سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
شصت و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢۸

من؟دلم فرار میخواد...ته دلم دوس داره همه بذاره و در بره... دوست داره ول کنه همه رو ... همه رو... دوست دارم برم جایی که تا حالا نبودم با ادمایی که تا حالا ندیدم.دوس دارم بتونم از خودم بدم نیاد... دوس دارم بتونم زندگی جمع و جور خودمو بسازم... دو تا دوست داشته باشم... دو تا رفیق واسه خودم.دوس دارم انققققققد احساس تنهایی نکنم.

یاد روزایی می افتم که درکی از خیلی چیزا نداشتم... کاش همون روزا بود هان؟کاش بود.بود و خوب بود... بابام بود.همه کمی شادتر بودیم.مامانم از سر دلتنگی و خستگی با سور گریه نمیکرد... بهار بود.طبقه ی بالا خالی بود و من خوش تر... حالا هیچ کدوم اینا نیس. و من هستم.باید خیلی چیزا رو یسازم

  نظرات ()
شصت و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢۸

دوست دارم خیلی بنویسم.دوتا سفارش دارم که ذوق دارم واسشون.تصمیم دارم خوب درستشون کنم.اینکه کلی ادمم هی میپرسیدن که کارا چندن و چه جوری ن و فلان :)

 خب حالم خوبه و دوس دارم.ازین نظر حالم خوبه.اما باز اون حس گند اومد.نمیدونم باید چی کار کنم تا از بین بره.من خیلی حالم بد شده باز. ..کاش قوی بودم درباره ی اون موضوع.یعنی کاش میشد یه ورم باشه. احساس میکنم باید سرم خیلیییی وحشتناک طور شلوغ باشه تا بتونم بی خیال شم و اینکارو میکنم.سرمو وحشتناک شلوغ میکنم.

این ترم زبانو شرکت کردم.بعد این یه جورایی خوبه.چون از ترم بعد دیگه یه جورایی مینونه اتفاقای خوب بیفته.خوشالم بابتش شاید حتی راه واسه کار پیدا کردنم باز شه!! 

اوووم بعد اینکه کتاب روانشناسی عزت نفس و ملت عشفم از دیجی کالا گرفتم. تخفیف داشت و کلی حال داد بهم.فردا میارنش. ..

اتفاقای خوب این چند روز کم نبوده.بهتره خوب باشم.فقط هیجان زندگیم کمه.اره گمونم همینه. این کمی منو درگیر بقیه میکنه شاید باعث حسادت میشه حتی :! خب میدونی دوس دارم سعی کنم رفتارمو تحلیل کنم.بفهمم چرا انقد از دستشون ناراحت میشم و چرا نمیتونم بگم به تخمم. باید بتونم من این انتظارو از خودم دارم. دوست دارم این شکلی باشم اما وقتی ظعف خودمو میبینم عصبی میشم. باید قوی باشم.خیلی قوی.بایییید اگه نباشم همش ضربه میزنم به خودم. یه کمی فقط خسته ام.از روزای تکراری. از بی عرضه بودنم تو رسیدگی به کارام. ازینکه نمیتونم وقتی دارم خودمو سرزنش میکنم بزنم از دهن خودم و بگم خفه شو سین

چرا دست از سر خودم برنمیدارم... هوم؟

  نظرات ()
شصت و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢٧

دلم میخواد مچاله ی مچاله باشم... برم یه گوشه ای بشینم و انقد مچاله شم تا همه دلشوره هام برن.همه دلشوره ها برن پی کارشون.حس مچاله شدن دارم.و دوست دارم مچاله شم.مث یه جنین که تو خودش جمع میشه تو خودش میره... 

از اولم میدونستم باید برم یه دکتره درست و حسابی... شابد شب برم کتاب بخرم.

  نظرات ()
شصت و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢٧

مسخره س.... 

اول صبحی قلبم مچاله شد. قلبم حتی تر تیر کشید.چرا بلد نمیشم درباره ی موضوع پی محکم باشم.هوم؟چرا بلد نیستم به یه ورم باشم.. چرا؟شاید چون هیچ دوستی ندارم. 

دیروز میم یه حرف معمولی زد... یه تیکه از یه کتابو فرستاد و گف که حالا فهمیدم چرا انقد باهات راحتم... 

راستش؟من فکر میکردم چون دوستم داره باهام راحته.نه چون عزت نفسمون پایینه و بهم جذب شدیم...

  نظرات ()
شصت و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢٦

خب...اینکه من هرروز میام همون حرفای دیروزو میزنم رو اعصابمه!

باشه زندگیم هیچ روند رو به جلویی نداره؟به یه ورم.یه کم از چیزایی که تو ذهنمه میگم...من که اینجا تنهام!

یه جورایی دارم فکر میکنم که ... یادم رف.اخعه وسطش رفتم تو کانال یه چی نوشتم.

خب دارم به این فکر میکنم که جمعه برم جمعه بازار!البته با این کثیفی هوا امکان پذیر نیس...نمیشد این جمعه بازار اونجا نبود؟اخه ادم وقتی وارد میشه یه حجم عظیمی از دود وارد حلقت میشه...به هر حال.

چند تا چیز هست که باید بخرم.اخ اخ ببین باز یادم رف کد تمرین کنم و کلاس زبان ثبت نام کنم :( اه 

چیزایی هس که عذابم.این هیچی نشدنه.سعی میکنم هی نگم تا انرژی منفی به خودم ندم اما متاسفانه همش میگم.خب این موضوع رو محمه تا خودمو درست نکنم.میدونی چی میگم؟

نمیبینمش.بیرون نمیریم این عذابم میده...

قرصایی که دکتر بهم داده خیلی چرته...من باید خودم خودمو دوست کنم.نظرت چیه قرصمو قطع کنم؟ببینم چی میشه؟یا شاید بهتره نکنم این کارو...چه میدونم.

دوست دارم کمی عروسکام فروش بره...همه شون.من کمی پولدار شم.قراره پنج شنبه برم بیرون بعد ولی یه قرونم پول ندارم.شوخی ام نمیکنم.والا!

  نظرات ()
شصت و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢٤

باید قوی باشم.میدونم.باید اروم باشم.میدونم...باید خوب باشم.نباید قاطی کنم...با اینکار همه چیو خراب میکنم.درمانمو بهم میریزم.باید اروم باشم.چیزی نشده.فقط کار پیدا نکردم.خیلی خب...چیزی نیس.همه چی بهتر خواهد شد.باید برنامه بنویسم.یه چیز مفصل...یه جورایی باید چند ساعت تنها باشم و فقط به [من] فکر کنم.اینکه چی میخواد...چی دوست داره وباید واسه ش چی کار کنم.داره عمرم میگذره نباید هدرش بدم...نباید...چیزی نشده.اوضاع خوبه.نمیدونم اثر قرصا رفته یا چی که انقد حالم بده!چم شده؟

نمیدونم.از صب پامیشم حالم بده!اه.چطوره مشاورمو عوض کنم.هوم؟یه ادم قوی میخوام.واستا کمی پول و پله دار شم ببینم چی میشه!

قرصا داره اثر میکنه.خوابم گرفته.برم دمبال خواب

  نظرات ()
شصت و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢٤

یادم مشاوره رو کنسل کنم.ولی خب چند روزی هم هس که افسرده ام.نزدیک پریودم نیس.چون دو هفته پیش بوده!شایدم هس...نمیدونم!!!!

میدونی چی ازارم میده؟اینکه هیچ گهی نشدم.هیچ کدوم ازون گهایی که میخواستم نشدم!

نمیتونم خوشحال باشم،بیست و هفت سالم تموم شد و من به هیچیییی نرسیدم.همه جای زندگیم میلنگه!وای حالم بده

میدونم نباید این چیزارو بگم چون اعصابم بهم میریزه و باز حال بد باز حال بد...ولی چی کار کنم؟واقعا چی کار کنم؟ها؟

تازه اول هفته س.یه شنبه س.یه عروسک فروختم...باید عکس بگیرم.بیشتر و بیشتر...

ولی این چیزی نیس که میخوام.من دوس دارم برم کار معماری!یا شاید بشینم درس بخونم.هوم؟

شبا خوابم نمیبره اصلا!بهتر نیس به جای همش این پهلو اون پهلو شدن درس بخونم؟روزامو دارم به گا میدم...من هممممه چیو به گا میدم.جوونیمو زیباییمو انرژی مو زندگیمو همه چیمو

وای حالم بدددددده

  نظرات ()
شصتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢۳

نمیدونم چرا دلم گرفته.شاید چون صبح اون شر و ورارو خوندم... نمیدونم

گاهی فکر میکنم اگه ب بود هم اینقدر این مسائل واسم اهمیت داشت؟نمیدونم ...ترک شدن خیلی بده.این روزا دارم به این فکر میکنم کاش که میشد من اون دختره رو پیدا کنم ببینم نهایتش چی شد! ازونهمه اتفاق چطوری جون به در برد... نمیدونم قراره چی بشه... این بی انگیزگی تا کجاس

  نظرات ()
پنجاهو نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢٢

امروز تو تاریکی خونه نشسته بود رو مبل من نشستم رو پاش.پاهامو انداختم دو طرف بغلش کردم سرمو گذاشتم رو شونه ش و چشمامو بستم.بی هیچ حرفی یه مدت طولانی،ارامش ریخت تو دلم...

خوشم نمیاد این چیزا رو تعریف کنم...منتها دلم خواس اینو بگم...اون لحظه ای که من فکری میتونستم همه چیزو ول کنم و به هیچی فکر نکنم...

فردا چند تا کار هس که باید بکنم.پیاده روی صبح،اماده کردن عروسک،پست خونه رفتن و خیاطی ثبت نام کردن.

خیلیا میگن خیاطی ثبت نام نکن.اما دروغ چرا دیگه حوصله شونو ندارم.بی سر و صدا میخوام برم ثبت نام کنم بعدم هزززززار مدل دامن بدوزم.اره بابا.نمیخوام اهمیت بدم.اگه یاد بگیرم واسه عروسکا هم راحت ترم.بعدم کللللی بقه ب ـ ب میدوزم...

باید بشینم یه کم درباره کنکور تحقیق کنم...باید ببینم زندگیم چی به چیه!چی میخوام.چه کوفتی نمیخوام...بهم میگه جونش به من بسته س...این حرفا منو میترسونه

من هنوز همون دختری ام که وقتی یکی بهش احساساتشو نشون میداد رم میکرد :(

  نظرات ()
پنجاهو هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢۱

چه میدونم؟چرا دلتنگم؟چرا دلم اشوبه؟شاید چون فردا باید چند تا کار انجام بدم و چون هیچ وقت نمتونستم از خودم دلخورم.ولی فردا صبح میرم میدوام.میام عروسکارو تکمیل میکنم...بعد حمام میکنم و یه روز خفن داشته میشم.اره

  نظرات ()
پنجاهو هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢۱

دوست داشتم میشد که خیلی کارا بکنم.دوس دارم زندگی مو نظم بدم.اما به محض اینکه نظم میدم یه چی میشه همه چی بهم میریزه.این خونه خیلی شولوغ و دیوونه کننده س :(

امروز یه تی میکر خریدم که بعدش فهمیدم نمیتونم ازش استفاده کنم چونکه ازون مدلاس که من نمیتوتم استفاده کنم...هووووف.چی کار کنم.نمیدونم والا!

راستی من تونستم تو کار عروسکا یه پیشرفت جالبی داشته باشم.خب این واسه این روزا جالبه.منتها یه کم این روزا ارامش ندارم.این دو روز یه کم زمان قرصام بهم ریخت و من دیدم که عه!وقتی قرصامو نمیخورم جدا بهم میریزم انگار و این حس خیلییی بدی بهم داد...خب مهم نیس،اینا احتمالا طبیعیه...

راستش شلوغی ارامشمو ازم میگیره.اینطور شلوغی ای که همه برن و بیان...دوس ندارم.عصبی میشم،باز یه شلوغی مدام خیلی بهتره.

فردا قراره برم پیشش...دوست دارم خوب باشه همه چی.خیلیییی خوب.دوس دارم اوضاع واقعا به مراد باشه.بعد اینکه به تهش که فکر میکنم گیج میشم و حالم بد میشه.نمیدونم چرا

اه چرا من ادم نمیشم که بتونم درباره ی مسایل فکر کنم تصمیم بگیرم...اروم باش دختر اروم باش.اوضاع خیلی خوبه...هیچی ازار دهنده نیس.هیچی...اوضاع خوب میشه،

اها راستی باید دوربینم پس بدم.از ادمای دوروی گه بدم میاد :( از اول نفروشش وقتی فروختی دیگه زر نزن،چه میدونم.مهم نیس.

  نظرات ()
پنجاه و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٩

خب!حال این روزام؟خیلیییی خوب بود.یعنی حالم یه چیز عجیب و غریبیه.نمیدونم اثر قرصاس یا چی!.مثلن من خیلی گریه میکردم.دیگه نمیکنم.دیگه به بقیه فکر نمیکنم.دیگه هیشکی به تخمم نیس.دلشوره ندارم.استرس هم ندارم.بعد یه بی حیالی خاصی دارم...میدونی میترسم که این حس ها پوشالی باشه...امروز این فکرا درگیرم کرده بود و من کمی،واقعا یه ذره دلهره شدم!و اینکه خب!چی کار کنم؟

اووووم،گل گاو زبونم میخورم.هر روز.مشاورم گف حتمن استفاده کنم.ورزش هم میکنم.گاهی هم موسیقی های ارامش بخش گوش میدم...مثل همین الان...امروز همشهری خریدم.کار هس توش.اما قوی نیستم،پررو نیستم...احساس میکنم نباید به خودم رو بدم.نباید به خودم مهلت فکر بدم...باید بدوم تو دل ماجرا...این جوری که فکر میکنم دست نگه میدارم.

باید یه چیزی زورم کنه که نترسم و با خودم بگم خب نمیشه دیگه فوقش...باید یه مدت کمتر به گوشیم دست بزنم...دوست دارم ارامش بگیرم.انقد همه وبلاگا کانال زدن من هممممش سرم گرمه خوندنه اوناس...چی کار کنم :(

بعد یه چیزی!خیلییییی حالم بهم میخوره وقتی یه دوستی ای سرد شده تو خودتو کنار میکشی و بعد اون طرف الکی میخواد وانمود کنه اوضاع خوبه...نمیفهمیم ریده همه چی؟نقش بازی کردنت چیه؟بدم میاد...خیلی بدم میاد.من هیچ وقت تو این تله ها گیر نمیوفتم...تقریبا همه برن به درک.من قوی ام.به هیچ کس نیاز ندارم.

خب بگم من میخوام چی کار کنم؟برم کلاس خیاطی :) خیلی ام جدی ام.خیلییییی

یعنی این چیزیه که همیشه دوست داشتم.خب!حالا میتونم برم.اصن میخوام ریمایندر بذارم واسه ش که فردا ساعت ۱۱ برم :) اره خلاصه باید برم.تازه به هیچ کسم نمیگم.میرم خودم.خیلی ام خوبه.

دیگه اینکه خدایا بهم عقل و اراده بده بشینم با خودم فکر کنم و تکلیف اهداف کوفتیمو مشخص کنم...یعنی این مهمه واسم زیاد...خب به هر حال که باید ببینم باید چه خاکی تو سر زندگیم بریزم اینکه دیگه ربطی به استرس و کوفت و درد و اینا نداره که!!!!

به هر حال خلاصه....

برم اون کتاب عزت نفسم بگیرم

  نظرات ()
پنجاه و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٦

نمیدونم،شایدم اثر قرصاس.من خوبم اما...به هر حال،حال خوب اومده.من حتی دیشبم استرس داشتم،اما همون دیشب کم شد...راستش شاید یکی از ترس های من پذیرفته نشدنه...نه که شاید...حتمن همینه راستش...من میترسم پذیرفته نشم و ترک شم...بعد سعی میکنم خودمو سانسور کنم،بعد از همین سانسورا دلخور میشم...از خودم متنفر میشم.اینجا سعی میکنم اروم ازوم از خود سانسوری هام کم کنم...اصلا هدفم همینه!اگه قبلن بود من حتی اینارم اینجا نمیگفتم.میگفتم نباید که عیبمو بقیه بدونن...

امروز تقریبا تونستم به کارام برسم.میخوام فردا حتماااا همشهری بخرم ببینم کاری چیزی هس؟باید کار کنم.دکتر گف این مهم ترین چیزه.من میخوام دختر شادی باشم.مث قبلن که یه کله پوک خنده دار بودم و همه بهشون خوش میگذشت باهام.نه یه ناامید بدبخت بیچاره که از همه خجالت میکشه چون خودشو کم مبینه.چون از خودش راضی نیس...

.

رابطه م؟کمی پیچیده شده.من حس میکنم مامانم راضی نمیشه.یعنی فقط حس میکنم.خودم هنوز نمیدونم چی درسته اما دوسش دارم.بعد ولی هنوز عاجزم از انتخاب...نمیدونم.ما همچنان کم همو میبینیم و کم تفریح داریم...چه میدونم...خسته ام.این موضوع انقدر برام ترسناکه که اصلا سراغش نمیرم.میترسم.دفعه ی پیش اتفاقای خوبی نیفتاد.منم میترسم برم سراغش...

.

فردا میرم با سین از عروسکا عکس بگیریم...کلی ایده دارم.ولی دستم کنده...کاش من میتونستم ببرم زیر چرخ پارچه هارو...اینجوری خیلی سریع تر پیش میرفت...ولی الان همه چیزو با دستم میدوزم فایده نداره...خالا ببینیم چی میشه!

امید وارم زودتر فروش برن تا من هم پول الف رو بدم.هم بتونم مشاوره برم...دلم روشنه.

اها راستی حتممممن باید کتاب روانشناسی عزت نفس رو بخرم..میخوام حسابی رو خودم کار کنم.حسابیییی

من باید قوی شم.خیلی قوی

  نظرات ()
پنجاهو چاهار نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٥

چی بگم؟امروز یه مهمونی رفتم.فامیلی و بیمزه.

راستش حسمو بگم؟اینکه نسبت به گذشته خیلی کم شده تفریحام!نمیدونم خودم اینکارو کردم یا اینکه وارد رابطه ی جدی شدم؟نمیدونم.ولی کلن بعد بابام حیلی رفتم تو خودم...خیلی توی خودمم...چی بگم،دوست دارم دوستای جدید داشته باشم.داشته باشیم.دوتایی...اما موضوع اینجاس من خیلی سخت با ادما جوش میخورم.باید خیلی چی بشه که بتونم باهاش خوب شم...میدونی چی میگم؟

مهمه؟این واقعا مهمه؟چیزای دیگه مهمه ن.این مهمه که بتونم خودمو پیدا کنم.دکتر گفت چرا ازدواج نمیکنی؟گفتم چون حال من خوب نیس.وقتی حالم خوب نیس چطوری حال یه زندگی رو خوب کنم؟

موهامو فر کردم امروز.پاییناشو...دامن بلندمو پوشیدم با شومیز حریرم.دوست دارمش...اینجور چیزا رو دوس دارم...بعد اینکه یه موضوعی هس.همش فکر میکنم به ایندمون...بعد میترسم.خیلی میترسم.

همیشه ازین مشکلا داشتم.همیشه اینطوری بودم.میترسیدم واسه همین نمیخواستم جایی سفت شم...دوست داشتم همیشه ویلون و سیلون باشم.دوست داشتم بتونم رها باشم واسه خودم...همیشه ام راهم اشتباه بودم.اما میخوام که درستش کنم...میخوام اصلاحش کنم...نمیدونم چرا دیگه مث قبل حس رهایی ندارم.سخته اما شدنیه!مگه نه!شدنیه...اره میشه.

.

دلم واسه پیاده رویای صبحم تنگ شده اما انقد شبا دیر خوابم میبره صبح دیر بیدار میشم و جون ندارم که بخوام برم پیاده روی.دوست دارم پیاده روی کنم.

پخش و پلا مینویسم.حوصله ندارم :( ذهنم جای دیگه س

  نظرات ()
پنجاهو سه نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٤

تف بهت پرشین،چرا نمیشه جواب داد اخه 

جواب کامنت پست قبل:اره داروهام عوارضی دارن.اما کمه.چون هم دوزش پایینه هم بایذ چاهار ماه استفاده کنم...هووووف کاش هیچ وقت به اینجا نمیرسید.

.

اه حالم از پرشین بهم میخوره

  نظرات ()
پنجاهو دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٤

چقد قرصام خوش رنگن.صورتی و ابی کمرنگ.خوشم میاد.

دکتر جواب تستمو داد.گفت که تو افسرده ای و باید دارو بخوری.بی دارو خوب نمیشی.گفتم اخه از عوارضش میترسم.گف عوارض نداره...حب منم که فقط دوس دارم خوب شم.گفتم باشه

امروز بیشتر سعی کردم به یه ورم باشم.ازینکه کسی نصیحتم کنه بدم میاد،اره از زندگی الانمم ناراضی ام.اما حوصله ندارم شروع کنن نصیحتم کنن.یعنی نمیدونن خودم ناراحتم؟نمیدونن؟فکر میکنن اونا بیشتر میدونن؟واقعا حوصله ی این ادمارو ندارم.

باید بشینم یه برنامه ی درست بنویسم...باید ساعت ها فکر کنم تحقیق کنم ببینم چی میخوام...میدونم.حال بدم ازین دو دلیاس...میدونم.باید ادم باشم.باید بتونم...باید.

راستی ازون دکتر روانپزشک اصلا و ابدا خوشم نیومد.میخوام برم جای دیگه.کسی که مطبش قشنگ باشه.ادم باشه.خوش تیپ باشه.این اصلا خوب نبود.طرز حرف زدنشم که هیچی...

چی میشد هولاکویی دکترم بود.

خبر خوب اینکه من دو قطبی نیستم.هوف خوشحالم.خیلی حالم بد شد وقتی مشاوره گف علایمشو دارم.حالم بد شده بود.بعد اما روانپزشکم گف نه اون جور خیلی بدیه.تو خوبی...بعدم شماره شو داد گف اگه یه موضوع ضروری بود در حد یه دفه جواب میدم.تو دلم گفتم برو بابا.مرض دارم بهت زنگ بزنم.برج زهر مار.

امروز ولی نه گریه کردم.نه حتی بغض اما بی قرار بودم.نتونستم بشینم مث ادم کار کنم.وقتی کلی کار دارم اینطورم.همش دارم یه کار میکنم اما به کار بعدی فکر میکنم...

از فردا میخوام گوشیم ازم دور باشه.کمتر تو کانالم بنویسم.خیلیییی مینویسم اخه لامصب...وقتی بی قرارم کنترل ندارم.همش میخوام با یه چی ور برم.باید یه جایگزینی واسه ش پیدا کنم مثلن...

مشاور گفته دو هفته دیگه برم پیشش.ولی پولم ته کشیده :( واسه همین نمیرم.میزارم سه هفته ی دیگه.

شاید یکی پیدا شه عروسکامو بخره.وای خیلی نازن اما من بلد نیستم فالوور جمع کنم و شلوغ کاری کنم واسه عروسکا :(نمیدونم چی کار کنم.

مهمم نیس.بلخره راهشو پیدا میکنم.

خب فردا میرم عکاسی.میخوام کمی دور شم از فضا و کمی حال خوبی داشته باشم.دوس دارم...دوس دارم شروع کنم کارایی رو بکنم که دوس دارم.

یه تیکه از فیلم فرندز رو واسه فرستاده منطر ازین gif ها بعد فیبی داره میگه i dont need u or anybody else ،یعد من حالم که بد میشه ازش میدوم اونو نگاه میکنم،قویم میکنه...حالم خوب میشه و منم مث فیبی دستمو میبرم بالا میگم ای دنت نید یو ار انی بادی الس

اره من به کسی نیاز ندارم.من خودم دارم میرم جلو...اتفاقای خوب تو راهن و حالم خوب میشه.من به خودم ثابت میکنم که میتونم.که هیچی نشد نداره...من ثابت میکنم اینو.من به هیچ کسییی نیاز ندارم.ضمن اینکه اونام همچین اون کسایی نیستن که من بخوام.اره بابا.دوست دارم کیفیتمو خودمو درست کنم.خوده خودم بشم.چقدر بده که افسرده شدم.حالا که اینو میدونم دیگه خودمو سرزنش نمیکنم.اما بلد نیستم به خودم حال خوب تزریق کنم :((

به هر حال...

اها دکتر یه چیزم گف.یعنی من بهش گفتم یه حسایی دارم نمیدونم حسادته یا چیه...بعد توضیح دادم گفت بیشتر از حسود بودن تو مقایسه گری.خودتو دایم با بقیه مقایسه میکنی...اره راس میگه.بهم گف که هر وقت این حس اومد به خودت بگو سین خفه شو :)

.

اینکه کم میبینمش،ایمکه باهاش برنامه ندارم اذیتم میکنه.به حالت رکود زسیدم...یه جورایی خسته شدم ازین ریتم.

با اینکه تصمیم گرفتم اینحا ازش بنویسم.اما نمیشه...چون خیلیییی کم همو میبینیم :(

  نظرات ()
پنجاه و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٤

چای سبزم کنارمه.کتابمم بازه که زبان بخون،اما فک میکنی میخونم؟نچ

یه کم دلم گرفته.چون پنجشنبه ی تنهایی بود.همش مطمئنم که یه  روزی جلوم یه دوست قرار میمیگیره. ..یکی که پایه م باشه.ولسه همین نمیخوام حسرت بکشم... دوست دارم بتونم حالمو خوب کنم....اینجا ننوشتم رفتم دکتر چی شد! میخوام بیام بنویسم

  نظرات ()
پنجاهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱۳

یهویی خوابم پرید از سرم.

بیرون باد میزنه.درختا تکون تکون میخورن... بعد یه جور صدای زوزه ی باد میاد.

پر از فکرم،طبق معمول... دارم فکر میکنم دوسش دارم.اره خب دارم.اره خب خوبه برام... قویِ 

من نمیپذیرم اگه کسی بگه قوی نیس.چون من دیدم که هس.حالم؟خوبه.این دو روز بهتر بودم.استرس و گریه و فلان داشتم. اما اروم بودم. خوبم...چیزی که تصمیم دارم خیلی جدی باشم تو دور ریختن بعضی ادما از قلبم.تصمیم دارم یه این درک برسم که یه چی تموم شده رقته پی کارش دیگه،اره دیگه تموم شده! حرفیه؟میخوای کاری بکنی؟میتونی؟نه میخوام،نه بتونم هم میخوام...

باید یه ادم به یه ور باشم.باید بتونم... 

باید وقتی میخوام خودمو مقایسه کنم بگم خفه شو... بگم حقشو نداری ...باید مدتفع خودم باشم.باید حوصله نداشته باشم... اره فکر میکنم اینطوری خوبه. باید حوصله ی هیشکیو نداشته باشم واسه فکر کردن...باید متمرکز شم رو چیزی که میخوام.باید قوی شم

باید ببینم باید چی کار کنیم.اخه بدون اون سخته! دیکه کی بهتر از اونه؟

  نظرات ()
چهل و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱۱

دیشب همش هذیون دیدم و به خودم پیچیدم،بعد چشم باز کردم دیدم دارم از دل درد میمیرم.پریود شده بودم.ازین شکلی پریود شدن خیلی بدم میاد.صبحم نتونستم پیاده روی برم.دوست دارم مرتب برم.بدوام بیام بشینم سر عروسکا و بعد زبان بخونم.یعد تمرکز کنم چی میخوام. 

دیشب موقع خواب به خودم گفتم دوست دارم هیکلم و تیپم خیلی خوب باشه.اینجوری حالم خوبه.

باید ورزش کنم.باید...

  نظرات ()
چهل و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱۱

فردا میرم دکتر...همین الان میرم زبان میخونم و کمی بعدش فکر میکنم.به همه چی.چیزای خوب.سعی میکنم ادمایی که بولدن تو ذهنم بیارم جلوم و برینم بهشون...سعی کنم بی اهمیت کنم واسه خودم.چی کار کنم؟راه دیگه ای هس؟

چرا من احمقم؟

راستی باید بهش بگم دکتر چه تشخیصی داده یا نه؟البته که میگم.باید بدونه.باید بفهمیم اصلا میتونیم اینده داشته باشیم یا نه

اینروزا بیشتر دوسش دارم.نمیدونم.انگار نشونه ی بدیه...شاید واسه چاهار شنبه برا یه دکتر دیگه وقت گرفتم.نمیدونم چرا.نمیدووونم...باید مطمون شم چمه!نمیتونم همینطوری بگذرم

امروز فیلم دیدم.فیلمی که کیت وینسلت و جیم کری بازی کردنش.باحال بود.چطوری این چیزا به ذهن کارگردانا میرسه؟یعنی اونا خیلی باهوشن؟نمیدونم.اما واقعا دوست دارم منم خلاق بودم.خیلی خلاق...

این روزا زیاد اینجا مینویسم.تمرکز هم ندارم.از یه موضوع میپرم سر یکی دیگه

...چه میدونم.

 

*نمیشه کامنتارو جواب داد.یکی کلی کامنت گذاشته نمیتونم جواب بدم :(

  نظرات ()
چهل و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٠

میدونم دیگه دارم خیلی حرفا و حس های بدمو اینحا میگم.اما تنها جایی که دارم... تنها جایی ه میشه... 

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم... 

نمیدونم چمه! یعنی میدونم.اما بی صبرانه منتظرم فردا شه تا برم پیش دکتر ببینم تشخیص نهاییش چیه! دلم ارامش فراوون میخواد...اینطوری میتونم به زندگی ادامه بدم.که اروم باشم.

جدن حس میکنم باید قرص استفاده کنم.همه چیز از کنترلم خارج شده.یه دفعه ترس و اضطراب میگیرم... یه دفعه دلم واسه تمام دنیا تنگ میشه و حس بدی پیدا میکنم... یه دفعه دنیا تاره و تیره س.... تنها چیزی که از صمیم قلبم میخوام دور ریختن اون ادماس...دلم میخواد برم تو هوای تازه نفس بکشم.دلم میخواد با دیگرون باشم،خسته شدم ترون ادما که جز حس بد چیز دیگه بهم نمیدن... شایدم من به دلیل مشکلات درونیم اینطور فکر میکنم.نمیدونم...اما خسته ام.ازین حال بد خسته ام... خیلی خسته ام

فلجم کرده. ترسوم کرده جسارتمو ازم گرفته... خسته ی خسته ام

  نظرات ()
چهل و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٠

نمیدونم چمه!نمیدونم واقعا.دوست داشتم حالا تو یه دنیای دیگه بودم،دوست داشتم حالم خوب بود.خسته ام...خیلی خسته ام...ازین همه جنگیدن واسه یه شده یه ذره خوب بودن خسته ام...به نظرم همه چیز مسخره میاد.خیلی مسخره.به نظرم هیچی جالب نیس...هیچی...بی انگیزه ام و همش گریه میکنم.حاضرم حتی قرص بخورم اما از حال خوب شه...فقط من دربیام ازین حال...فقط تموم شه.

جونمو گرفته.خوب نیستم.واقعا خوب نیستم...

راستش یه موضوعی هس!نمیدونم باهاش چطور کنار بیام.نمیدونم چی کار کنم...بعد خب اصلا نمیدونم حق دارم ناراحت شم؟اصلا چرا نمیتونم به درک بگم؟چرا؟واقعا چرا نمیتونم همه شونو بریزم دور...چرا!!!

خسته شدم.از دست خودم خسته ام.خیلی خسته ام.چی کار کنم؟دوری میکنم اما باز ناخوداگاه بر میخورم باهاشون.دوری نمیکنم هم عادی نمیشن برام.جوری نمیشه که سر شم.بپذیرم...

خدا هستی؟کمکم میکنی لطفا؟میشه لطفا کمکم کنی؟میشه حالم خوب شه؟

باید یه لیست بنویسم.از چیزایی که حالمو خوب میکنه.بعد شروع کنم برم دمبالشون...اره گمونم باید اینطوری باشم.

انقدر از همه چی دورم نمیدونم چی خوبه.نمیدونم چی بده...نمیدونم ...اصلا نمیدونم چی میخوام...

  نظرات ()
چهل و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱٠

یاد بگیر! یاد بگیر به یه ورت باشن.یاد بگیر یاد بگیر یاد بگیییییر

وای کاش افسردگیم خوب شه

  نظرات ()
چعل و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٩

پیش خودم میگم بلخره که باید با یه سری چیزا کنار بیای.یه به درک بگو و تموم! ولشون کن... اهمیت نده به ادما. اره ولشون کن

فقط که این ادما رو زمین نیستن.... کللللی ادم هس که میشه شناختشون

  نظرات ()
چهل و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٩

دیواری دورم کشیده ام و نمیکذارم کسی وارد ان شود و خودم هم سعی نمیکنم از ان بیرون بروم. کی همچو ادمی را دوست دارد؟

کافکا در کرانه

 

*مث من

  نظرات ()
چهل و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٩

من تا پست چهل و دو اینجام.این حالمو خوب میکنه.اینکه اینجام.مینویسم...

راستش فک کنم بی پولی داره منو از پا میندازه.من ادم خیلی به لباس و کفش و میف فلان علاقه مندی ام (همه هستن البته) بعد پول ندارم.جدا دارم میمیرم.لباس میخوام.

من حسودی میکنم به کسایی که لباسای خوب دارن.چرت نمیگم.جدی حسودیمه.

کلن که جدیدا حسود شدم.قبلن نبودم.لابد واسه اینه که حس کم بودن دارم...من اصلا قبلن نمیدونستم حسودی چیه!!!حالا میبفهمم چرا میگن حسود هرگز نیاسود.جدا حس گهیه.

بعد به غرورم هم بر میخوره که جسودی میکنم.میگم وا این گه چی داره مثلن،ولی خب افاقه ای نداره!!!

دیروز پیشش بودم.بلخخخخره بعد هزار روز.خیلی خوب بود.بلخره تونس بوس هندونه ای داشته باشه  :)))

  نظرات ()
چهل و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٩

نشستم هیچ کاری ندارم.میگم به خودم که پاشو کتاب بخون دیگه!بعد ولی اصلا حوصله کتاب ندارم.اصلااا.بی حوصله ام زیادی...بی اعصابم زیادی.

دلم تتو میخواد.دلم میخواد.دلم خل بازی میخواد...اره باید پاشیم بریم یه تتوی یه شکل بزنیم باید زیاد ازی کارا بکنیم.کارای یه شکل...باید یه جوری بیشتر به هم وصل شیم.باید...

دلم ال استار مشکی میخواد.دوست دارم اینم باهم داشته باشیم.

ظهری هزار خط نوشتم.حالم خوب نبود.خیلی بد بودم.بازم دلشوره و اضطراب داشتم.بعد ولی همش پرید.بعدشم نشستم گریه کردم.نمیخواستم اشکام ریختن.انقد ظعیف شدم.انقد داغون.جدی انقد داغون.

خدایا شکرت که به ذهنم رسید یه وبلاگ بسازم و ادرسشو به هیشکی ندم.وای اصن تو کانال نمیتونم هیچی بگم که!اصلا نمیدونم چرا اوتجا خجالت میکشم،واقعا نمیدونم چرا که...

خلاصه دیگه.دلم میخواس الان چای سبز داشتم.میشستم کتاب میخوندم بلکه یه کم اروم شم.یه کم دور شم ازون فضا.حالم بهم میخوره...جدی جدی!

نمیدونم چرا اینجوری ام.نمیدونم چمه کلن.چی میخوام کلن...

یکی دستمو بگیره رام ببره

  نظرات ()
چهلم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٧

دیشب با ارامش زود خوابیدم که زود بیدار شم برم پیاده روی،اما نصفه شب از خواب پریدم با یه حال بد... اها مسیج اومد واسم واسه همین... دوس دارم برم بیرون ولی هیچ دوستی ندارم.این کمی حوصله سر بره :(

امشب برم پیش اون شکلاتیِ یه کم شکلات ریز بگیرم.کوچیک و بامزه مثلن.اون گوره خره رم واسه ش میذارم. چرا کسی عروسک نمیخواد. مسخره س واقعا.پیجشونو ساختم اما انگار هیشکی دوسشون نداره :( اونا که واقعا با مزه ن :( 

اه تف به این روزگار

  نظرات ()
سی و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٧

هوف...حالم بد نیس.خوبم.

دمبال یه چیزایی ام.اینکه خودمو پیدا کنم.اینطوری میتونم خودمو کمک کنم که از دنیای ذهنیم هر چه بیشتر فاصله بگیرم و چیزایی رو مخصوص خودم بسازم.مخصوص ما!

راستش بعد از ظهر باز اون حالتی بودم که وا!!! من که چیزیم نیس واسه چی رفتم دکتر.

میدونم از تو حالت بالام...دو روز دیگه باز یه طور دیگه ام.چقد خنده داره وقتی میدونی چته :))))) دیگه نمیمیترسی.میگی دیوونه ام دیگه.طبیعی این حال مال دیوونه ام.

اره داشتم میگفتم.باید خودمو دریابم...

امشب فیلم داگویلو دیدم و عاااالی بود.خیلی خوب و تلخ و بهت اور و واقعیت بود.خوشال میشم وقتی فیلمای خوب میبینم و کتابای خوب میخونم...

فردا بعد مدت ها باهم تنهاییم.خدا کنه ادم باشم...حالم خوب باشه.یادم باشه برم عطاری...

میخوام لاک یواش بزنم...موهامو به هر زور و ضرب خوب درست میکنم.میگم برم موهامو یه ذره کوتاه کنم.تا بالای شونه م شه باز.هوم؟

شایدم لاک قرمز زدم.عطر کلوهه،شاید دلم خواس ساده ترین زن دنیا باشم.با موهای چتری بی ارایش :)

  نظرات ()
سی و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٧

دیشب فیلم me before you رو دیدم و خیلییی قشنگ بود،خیلی گریه کردم.یعنی واقعا بعصی زندگیا مث تو فیلماس؟یعنی واقعا کسایی بودن که مث فیلمایی که ما میبینیم زندگی کنن؟نباید مام زندگیمونو مث فیلما کنیم؟

هوم!باید جالب باشه.اینکه سعی کنی!ولی خب فکر میکنم تو جزییات همه ی زندگی ها اتفاق هایی هس که جذابن.

امشبم یه فیلم دیگه میبینم.هر روز میبینم.با فرندز عزیزم :) چقد خوبن.چقد خوبن که اینطوری ن!همه باهم رفیق رفیق!

من؟همیشه یه چیزی دورم بوده!تک و تنهام.اگه ب نرفته بود نه!تنها نبودم.ولی مشکل ب این بود که من خیلی شیطون بودم و اون پایه م نبود.اون خیلی اهل شلوغ بازی بودم اون نه!خب ولی از همه نظر باهم حال میکردیم.شایدم اگه بود هر دومون به جایی میرسیدیم...نمیدونم.

راستش از لباسای دختره تو فیلم خوشم اومد.الانم گریه م میگیره.

بععععد مدت ها یه فیلم دیدم که اینطوری درگیرم کرده.بعد مدت ها یه چیزایی جالبن که بخوابی  و صب با حسش پاشی...میدونی!یه طوری ام.

استرس مدام دارم.دارم عروسک درست میکنم دورم شلوغه.پر خورده پارچه و فلان...در حالی که همیشه به راحتی کفش عروسکارو میسازوندم این بار جر خوردم تقریبا.اها یه جیزی الان دارم به اهنگایی منظر فرستاده بود و گفته بود موقع نقاشی گوش کنم،گوش میدم.واقعا ارامش بخشن.موقع کار گوش میکنم همش...ارامش میده.

راستش باز استرس گرفتم و بعد به خرفای دکتره فکر کردم که گف ارزش خودتو نمیدونی و خودتو ارزشمند نمیدونی...بعد گفتم الانم دارم اشتباه میکنم پس.کارای من بیهوده نیس...یعنی خوب میشم؟

نکنه بشم مث اون مرده که تو کتاب [گدا] اصن حالش خوب نمیشد؟یادمه پارسال هم ازین میتزسیدم...

اه ادم باش.چرت و پرت نگو

  نظرات ()
سی و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٦

فکر میکنم من زیادی میدونم درباره ی چیزای روانشناسی.واسه همین نمیتونن راضیم کنن این روانشناسای معمولی...نمیدونم دفعه ی بعد برم پیشش یا برم پیش یکی دیگه!نمیدونم...

چطوری میشه که بتونم بفهمم داره درست کار میکنه.لحنش و حرفاش مث هولاکویی بود!بیشتر چیزایی که گف میدونستم.من حتی بیماریمم حدس زده بودم...خب یعنی همه همینن؟همه میدونن چشونه و بعد میرن دکتر همونارو بهشون میگه؟؟؟

یا که نه بعضیا هم تعجب میکنن؟؟؟

نباید برم پیش یه دکتر خوب تر؟وای عصبی ام!!!شاید حتی اشتباه حدس زده.نمیدونم...یه دلمم میگه این بار برو ببین جواب تستت چیه!قطعا واسه دارو بهت میگه برو پیش روانشناس!

ازونورم یه دلم میگه میتونی وقتو تلف نکنی یه دکتر خوب پیدا کن برو پیشش...اونقدی پول ندارم  که هی بخوام واسه این دکتر خرج کنم نشه برم بعدی

اما یه دکتر خوب نمیشناسم...وای کلافه ام!

یه جور افسردگی ارومی دارم!حالم تو نوسانه!شاید از مشکلمه.یا شاید همه بعد گریه ارومن.نمیدونم...هیچی نمیدونم.

.

راستش همش با خودم میگم تو میتونی طراح لباس شی!اوکی دیره ولی حالا که واسه هر فاکی دیر شده!چی کار کنیم؟هوم؟

.

میگم دفعه ی پیشی که اومدی اینجا کولر روشن بود!یعنی میخواد بگه ببین جقد نیومدی :))

جدا خیلی شده!

خیلیییی سرده دلم یه جوراب شاخ گوزنی میخواد مثلن واسه خونه...ازون تو کرک دارای گررررم...بعد بتونم گرم باشم...میگیرم.یکی دیدم.میگیرم

.

اها راجب رشته میگفتم...من نمیدونم چی به چیه!نمیدونم چی کار کنم...من بلد نیستم رو پای خودم واستم...من باید درست شم!باید برای خودم مختصات داشته باشم.من بی هدفم.من معلوم نیس کجام...من معلوم نیس چی ام...

راستش دوس دارم از روزمره م بنویسم.مث قبل قشنگ و هیجان انگیز اما متاسفانه خیلی درهمم...نمیتونم..همش چیزای دیگه میگم.

اصلا کسی اینجارو میخونه؟احتمالا هر کی هم بیاد عمرا دفعه ی بعد نمیاد دیگه...

زاستی همچنان بی جراتم

  نظرات ()
سی و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٥

نمبدونم چرا نمیتونم به دکتره اعتماد کنم

انگار راست گفته انقد ایده آلیست گهم که هیچی راضیم نمیکنه.همیشه یا اول یه چیزو میبینم یا اخرشو... ایده آل گرایی یه مرضه فک کنم.باید درمان شه! با اینحال نمیتونم بهش اعتماد کنم.

بهم گف که یه کتونی برات میگیرم.حس کردم احساس ترس کرده میخواد یه جوری منو وابسته کنه... 

از دیشب یهو بغضی میشم... هی میگم چی شد اینجوری شدم؟چه فاکی به سرم اومده که اینجوری شدم... نمیدونم. همش به چند سال پیش فکر میکنم که حالم و اوضاعم اینطوری نبود. من اون دختر شر و شیطون جمع بودم که اگه نبودم همه کسل میشدن. همه دلشون میخواست باشم. 

حالا؟انقدر خودمو دوست نداره که رفتم پشت دیوارا قایم شدم و اون جا هم حتی خودمو دوس ندارم،بعد انتظار دارم بقیه دوستم داشته باشن؟چقدر ادم به خودش ظلم میکنه

تقصیر من نبود یهو گه زده شد به همه ی زندگیم...یهو همه چی یه جوری بهم ریخت که اسیب دیدم...که بد جوری اینجوری شدم... دلم گرفته... دلم خیلی گرفته

  نظرات ()
سی و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٥

حالم خوب نیس... تنها نکته ی مثبتش اینه که میدونم لااقل چمه! هر چند حدس میزدم... اما اینکه تایید شد حالمو بد کرده... تمیدونم :( ‌

باید چی کار کنم؟کمی ارامش گرفتم.وقتی حالم بد میشه میگم خب به خاطر اون مشکلم اینطوزی ام.

ولی میخوام حلش کنم.نمیترسم.نمیترسم.میرم.

فقط میترسم که بگه باید باهاش بهم بزنی.دوسش دارم.اینو حس میکنم.میتونم کنارش خوب باشم.میتونم گمونم! ما بزرگ شدیم.وای حالا فکر اونم تو سرمه که اگه حالش بد شه ازین موضوع... اگه اگه اگه ول کن دختر...هیچی تیره تر از نمیتونس باشه که حالا هس

  نظرات ()
سی و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٥

کل راهو پیاده اومدم و فکر کردم چی شد که همچین گهی شدم... چی شد که اینطوری شد... چرا به گه کشیده شدم. 

یعنی خوب میشم؟

  نظرات ()
  نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٥

هولم

  نظرات ()
سی و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٤

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

.

حالا کلن نوشتم اینو. الکی. 

من باید خودمو عوض کنم. من از پسش برمیام! من میتونم.چرا نتونم؟فکر میکنی ممکنه نشه؟اما میشه... صد در 

صد! 

میتونم خودمو راهمو زندگی مو عوض کنم... من میتونم بلند شم.من اسیب زیاد دیدم اما روزهای خوب هم خیلی داشتم... یا انقدی چیزای خوب داشتم که بابد بابتش شکر گذار باشم... 

یه ایراد بزرگم ابنه که همش تو دنیای ذهنیم زندگی میکنم.خب قبلن این طوری نبودم،جدیدا این شکلی شدم... یعنی اینجوری که یهو ستون ها به لرزه افتاد. بهو اعتقادم به خودم خراب شد و من نتونستم بسازمش.تقصبر خودم هم بود... باید ارامش میداشتم. باید صبور میبودم. ..باید به فکر راه چاره میشدم.خیلی خب.مسئله ای نیس. اوا از همه اینکه راه درازی در پیشه. پس جا زدم ممنوع. غر بزن،خودتو جر بده اما جا زدن ممنوع... باید سعی کنی و بتونی که ادم باشی... راه روشنه.سعی کن پیش بری. نترس. 

فکر میکنم لااقل برای اولین بار باید با بزرگترین ترس هات رو به رو شی! باید لهشون کنی. باید بری تو شکمشون! 

بیا از چیزای با مزه شروع کنیم.مثلن تو از ارتفاع میترسی. خب بیا بریم ترسشو بشکنیم. بریم سورتمه و بتونیم بهش غلبه کنیم چون تنهایی اونجا. میتونی جیغ بزنی... بریم ترن سوار شیم اصن. هوم؟

شروع کن پیدا کن لایف استایلی که دوس داری و بسازش... تو ذهنت یه تصویر از خودت بساز و مختصاتشو مشخص کن...

و این راه سختیه اما همه رفتن توام میتونی

  نظرات ()
سی و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٤

اینکه حس های بد دارم مهم نیس،یعنی مهمه اما کیا و چرا بهم این حس رو میدن بده! یعنی از خودم بدم میاد که اینطورم.اره خب میدونم باید بپذیریم گاهی ضغیف میشیم.اما فکر میکتی بس نیس؟یعنی فکر نمیکنی دارم خیلی طولش میدم؟

  نظرات ()
سی ام نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٤

چرا باز گم شدم؟چرا جا موندم؟چرا حس تک افتادگی دارم؟چرا انقدر میترسم؟چرا دوست دارم برم؟

کی و کجا بود که جاموندم.کی دستم ول شد؟کی دست منو ول کرده؟میخوام خودم بشم.خود قبلی.ولی حتی یادم نیس خود قبلی کی بود! 

چرا ارمشم رفته.مواظب چی ام؟همش حواسمو به چی گره زدم که تو اشوبم... چرا از ذهنم بیرون نمیره! اون گنده نیس!غول نیس

اما اونی که تو ذهن منه غوله!یه غول بی شاخ و دم... چرا اینطوری شدم؟تقاص چیو پس میدم

من دارم زجر میکشم. چرا نمیتونم خودمو نجات بدم

  نظرات ()
بیست و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۳

یه عالم نوشته بودم که پاک کردم.واسم مزخرفه نوشتن از بقیه ها!قراره از خودم بنویسم.

فردا باید برم پیش دکتر.چیزایی که میخوام بگم رو تو ذهنم سپردم.

یه چیزی بگم؟حسودیمه به جی جی حدید که دوناتلا ورساچی انقد دوسش داره  :\

حالا همچین انگار مثلن من در مقایسه با جی جی حدیدم!!!خب دروغ چرا از بچگیم که همش مینشستم ران وی این مدلا رو نگاه میکردم ارزو میکردم کاش مدل بودم!نه ازین چرتای توی ایران.ازون واقعی ها!حس میکنم هیچ وقت ارزوهامو جدی نگرفتم!نگرفتم دیگه!

اگه گرفته بودم الان باید با کارل لاگرفیلد داشتم کار میکردم...حالا اینا که اون حد اعلای خواسته ی ادمه.در کل من خوشم میاد درگیر این چیزا باشم.و من کسی ام که خودمو دست کم میگیرم.نمیدونم چرا!!! نمیدونم این تو کجا ریشه داره!

من دارم سعی میکنم خودمو اصلاح کنم.دارم سعی میکنم اشتباهامو درست کنم و چیزای بدو بریزم دور

بعد میخوام همه ی هزینه شو بپردازم.هر چی که باشه...دلم شور میفته وقتی اینجوری میگم...حالم بد میشه!میترسم.

میدونی میخوام رک و پوس کنده حرف بزنم.تبدیل شدم به ادمی که چیز کمی داره و همش میترسه که از دستش بده و میترسه و هر کاری میکنه که از دستش نده!دریغ ازینکه  اون چیز انقدر کوچیک و واحیه که بود و نبودش چندان مهم نیس...باید دست بجنبونم و چیزای مهم داشته باشم...خیلی مهم :(

  نظرات ()
بیست و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۳

چقد سرد شده.الان زیر پتوام و میدونم که نباید به چشمم بیارم ولی خب،نوشتن اینجا فرق داره

انگار وسط دوییدن یه ان واستی و بخوای نفسی تازه کنی... 

مشکلات پا برجان.من یه سفارش عروسک دارم.فردا درستش میکنم با عشششق.امروز رفتیم خرید. من اما افسردگی و استرس و وحشت اومده بود سراغم... ترس زیاد راستش... از چی؟خنده ت میگیره بگم! تنهایی... اینکه همه برن تو یه تیم من بمونم بیرون

میدونی که این ترسا توم جدیده. بالا پایین روحیم زیاده... یه ساعت خوبم یه ساعت بد

نیدونی چیه؟از ادمای عقده ای بدم میاد. مثلن اینابی که همش میخوان بگن بقیه کمن معمولی ن اینا خوبن... ولی از طرفی هم خنده م میگیره ازشون. کسخلن دیگه... 

سخته با گوشی اما نت قطعه! 

من برم. خیلی میخواستم بنویسم. از فیلمایی که دیپم و کتاب و حسمو فلان... هووووف

  نظرات ()
بیست و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/٢

هر بار میام بنویسم یه چیزی میشه.یا میپرن یا مثلا پرشین باز نمیشه و فلان...به هر حال

برا سه شنبه باید برم پیش مشاور.امید وارم که مشنگ نباشه.من یکیو میخوام باهام حرف بزنه.راهنماییم کنه.حس میکنم یه ساعت یه جورایی کمه!نیس؟به هر حال که قرار نیس همه موضوع هارو باهم باز کنم.قراره به چند تاش اشاره کنم و سعی کنم از یه درزی وارد بحث بشم.که کم کم همه چی درست شه!

به نظرم مشاورا خیلی پول میگیرن!نمیگیرن؟اخه واسه یه ساعت اینهمه؟

حس میکنم باید یه مشاور خوب برم که تو کمترین زمان بهترین نتیجه رو بگیرم :(

شاید هم برای اینکه دو تایی بریم یه دکتر دیگه رو در نظر بگیرم.

میدوتی من همیشه اون ادمی بودم که مطمن نیس.که نمیدونه!که قاطع نیس.اصولا وقتی به وصول نزدیک میشم بیشتر و بیشتر دچار تردید میشم و در نهایت؟نمیدونم چه گهی بخورم.همیشه همینم...همیشه حسودیم میشه به کسایی که چیزی رو یا کسی رو از همه جونشون میخوان.من این خلا رو خیلی دارم.هیچی نیس که واقعا بخوامش.درباره ی همه چیز هم همینم.نمیدونم حالا شاید اشتباه میکنم اما اینکه بخوام واسه چیزی تصمیمی بگیرم منو میکشه

.

عروسکا خوب پیش رفتن.قشنگن و باحالن!اما من حالا که نیازه تصمیم گه بگیرم و یه جورایی در معرض دید بذارم به گه خوردن افتادم!

البته امروز انجامش میدم.

راستش این ترس ممکنه نشه!ممکنه شکست بخورم!اصن شکست چی هس حالا؟

نمیدونم.

درباره ی حسم بهش هر روز به خودم یاد اوری میکنم که من نتونستم با هیچ کس اینقدر خوب باشم.شده گاهی حس بد داشته باشیم و مدت ها هم طول بکشه.اره خب شده!ولی در نهایت ما باهم خوبیم.من تو بغلش جا میشم.من پیشش دیوونه تر از هر وقت دیگه ای هستم و اینو دوست دارم.

من ادم حرف نزدن هستم.ادم تو خودم ریختن!دارم تمرین میکنم هر روز و هر روز حسمو بریزم بیرون!اصلا اینجا هم یکی از تمرین هامِ واسه اینکه شروع کنم و از ریز ترین چیزها بگم.

البته که موفق نیستم،عادت دارم باز همه چیز بمونه تو دلم...اینکه تعریف نکنم و سر بسته یه چیزایی بگم!

هووووف

  نظرات ()
بیست و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱

آبان شد.باید سعی کنم بتونم کارایی بکنم.دوست دارم حتمن بتونم چندین کارو باهم انجام بدم. یعنی شروع کنم به درس خوندن،باید رو خودم کار کنم.باید کار پیدا کنم.باید ادم باشم...باید اعتماد به نقسمو احیا کنم... باید موفق بشم.بایییید

نباید عمرمو حروم کنم.باید سعی کنم یاد بگیرم کع تصمیم بگیرم. چون توی زندگی من همیشه بزرگ تر های زیادی بودن،تصمیم های من همیشه تحت تاثیر حمایت اونا یا نظر نهایی اونا بوده! واسه همین همیشه من منتظر بقیه ام

این عذاب اوره... این سخته! این بده....راستش جدیدا چند تا اخلاق بد دیگه هم پیدا کردم.مث حسادت

همش یاد خودم میندازم که خوب باش.هیچ کس رو نبین...هیچ کس رو.. همش میگم خودتو با بقیه مقایسه نکن... ادم هایی که ترکت کردن بریز دور تا برن گم شن...همش میگم زندگی که همین یکی دو روز نیس... زندکی یه عمره. تو داری فقط  این دور روزو میبینی.نه اینطوری نیس. قوی باش... 

دو باری هس که نمیتونیم باهم باشیم.برام عجیبه من واقعا اهلیش شدم.واقعا :) من افسارگسیخته

بهش گفتم حیف که نمیتونه بوس هندوونه ای داشته باشه هاهاها :)))))

  نظرات ()
بیست و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/۸/۱

رفتیم بیرون!رفتیم یه جای بلند و ازون بالا شهرو نگاه کردیم و حرف زدیم با کلی خوراکی خوشمزه و با کلی تجهیزات.همه چی مون کامله :)

حالم خوب شد.بعد اینکه یه چیز هیجان انگیز بهم داد.راستش خالم خیلی بد بود و دوس داشتم همش ولو باشم تو بغلش.سرد بود چای داغ تو دستم گرمم میکرد...فکر کردم باید خوب تر باشم.باید خیلی خوب تر باشم.باید ببینم که چقدر همه چی خوبه!

از درون دلم بهش گفتم.از مامانم.از اتفاقا.ازینکه باید برم دکتر.ازینکه بلد نیستم انتخاب کنم و بلد نیستم تصمیم بگیرم.چون همیشه به نظر همه من بچه بودم و بلد نبودم...اینهمه تا یکی شون بگه کارم اشنباهه به کل بیخیالش میشم...اینکه بلد نیستم جیزیو انتخاب کنم...

دیدم دوس دارم برم یه وری و اروم باشم...خیلی اروم...دوس دارم تموم شه!دوست دارم حال مامان خوب شه!اوضاغ قشنگ شه.

دیدم دوس دارم خیلی همه چی خوب شه!

دیدم اماده ام که قوی باشم.اماده ام که خودمو قوی کنم...دیدم دوسش دارم فقط بلد نیستم بگم چون منتظرم یکی تاییدم کنه!این چیزی نیس که کسی بتونه جز خودم...

چرا همیشه اینطورم.

کللللی لوس بازی دراوردم و اخرشم باز از همون کارای حفن کردیم بهش گفتم بغدنا چقد بخندیم به کارای الان

گف بیا بعدم همینجوری باشیم...

صبحا که میرم پیاده روی حالم خوب تر میشه...خدایا جان ارامشم بمونه باهام...

نمیدونم چرا قبل اینکه بنویسم همش کلی چیز میز میخوام بگم.وقتی میام هیچی نیس!

تقصیر نت کوفیه :\

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب