفر جیغ میزنن...میدونی من ادم خری ام.خیلی باهمه خوبم...خیلی هیچی نمیگم.وای وای دوس دارم خودمو بکشم.دختری که بیست و هفت سالگیش تموم شده و انقققققدر احمقه...

چرا اینجوری ام.چرا نمیتونم خودمو ببخشم

ذهنم درهم برهمه.از نوشتنم معلومه.اما فعلا این فقط کمی ارومم میکنه. 

  نظرات ()
دوم نویسنده: سین شین - شنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٥

امروز صبحمو زهر مار طور شروع کردم،این شکلی که با همون فکرای مزخرف پاشدم...نصفه شبم با همون حس نفرت انگیز از خواب پریدم...

از خودم بدم میاد وقتی اینهمه ظعیفم...اره.خیلی بدم.دوس ندارم خودمو این شکلی...ولی انگاری قرار نیس ادم شم.میخوام یه مدت ول کنم...میدونی دیروز دیوونه شده بودم.همش میگفتم اگه خوب نشم چی...الان اروم ترم.ولی میدونی چیه!اروم میشم بعد بهم میدیزم باز...یعنی باز که اون اتفاق میفته عصبی میشم...گاهی میگم برم باهاش حرف بزنم.بعد میگم خب چی بگم؟بدم میاد ادما الکی توجیهم کنن...بگن اشتباه میکنم که حساس شدم...البته حساس شدم.چون ادما باید به یه ورم باشن...اما نیستن.

امروز رفتم پیشش.از وقتی اون تصادفه شده و حالش بده من میرم پیشش.اینجوری یه استراحتی هم براش میشه.کل هفته که سر کاره.راستش ازون وقتا بود که عصبانی بودم.مث چیییی.قطعا پریودم دخیل بود...راستش باز کاری که نباید رو کردم.همینکه قاطی کنم هر چی از دهنم دربیاد بی فکر بگم.میخوام برم دکتر سر این قضیه!جالبه وسطاش هم میگم به خودم که بسه دیگه داری زیاده روی میکنم.اما جری تر میشم واسه قاطی بازی...

بعد اما اروم میشم میرم یه گوشه...انقدم مظلوم میشم هیشکی هیچی نمیگه.بعدش کلی بغلش کردم از دلش دراوردم :(بهش گفتم بهونه هام الکی بود و هیچی تقصیر تو نیس...

بعدم شام خوردیم.تو راهم همش سرم رو شونه ش بود و اهنگای اروم گوش دادیم و من فکر کردم چقدر بدبخت شدم.کو اون دختر سرخوش که رو هیچ چیز و هیج کس حساس نبود...

دقیقا شدم مث اون ادمایی که از کاراشون تعجب میکردم.

هوووووف.فردا برم بابت اون کاره.خدایا بهم اراده بده.قدرت بده...

  نظرات ()
یکم نویسنده: سین شین - جمعه ۱٦ مهر ،۱۳٩٥

میدونم دوره ی وبلاگ نویسی به سر اومده.اما من دوست دارم بی وقفه حرف بزنم...نیاز دارم بگم...دوس دارم همه ی ذهنمو یه جا جمع کنم...

هر شب مینویسم.از هر چی...از هر حسی.بعد از اینهمه وقت باز دوس دارم بنویسم...

خیلی خسته ام.نمیدونم چرا باز حال بدم برگشته.حسابی گریه کردم.یعنی یه دفه پقی زدم زیر گریه...اشکام ریخت.یه جور زیادی...بعد دلم برای خودم سوخت...چمه؟نمیدونم...

نسبت به همه چیز توی زندگیم احساس ناامیدی دارم.امروز بولدوزری نشستم پای کار...راستش مصمم شدم که اون کارو برم دمبالش...مصمم شدم یه غلطی بکنم.حس بدی نسبت به خودم دارم...حس خیلی قاراش میشی...یعنی اینطوری که معلقم...نمیدونم کجا فرار کنم...کجا قایم شم...حالم خوب نیس...نیاز دارم مدت ها تنها باشم...

راستش یه چیز بامزه درست کردم امروز...دوسش دارم خیلی...بامزه س.ولی همش شیطون ته دلم میگه اگه نشه چی...اگه نشی چی...نمیشه بزنم له ش کنم بلکه خفه شه؟

اینجا رو واسه خودم نگه میدارم...شاید تن تن بنویسم...گفتم که.نیاز دارم بی وقفه حرف بزنم.

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: پرشین بلاگ - پنجشنبه ۱٥ مهر ،۱۳٩٥
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب