سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
نود و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۳٠

فکر کردم اون کار عصبیم میکنه ولی باید انجامش بدم.باید سعی کنم نسبت بهش بی حس بشم.

جدیدا به خودم حق میدم،سر هرچیزی،وقتی حسودی میکنم،وقتی از کسی خوشم میاد،وقتی از کسی بدم میاد،ئقتی حوصله ندارک،وقتی زساد میخوابم یا وقتی شبا خوابم نمیبره گوشیم خاموش نمیکنم و نمیرم دراز بکشم که به زور بخوام.حس میکنم خوابای چرت و بد خوابیام سر این زور کردن خودم واسه خواب باشه... 

هوم!یه چیزی اذیتم میکنه.وقتی میبینم بقیه به ارزوهای من میرسن.از اونا بدم نمیاد نه! از خودم بدم میاد که خودمو به جیزی که خواستم نرسوندم یا خیلی چیزا باعث شده نشه... دلایلش مهم نیس،اصلا هیچ چیش مهم نیس. فقط خواستم حسمو بگم.حس بدیه.

به جورایی دوست دارم واقعا برم گم و. گور شم.این ولع درون من چی میگه! نکنه واقعا این چیزیه که میخوام،نکنه مث چند سال پیش هممممه ی دوستامو بذارم کنار و هرگز به گذشته برنگردم؟شاید باید با این خط جدیده تلگرام بسازم... شاید باید گمه گم شم

  نظرات ()
نود نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۳٠

این بی تلگرامی عجب مصیبتی شد! باهاش بخث داشتم.حالا نه بحث،دلخوریگف که ازینکه اینجا چت حرف بزنیم بدش میاد و برم تلگرام نصب کنم! منم گفتم باشه.بیشتر دپس دارم پسفردا نصب کنم.بعد خب یعنی چی! 

الان فهمیدم قصدم چی بوده.قصدم بوده زندگیم به نظم و برنامه بیاد.یعنی اون روزایی که همش میخواستم تلگراممو بترکونم احساس بی نظمی شدید میکردم.دمبال این بودم نظم بدم بعد کانال خوندن بیاد تو اون برنامه!!!

  نظرات ()
  نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۳٠

انقد دلم میخواد خرف بزنم ولی حرفم نمیاد. یعنی تا میام خرف بزنم نمیدونم از چه حسی بگم 

  نظرات ()
هشتادو هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٩

جواب میده،کم کم از سرم میفته.میدونم.فقط باید صبر کنم ولعش از بین بره توم

  نظرات ()
عفتاد و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٩

شبا از خواب میپرم و میبینم دندونامو محکم بهم فشار دادم. از دست خودم عصبانی ام... اما من که ارومم خب :( چرا گیر دادم به یه ورم یزایی،من میترسم. 

من خیلی میترسم... من از بدبخت شدن میترسم.الان دارم اعتراف میکنم و چرافکر میکنم ممکنه بدبخت شم؟

  نظرات ()
هشتاد و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٩

ایا ایرنا شایک کونش نمیسوزه از بهم زدن با کریستیانو رونالدو ؟طبیعتا باید بسوزه

  نظرات ()
هشتادو پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢۸

دیشب بازم مهمونی.مهمونی تولد که زیاااد خوش گذشت و زیااااد خسته دم.صبحم که قرار  داشتیم واسه نت ورک مارکتینگ و فلان! بعد الان کلی کار دارم. کلییییی

انقد این چند روز کار داشتم که،این چند روز که نه این دو سه هفته،الان قدر این دو دقه نشستن بعد ناهارو سریال دیدن رو میفهمم... هووووف بعد باید پاشم عروسک درست کنم و حتتتتتتتمن زبان بخونم و حتتتتتمن دو سه صفه از کتابم... 

دیروز تازه رفتم باهاش بیرون.چند ساعت و خوش گذشت هم. ابن چه زندگی بی نظمی که دارم؟دمبال نظمم. باید نظم وارد زندگیم کنم.همه ی وسایل ریزه میزه رو جمع کردم جا ندارن،ازون ور الگوهامو همش اشتباه میکشم،ازون ور عروسکارو نساختم... وای اصن نمیدونم چی کار کنم.هزار سالللله زبان نخوندم.خیلی هیچی نمیدونم این ترم اخری :/

  نظرات ()
هشتاد و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢۸

چرا دروغ گفته! 

  نظرات ()
هشتاد و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢۸

من خیلی حسی ام 

  نظرات ()
هشتاد و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٧

افسردگیم به مقدار قابل توجهی بهتره ولی نه کامل،استرسم خیلییییی بهتره.این مدت چندین بار تو موقعیت هایی بودم استرس زا بوده و من خوب برخورد کردم. اما وسواس فکریم بی قراریم اعتماد به نفسم زیاد تغییر نکرده.این هفته میرم پیش مشاورم.روم نمیشه،گف دو هفته دیگه بیا من گذاشتم یه ماه و نیم دیگه ذارم میرم.اونم چون رفتم قرص بگیرم داروخونه نداد،گف باید دکترت دوباره تمدید کنه نسخه تو:| اره خلاصه. 

برم ببینم چی میگه...دیشب وسط بحثا فکر میکردم چقد من مال این حرفا نیستم. چقد واقعا باید راهی پیدا کنم واسه رفتن... نمیدونم کجا... ولی رفتن

دیشب خودمو تو یه موقعیت سخت که پارسال تجربه کردم قرار دادم،بعد گفتم اگه باز تکرار شه اینابار با یه ادم دیگه چی کار میکنی... و جوابم این بود که بی برو و بر‌گرد تحمل نمیکنم و همه چیز و همه کس رو ول میکنم خلاص... واقعا ول میکنم... 

بعد از خودم پرسیدم از ضعفته؟دیدم اره هم ضعفه هم واقعا موقعیت سختیه. دیدم ادم هایی که نمیتونن تحمل کنن این موقعیت رو. ..خب! منم همینم.چرا انتطار ویژه ای داشته باشم؟

الان در دوران ترک تو اون دوره ای هستم که مثلن صب بیدار میشمدپس دارم چک کنم ببینم بفیه چی میگن بعد یادم میوفته که عه نمیشه! یا وقت بیکاری میخوام باز کنم کانال بخونم میبینم نمیشه. یعنی در مرحله ی احساس کمبودشم و ااقعا... ولی به قول ال مگه عمرمون چقده نصفشم به کانال خوندن بگذره. 

چیزی که متوجه شدم اینه که عوض اعتیادم به کانال خوندن و نوشتن ککللللی کار دیگه انجام میدم،یعنی دیدم نصف اسنرسم اصن به خاطر این بوده.ثانیا اینکه خیلی هم چت میکردم با ادما،بعد چون کار داشتم ارامشم سلب میشد.خب من اینستاگرامم اینجوری ترک کردم.منظورم اپن اعتیاد که صب پاشی بگی ببینم چه خبره

قصد داشتم سه روز نباشم الانم خیلی دوس دارم نصب کنم اما انفد خوبه اینجوری که میخوام تا ترک کامل پیش برم اگه شد البته... اگه بتونم.احتمالا نتونم.چون ازونورم با خیلیا تو تلگرام در ارارتباطم... هنیشه عاشق بی خبری بود.واسه همین انفد راحت کنار میام... واسم مهم نیس که کی کارم داره ممکنه فقط تو تلگرام بتونه ببگه چون من شماره مم عوض کردم ولی تلگرامم با شماره ی قبلی نصبه! مگه من پزشکم که باید همیشه در دستزس عموم باشم.والا...تازه ازونا هم نیستم که جای خالیم حس شه! 

اون شب تو جمع بحث دخترا و پسرا شد که دخترا از رابطه شون میگن حتی خصوصیا ولی پسرا نمیگین. چند وقتی دارم تمرین میکنم نظرمو بگم.برا همین گفتم که من تو این مورد اخلاقم پسرونه س و نمیگم،لر عکس تصورم پسرا کلی اسنقبال کردن،راستش من دو نفرو خارج دنیای مجازی دیدم نمل میگنن ولی ادمای زیاذی رو تو دنیای مجازی دیدم عاشق تعریف کردن خصوصی هاشونن،نمیشه برچسب زد. 

من نمیپسندم و به نظر رفتار شیکی نیس،راستش هر ا ک درست و حسابی که به نظرم جالب بوده هم دی م این رفتارو نداشته،و خب لابد کسایی که این رفنار و دارن هم طرفدار همن دیدیگه... ولیبه نظرم رفتار شیکی نیس... 

اها راستی مهمونی نرفتم و به اونا کللللللی خوش گذشته:((((( چرا ما نتپتسا

تیم بریم؟چون اون کار داشت منم به میم نگفته بودم،تصمیم دارم بگم.هیچی مث صداقت ارامش بخش نبیس

  نظرات ()
هشتاد و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٧

اخه شاید هر کسی دلیلی داره دلیل منم کم اوردنه... شاید. هوم؟

  نظرات ()
هشتادم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٦

دیشب میون همه ی خواب و بیداری های طبق معمولم خواب دیدم یه لحظه که منظر تو اون اپلیکیشنی که هیچ کس نداره جز من و اون(متظورم از بین دوستام هست)  منظر بهم مسیج داده و من خیلییی خوشحال شدم :))

عروسی خوش گذشت،من دوست دوران بچگیمو دیدم و کلی حزف زدیم.کلی رقصیدم و خندیدم.موهام خیلییی خوب شد.چون جنس موهام خیلی خوب شده. سرکه ی سیب معجزه س.بعد پایین موهامو یه فر گنده انداختم.کلن ه

کمی کلاسیک درست کردم موهامو.از چهره م ناراضی نبودم ولی راضیه راضی نبودم میشد خوب تر شم.قبلن تو همین تم ارایش کردم و خیلی بهتر شده بودم.لباسم چون دو سال پیش دوخته بودمش نه که بگم دمده بود چون کلن مدل چیز مد و غیر مدی ای نبود اما از الکان های مد روز هم توشخبری نبود.ساده بودم.جوراب شیشه ای مشکی پام بود که از اول عروسی روی دوتا زانوش هم در رفت... وای خیلیییی عصبی شدم.گیر کرد به پشت صندلی و وییییییژ در رفت،میخ.استم دیگه از جام بلند نشم ولی کاریست که شده بود!!! دیگه بی خیالش شدم.درباره ی لباسم هم من وقتی هزینه نکنم واسم مهم نیس چقد خوبم یا بدم.چون میگم خب پولی خرج نکردم در هر صورت من سود ککردم.توی این عروسی هیچی خرج نکردم تازه خوبم بودم،من بردم :)

همه فک میکنن عاشق لباسم،اعتراف میکنم چند سال پیش هم اینجور بودم. لباستکذراری نباید میپوشیدم،باید لباسام به مد روز میبود و البته  مد ایران نه!  خب اونم یه دوره ای بود.بعد بی پولی ناگهانی خانواده اوضاع عوض شد و طرز فکر من هم. ..لباس دوس دارم اما دیدم تغییر کرده. حتی حالا خندم میاد وقتی ادما زور میزنن لباس تکراری نپوشن. من دو ساله عیچی نمیخرم تا همه ی لباسایی که تو کمدم تل انبار سده بپوشم و کهنه شن و بندازم دور... هیچم ناراحت نیستم اگه قدیمی بلشم چون کمتر پیش میاد لباسای کسی با سلیقه م لخونه بگم اها این خوش تیپه،همه یا فیکن یا از گرونی لباسا هر چه بیشتر ساده میپوشن که باز سری دوم رو قبو ل دارم...من عاشق طراحی لباسام.وقتی دلیل منطقشونو میفهمی لذت میبری... وقتی تلاش ذیور و ایفسن لورن و شنل میخونی واسه تغییر تو حامعه فقط با طراحی های لباس به وجد میای... اگرچه که اگه روزی پولدار شم خیلیییی خوش تیپ خواهم بود اما احتمالا باز ازون زنا نمیشم که کمدشون پر لباس های غیر ضروریِ البته خب باز نمیتونم قطعی بگم :))

خلاصه... دیشب میم بهم گف میای با دوس پسرم بریم بیرون و تو ببینیش و نظر ببدی.. من فک کردم فقط ما سه تاییم. ولی بعد فهمیدم قراره دوستاشونم ملحق شن بهمون. خب پسرها هم بودن.من بهش نگفته بودم چون نمیدونستم،فکر کرده بودم فقط من و میم هستیم. ولی نمیدونستم حالا بگم یا نه!

و نگفتم :(

ما سه تا دختر بودیم و چاهار تا پسر و بی نهااااااایت بهمون خوش گذشت.رفتیم تو یه کافه نشستیم و به حد جنون خندیدیم و بازی کردیم.همه شون خوب بودن.همه شون تو کلاس المانی با هم دوست بودن و لچه های پایه ی باحال و البته شدیدا درست و حسابی منظورم موقعیتشون نیس منظورم رفتارشونه. من خودمو تو جمع دوس دارم.شاید من نتونم یه فرد جمع شلوغ کن باشم.ولی اگه با اپما حال کنم قد اونا دیوونه ام و خلم حتی اگه واسه اولین بار باشه میبینم،میتونم بخندونمشون و شر باشم

یه هویی تو کافه خواننده اهنگ زمستون رو خوند و من یه لحظه از جمع جدا شم،یاد ادیسه افتادم دلم واسه کانالم تنگ شد.صدای کافه و هواننده رو ریکورد کردم،طبق عادت که واسه کانال چیز میز ربکورد میکردم.

اره داشتم میگفتم دیشب خود چند سال پیشمو دیدم رها و بی دوس پسر که هنوز افسردگی رو تجربه نکرده بود،انواع ترس های و داهره ها و مشکلات رو تجربه نکرده بود... میخندید و بلد بود با ادکا بر بخوره دوستشون بشه و جزو ادمای باحال باشه تو اکیپ... 

دیدم اوووووووه چقد همه راس میگن که سین خیلی عوض شدی... کی اینقد تنها شدم؟کی همه رو دور کردم از خودم یواش یواش... چی شد که من دلم تنهایی خواست؟نمیدونم...شاید بعد اینکه بابا کرد زندگی من یه نقطه ی عطف گنده ی عمیق توش پدیدار شد،من افتادم تو چاله،افتادم تو اون نقطه هه و انگار لذت بردم... حقیقت اینه که زندگیم فلج شد و من هیچ وقت نتونستم با نبودن بابام کنار بیام... هیچ وقت... هر بار فک میکنم کنار اومدم اما حقیقت اینه که نیومدم... بعد ابنهمه سال هنوز وقتی میرم سر قبرش قد همون سال اول حالم بد میشه،واسه همینه دیر به دیر میرم... اونجا پر خشم میشم از نبودنش،از خدایی که میدونست به گا میریم و کمک نکرد... از نبودن بابام که مث یه گرد باد سهمگین میمونه،از منی که خسته س خسته س... خیلیی خسته س

 یشب همش میکفتم کاش اونم الان پیشمون بود... کاش اینجا با ما بازی میکرد...تو گل یا پوچ عالی کاش بود با ما.. 

همون بچه ها امشبم مارو مهمونی دعوت کردن،من اول فک میکردم الکیه.دختره گف ق

فرداشب مهمونی دعوتن مام الکی گفتیم مارم ببرین خلاصه دختره جدی میگیره نگو به صاب مهمونی میگه اونم میگه باشه پنج نفر اوکیه من گفتم من نمیتونم بیام دختره ناراحت شد که من رو حرف شما گفتم،من گفتم شوخی کردیم ولی بقیه گفتن نه ما جدی گفتیم!!!! 

حالا اونا که میرن،من نمیتونم برم چون حتی میم نمیدونه من و اون باهم دوستیم!!! تعجب اوره ولی خب بعد ماجرای پارسال من ترجیح میدم موضوع مخفی بمونه! 

به هر حال میم گیر داده بیا خوش میگذره و مطمونم میگذره! ولی من نمیتونم اونو ببرم چون کلن هم

 ما از طرف یه مهمونی دعوتیم و گویا جا کمه و... بعد من دوس دارم برم ولی تنها دلم نمیاد...دوس هم ندارم بهش بگم و تنها برم،دوس هم ندارم نگم و قابمکی برم!!! دوس دارم برم بشم همون دختره که نخورده مست بود کل مهمونی رو.چه میدونم حالا،خیلی بچه های باحالی بودن ولی دوس هم ندارم تنها برم.شاید وقتی دیگر :)))

 

 

 

 

 

 

 

چ

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
هفتادو نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٥

جالبه،باز یکی از حرفایی که دکترش لهش گفته گف و من دیدم عه من درست فهمیده بودم پس

هر چند حالم بده ازینکه تا ادما از درداشون میگن من فوری پی دلیل تو رفتارای خودشون میگردم اما خب یه کمی ام خوش خوشانم میشه

راستش صداقت فقط در کلام نیس... صداقت تو رفتارم هس. فهمیدم چرا ازون دختر حس منفی میگیرم با ابنکه گاهی کرم میریره اما در کل ادمی که همش هم میگه دوسم داره! ولی تو رفتارش صداقت نیس،اینو نمیفهمیدم.که یه موذی و اب زبرکاهه... حالا مهم نیس.همینکه فهمیدم چرا ذهنم ارومه.فقط واسم عجیب میتد که بقیه نمیفهکن میگم شاید کن اشتباه میکنم ولی حب شاید هم بقبه اسکولن! اینم یه احتماله،احتمال بعدی اینکه من زیادی سیریشم و دقیق میشم تو ادما.... این احتمال قوی ای هم عس

یه احتمالم هس،اینکه من خصومت شخصی دارم... 

واقعا چقد خوبه از صب صد بار تو کانالم ننوشتم و نخوندم.به سرم زده یه کانال پنهونی بسازم.یا وقتی برگشتم سیستمم عوض دیگه حرفی در ادامه ی حرف بقیه نگم که هی ادامه بدیم حرفو.مشکلم اینه که خیلی تایمم رو اونجا میگذروندم... و این ارامشم رو سلب کرده بود.توان اینهمه با ادما بودن رو نداشتم. 

از اول اومدم اینجا تا همه دوسنای قبلی رو ول کنم و ادمای جدید پیدا کنم،با نگاه های جدید.. با حرفای جدید،نا چیزای جدید یاد بگیرم.من نیاز داشتم ازون فضا دور شم. ازون ادمایی که انگار بیش از حد میشناختمشون...ولی خب اصولا راه فراری نیس :)

یه احتمالی وجود داره که کار پیدا کنم.و اینکه خیلی دوس دارم کار معماری کنم.میشه لطفا بشه؟خیلی به خوندن ارشد فک میکنم ولی تا من فک کنم،ملت کنکورم دادن

حس عقب موندنه شدیدی دارم.البته نه که خودمو دوس ندارم.دارم.اون روزی نانا بهم گف تو خیلی خاصی،فقط به خودت عادت داری نمیفهمی،دیشب ادیسه هم گف،گف تو خیلی خاصی و من میبینم،از کی میشناسمت و دارم مقایسه میکنم با بقیه و نیبینم،جالبه پریسب هم فونیکس گف.گف بقیه ادا درمیارن تو واقعی ای هستی،اونم بهم میگه.میگه تو انقد فرق داری نمتونم ازت دست بکشم.میگه یه وقتا اعصابمو خورد میکنی میگم بذارمش برم،ولی نمیشه که... 

من؟ (عقم میشه لزین که مینویسن من بعد علامت سوال) من ولی حس میکنم گیر افتادم میون ادماییکه میگن تو خوبی و منی که جدا دارم خودمو خوب و خاص و بلاه بلاه نمیبینم... دیگه نمیگم نه نیستم ولی حقیقت اینه میدونم خاص نیستم باحال و متفاوت نیستم

ادیسه بهم گف مبدونم یه روز میری اما بهش گفتم من ضعیفم،من قدرت کندن ندارم.بهش گفتم میدونی چرا دوچرخه دوس دارم؟وقتی بچه لودم دوچرخه م منو میبرد تا دور... از کوچه و محلمون میکند و میبرد جابی دور تر از خونه مون و من عشق میورزیدم بهش... ارزوی جهانگرد شدن برا من مال  اینستاگرام و فیس بوک و هدی رستمی و فلان نیس... من از بچگی دوس داشتم برم....دور و دور. با دوچرخه ک

یه روز پوتزده سال پیشا یه دختری رو تلوزیون نشون داد که با دوچرخه ش دور اروپا رو سه ماهه رفته با یه پیام صلح و به کوله،از ایتالیا سرئع کرده... دختره شد قهرمان زندگیم.روز و شب بهش فکر میکردم... 

لعد هم که اقای اینالو که میگف وجب به وجب ایرانو دیدم.قدم به قدم،چندین بتر دور کره ی زمین. 

اون مرد با سیبیلای سفید از بناگوش در رفته... همیشه دوس داشتم برم ولی خیلی بده پرنده باشی و پرواز بلد نباشی.. خیلی بده

البته اون میگه میرسیم به ارزوت...عاشق افروده ماشین پاترولشو درست کرده و کلی وسیله تهیه کرده... داره کم کم خودشواماده اماده میکنه. یه اکیپ خفنم پیدا کرده

ولی باز من حس میکنم خودمو جا دادم تو ارزوی ااون... اره عاشق ماشین پاترولشم... اصن نمیدونم دوستای قدیمیم باید یادشون باشه من چقد عاشق پاترول بودم،اره خب! ولی پس من چی؟

یه دفترچه ی کوچیک دارم از خیلی سال پیش ارزوهامو یه کلمه ای دو کلمه ای مینویسم توش

تو یکی از صفحه هاش نوشتم سفر با دوچرخه

  نظرات ()
هفتاد و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٤

مغزم خاموش نمیشه.من حالم بد نمیشه،من یهو منهدم میشم!!! 

از نکات عجیبمه! یه دفعه درحالی که به نظر نمیاد منهدم میشم...کاش میتونستم حس بهتری داشته باشم.کاش راهم معلوم بود.الان در وضعیتی هستم که از بیشتر ادما بدم میاد،میگم بیشتر چون از همه شون بدم نمیاد.

حوصله ندارم.میخوام عوض شم.یه عوض شدن عجیب و غریب

دوست داشتم واسه این عروسی خیلیییی خوشگل شم.یعنی یه جورایی دوست داشتم یه جور خوبی خودمو درست کنم که تجربه هم باشه. ببینم وقتی خودمو اینجوری درست کنم چه طوری میشم.تا حالاش که موهام ریده. به ناخونمم الکلیل صورمه ای زدم. نه پر،پراکنده

ادم هیچ وقت مث تو عکسا نمیشه :))) ناخنای منم نشده.ولی بدم نشده

حالا موهامو فر کنم و ارایش کنم ببینم چی میشه دیگه. 

درباره ی اون مسئله! همش خودمو قرار میدم تو اون وضعیت! شاید الانشم تو اوون وضعیتم.ولی خب باز میذارم.بعد میبینم بازم واسم سخته. چیزی نیس که انگار باهتش کنار اومده باشم،عجیب نیس! فکر میکنی مشکلی نیس،واقعا فکر میکنی نیس،اما بعد میبینی هس

نفرت انگیزه.مغزم هنوز خاموش نشده.احتمالا بعد یکی دو روز میشه 

  نظرات ()
هفتادو هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٢٤

اه لپتاپمو میخوام.اعصابم خط خطیه این چند روز کلی حرف بوده که میخواستم بگم و نتونستم و رفتم تو اون کانال گفتم و بعد پشیمون شدم.اه اه

این روزا واقعا ذهنم خسته س.چشمم خسته س.چرا همیشه شورشو درمیارم.ها؟چرا نمیرم دکتر ها؟چرا انقد اشغالم... الان زنگ میزنم یه وقت میگیرم ازش.مهم نیس

کلی حرف بود :"(

  نظرات ()
هفتاد و شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۱٩

خیلی خیلی سعی میکنم قوی باشم.و خیلی خیلی نیستم...همش این جمله ی سلنا تو گوشمه و میگم نباید بذارم شکسته بمونم.. 

.نه غرورم نمیذاره.بهش بر میخوره. بیشتر مشکلم همینه...غرورم نمیذاره که خیلی حاها بگم دردم اومده...اگه بگم حس بد پیدا میکنم

از همه چیز دلخورم امروز. هوا خوبه،اتفاقا خوبن،من درگیر چیزای بد نیستم اما خوبم نیستم... 

به خودم میگم نمیشه اینطوری باشی... قوی باش.همش این تصمیم تو سرم میچرخه که اونور ننویسم... اینجا باشم فقط با ادمای جدید...نمیدونم چه گیری دادم که ادمای جدید پیدا کنم...چند سالی هس از اشناها فراری ام. نمیدونم چرا

شاید برمیگرده به همون حریان عزت و نفسو دوست نداشتن خودم،نمیدونم جدا...فقط اینو میدونم که دلخورم. شایدم از وقتی اون اتفتقا دوباره واسم باز شد و من درباره شون صحبت کردم حالمو بد کرد،با شتید وقتی سین گف خیلی عوض شدم و حتی تو زبانم افت داشتم و ابنا یاد دوران افسردگی وحشتناکی که تنهایی سپریش کردم می افتم... شزا گریه کردن و یا کابوسای وحشتناک دیدن...هول و ولایی که تو دلم بود و روحی که درد میکشید... آخ به خدا خیلی گناه داشتم من.خیلی 

اگه تازه پریودم تموم نشده بود حال بدمو ربط میدادم به اون... ولی متاسفانه به هرمون ها ربط نداره.

اه چرا دلم مچاله س...چرا اینجوری اشکم میریزه واسه خودش... لعنتی 

  نظرات ()
هفتاد و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۱٤

شوخی شوخی رسیدیم به هفتادو پنجمی 

میخوام هررر شب بنویسم.اما نمیشه. 

دلم گرفته.دلم عحیب و غریب گرفته.چیزی که میخوام اینه که... اینه که ببینم همه چی خوابه... اتفاق مزخرف دیشب واسم مث شک بود.نیاز دارم گریه کنم اما تا الان نشده.وقتی گریه مو نگه میدارم بعدن حالم بدتر میشه... میشه استرس...ارامش ندارم.کلاس خیاطی هم که شاگرد تنبله منم.چی کار کنم.الگو کشیدم ولی اشتباه درومد :/ حال نداشتم باز بکشم... دچار خستگی مغزم.

چی میشد یه دفه همه چی خوب میشد! چی میشد؟من خسته ام... یه انرژی زیادی ازم سلب شده 

دلم میخواد کلاس خیاطی نرم،صبح زود بیدار شم.به کارام برسم.عروسکارو بدوزم.بعدم کمی زبان... چقد نیاز به خلوتی دارم.کاش یکی گوشی مو بگیره. خسته سدم از کانالم.

باز گیر دادم بهش. باز گیر دادم به رابطه م.ایراداش واسم گنده سده میاد به چشمم... میشه قوی شم لطفا؟من باید قوی شم! دوس دارم بهم بزنم.دوس دارم اون با من بهم بزنه

چرا ولم نمیکنه عجیب نیس؟اه خسته ام خسسسسسسته

  نظرات ()
هفتادو چهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۱٤

فکر کردن بخ بعضی از مسائل سخته... فکرم درد میگیره و دوس دارم بیخیال بیهیال باشم... که واسم اصن مهم نباشه.هیچیش....

اخه یه وقتا میگم شاید هم حیف بود!  شابد من میتونستم درستش کنم... بعد میبینم خب من یه چیزایی دیدم که راه برگشت نمونده! اخ از ادم ها...من میتونم درک کنم ادم هایی رو که وقتی ناراحتشون میکنم نتونن ببخشنم. چون خودمم این جوری ام.یعنی واسم مهمه که تو رابطه م با ادما ناراحت نشم. ازون بدتر شکلی هست که ازشون ناراخت میشم.یعنی رفتارشون... و من دیگه بیشتر از این نمیتونم... شاید لوسم یا کمی مغرور و پررو،اما به هر حال اینجوری ام.به خودم میگم تو ادم خالی ای نیستی که به هر زور و ضربی ادمارو نگه داری.التماس کردن و حشودی کرده کار ادمای خالیِ... شاید هم خیلی پر نیستم.اما به هر حال یاد گرفتم اینجوری باشم... من نمیتونم به ادمایی که بهم اهمیت نمیدن اهمیت بدم

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
هفتاد و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۱٢

یهو دلم هوس نوشتن کرد.با اینکه خیلی خوابم میاد اما دلم خواست که بنویسم.دو نارنگی خوردم تا پرشین باز شه!!!به نظرم اینهمه فرزی خوب نیس تو خوردن!!!

به هر حال...فردا میخوایم بریم مهمونی و اونایی که اون خاستگارو معرفی کردن هم هستن و من نمیدونم چرا دلم نمیخواد ببینمشون.

نمیدونم چرا حس میکنم دارم گه میزنم به زندگیم.این جریان خاستگاره باعث شده بود بدترین حس ممکن رو بگیرم.نمیدونم چرا انقد اثر بد روم داشت...انقدر حالم بد بود که...نمیدونم چرا حس میکردم دارم گند میزنم به زندگیم.نه که به فکر این بیفتم که باهاش ازدواج کنم و فلان...نه!ولی انگار این فکرا اومد به ذهنم که بزرگ شدم و باید سعی کنم کاری کتم و من هیچ گهی نیستم،

امروز باز کمی این فکرا پخش شده تو ذهنم.نمیشد فردا رو نرم و برم پیش اون.نمیدونم چرا انقدر اینو میخوام...نمیدونم...

چی میخوام؟قراره چی کار کنم؟اصلا معلومه؟نه

.

دو روز گذشته رو بیرون بودم بهم بد نگذشته!بعد هزاران روز که خونه بودم.خوب بود.خندیدم خوش گذروندم چیز میز خوردم و حتی گریه کردم!

بیشتر دوست دارم از جو کانالا بیام بیرون...یه جورایی خسته کننده شده.هر چند که راحتم ولی خب.اینهمه دیدن و خوندن و وجود داشتن بعضیا کمی غیرقابل تحمله!باز قبلن فقط وبلاگ بود میرفتی میخوندی نمیخواسنی ام نمیخوندی خب!الان مجبوری دیگه!

دوست داشتم پرنده بودم و میشد پرواز کنم و سرزمین های دور و کشف کنم.چرا پاهام انقد بسته س...چرا اینهمه خسته ام پس؟چرا حس بدی دارم پس؟

اروم باش!به نظرم هیچی به اون بدی که تو میبینی نیس...داری غلیظش میکنی تو...اروم باش.

.

خب درباره ی عروسکا باید دو تا دوقلو ببافم!و یه دختر واسه نانا...خب میخواستم امروز شروع کنم اما نشد...یهو درگیر شر و ور شدم...به ایمان رسیدم که باید دوستای جمع و جوری داشته باشم...تعدادی از کسایی که دوسشون دارم و حس خوب بهم بدن حتی اگه پنج نفر باشن اونا!پنج نفر چیه بابا!سه نفر اصن...یه نفر اصن.وا!چه مرگمه؟ :)))) 

از کجا میپرم به کجا.ذهنم درگیره.وقت کن میارم ولی واسه عروسکا.تو این چند روز باید کاری میکردم :\ فردا مهمونی شنبه کلاس.یکشنبه کلاس.دوشنبه کلاس...چاهار شنبه کلاس...

راستی یه وقت مشاوزه بگیرم حتمن

  نظرات ()
هفتاد و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۱۱

بابد از ادمای تنها ترسید... از ادمایی که تنهان و تشنه ی محبت،باید اینطور بگم که باید از ادمای کمبود محبت دار ترسید... اینا یه جوری ان.به نظرم اون دختره اون طوریه... یعنی اینطوریه که ادم ازش باید بترسه چون انقد خالیه که واسه نگه داشتن دوستاش نمیدونه چی کار کنه! 

واسه ارامش فکر چند روزی دورم ازین جمعا... 

  نظرات ()
هفتاد و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٧

ادما سعی میکنن به دیگران احترام بذارن... در حالی که اول باید به خودشون بذارن 

  نظرات ()
هفتادم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٦

امروز از صب رفتم پیشش و فقط خوابیدم:| من واقعا خوابم میاد.دیشب انقد بچه ها حرف زدن بلند بلند که اصن نتونستم بخوابم.بعد دیگه کل روز خواب بودم.مریض هم شدم.حالم بده.از سرما خوردگی متنفرم.مخصوصا وقتی بینیم کیپه.کاش زودتر خوب شم. 

دلم عجیب و غریب لباس میخواد.از یه طور له له زنون طوری.نمیدونم چی کار کنم والا.بی پولم.یعنی پولامو احتیاج دارم.باید یه وقت واسه موهام بگیرم.سفیدی موهام زیاد تر شده و بدجوری رو اعصابمه :( حس بدی دارم نسبت به همه چی... دپست دارم قوی باشم.خیلی قوی.ولی نیستم خب.دوباره کمی حس خود متنفری دارم.نمیدونم هم چرا.حالم بد نیس اما حس های بد دارم.باید یه وقت مشاوره هم بگیرم.کلن همش پول دکتر بدم :)))) نه وبی میخوام بگیرم لباس.فردا عروسکه پسره رو درست کنم.بعد عروسک دو قلوهارو.بعدم یه سری عکس جدید.اما دلم کار معماری میخواد. واسه چی انقد بی عرضه شدم؟کی انقد ‌م شدم که نفهمیدم چی میخوام؟کتاب روانشناسی عزت نفس رو میخونم و همش تشوب میشه دلم ازینهمه که میبینم بینشم چقد غلطه! من یه جورایی ریدم به خودم.اما باز سازی میشم... درست میشم.امیدوارم.

خیلیییییی زیاد دلم بیرون رفتن و خوش گذرونی با دوست میخواد اما دوستی ندارم،میدونی دوست دارم کسی باشه که من بتونم باهاش وقت بگذرونم... یعنی کسی که بتونم جدا زیاد باهاش باشم...نه این بیرون رفتنای مزخرف. همیشه همینه وقتی دوست نمیخوای کلی ادم دورته وقتی دوستی نداری پرنده پر نمیزنه :)) ب هم راهش از من سوا شده.میدونم خیلیا میتونن از راه دورم دوست باشن من فهمیدم این تپانایی رو ندارم.من دوست دارم وقت بگذرونم با دوستم.تجربه ی جدید بسازم.ولی خب واقعا دورم خالیه.تقصیر خودمم هس.تو هیچ اجتماعی نیستم... خودمم اهل نزدیک شدن نبستم. تو کلاس خیاطی و زبانمم که قربونش برم همه شوهر کردن!!!  قحطی شده به قرعان

نمیدونم والا... خسته شدم. حال فکر کردن ندارم.الان پاسم مهمه تو معماری کاری کنم.اما من ساعاات زندگیمو خیلیییی هدر میدم.همش دارم هدر میدم.خیلی کندم. اما از رو نمیرم.انقد تلاش میکنم تا تخر درست شه.چی کار کنم دیگه

  نظرات ()
شصت و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/٤

امروز سر کلاس بحث خوشبختی بود و اینکه هر کسی لابد یه تعبیری از خوشبختی داره... اره خب واقعا همینطوره.هر کسی یه تعبیری داره.برای هر کسی یه چیزی خوشبختی میاره.واسه من اما انگار چیزی معنای خوشبختی رو نمیده! نمیدونم... هیچی نمیدونم.

به نظرم من درست بزرگ نشدم.کارم اشتباه بوده.یه چیزی باید باشه که حس خوبی بهم بده دیگه.اون چیه!؟

پول؟درس؟شوهر؟بچه؟کار؟چی؟

نمیدونم... هیچی نمیدونم.ولی پیداش ممیکنم. 

دوس دارم کتابمو تاجاهایی پیش ببرم که  لااقل بفهمم رو اثر دار

  نظرات ()
شصت و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٥/٩/۳

دارم از گوشیم اپ میکنم و سخته کمی. 

اما دیدم اینحارو ول کردم به امون خدا و درست نیس واقعا... 

این روزا بد نبوده.پیش بچه ها بودم و دوباره یاد این افتادم که چقد از چند سال پی دلم میخواسنه تنها زندگی کنم. هیچ وقت بلد نیودم از ارزوهام هدف بسازم.همیشه فکر کردم اینا که مال من نیس... بزرگترین اشتباه زندگیم. اما قراره دیگه اینجوری نباشم.. قراره درست باشم.قراره سعی کنم. و میکنم.سعی میکنم. به هر حال هنوز وقت هس... هنوز میشه... 

عروسکا هم اوضاعشون بد نیس.دارم میفروشم.خوب فروش میره... البته فقط چند تاشو فروختم اما شدیدا راضی ام.چون حس خوبی بهم میده.درس نمیخونم،کد کار نمیکنم و کلن ازین وجه زندگیم به گاس. .باید کاری کنم.باید برنامه ریزی کنشاید بهتره کانالنو بترکونم.اخع خیلی حواسم بهشه.نه که میشه راحت نوشت.ازون لحاظ همش هممون ولیم دیگه...

از خیلی وقته که پبلاگ هم نخوندم...لپ تاپم مونده پیش میم.میگیرمش بعد میشینم به خوندن

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب