سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
صد و هشتاد و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/۳٠

وای اخر دیوونه میشم.پستام همش نصفه نیمه میمونه تو پیش نویس.من دیگه همون نصفه نیمه هارو میفرستم...

من همیشه وقتی یهو چشمم تو اینه به خودم میفتاد به خودم دهن کجی میکردم

این یهو یادم اومد وقتی تو اینه خودمو دیدم و به خودم گفتم تو خوبی.و حتمن به چیزای خوب میرسی...بعد یه کم شرمم شد...بعد حالم خوب شد...انگار از طرف کسی پذیرفته شده بودم که برام مهم ترینه...بعد یادم اومد یه روزایی به خودم واقعا دهن کجی میکردم

حس تحقیر بهم دست میده اگه از مشکلات درونم بلند حرف بزنم...اما میخوام اینو بشکنم.میخوام بگم...راحت.هیچ اشکالی نداره.

این روزا خیلی به اینده فکر میکنم.تصمیم بزرگی میخوام بگیرم.میدونم سخته ولی شاید چاره ای نیس...واقعا چاره ای نیس...

باید روزهای جدیدی رو بسازم و این راه سخت رو برم...دلم از حالا گرفته :(

فکر کنم مجبورم مقاوم باشم.اره مجبورم و این زمان میبره...خیلی زمان میبره.

  نظرات ()
صد و هشتاد و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/٢۸

خاستگار باز گیر داد و من باز گفتم نه

میدونم.نه شایذم نمیدونم دارم چی کار میکنم.هیچی نمیدونم.

سرم بدجوری داره میترکه نمیدونم چرا دوست داشتم الان تو موقعیت به سامانی بودم.نمیدونم چرا تو موقعیت نا به سامانی هستم.استرس هام برگشته.مسخره س نه؟

اگه نزدیک پریودم بود میگفتم شاید به خاطر اونه.اما نیس.حس خوبی ندارم...دیروز به سین گفتم که من باهاشم بازم.برخورد مناسبی کرد...کمی از استرس هام گفتم و اشتباه هامو توجیه کردم...یه جور توجیه کثیف.زندگی من پر از این توجیهاس

غمگین نیستما.اصلن.فقط ذهنم در گیره و سرم داره میترکه.نمیدونمم چرا

امروز من باز یه چیزی از رابطه و فلان نوشتم و اون دختره ام شروع کرد نوشت :))) شاید اتفاقی باشه ها نمیدونم.ولی عجیبه واسم.چطور دقیقا بعد نوشتن من شروع میکنه به نوشتن از دوستیشون...حالا در حالی که اصلا ازدواج کردن...اتفاقای عجیبی تو چنلا میوفته

خب همه مون اینطوریم من نمیتوتم بگم فرشته ام که .من لابد یه وقتا کرمام میجنبن.ولی خداییش یه ادمایی یه طوزی هستن.

امروز با دوست جان درباره ی ادما حرف میزدیم.درباره ی تفاوت و ... و جالبه دیدم چقدر ادمایی که شاید در نگاه اول متفاوت نیستن در واقع متفاوتن...و چقدر ادمایی که همش میخوان بگن متفاوتن دقیقا حس برعکس به ادم میدن!!!عجیبه

من که خودم حس تفاوت ندارم.من مطلقا هیچ حسی به خودم ندارم.یعنی فکر نمیکنم باحالم متفاوتم هیجان انگیزم یا کسلم و مزخرف

  نظرات ()
صد و هشتاد شیش نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/٢٧

خیلی نیاز دارم بنویسم.همه ی ذهنمو خالی کنم اما انقد که نت بده نمیشه. هربار پستام سند نمیشن

ناراحتم کمی.امروز یه نفر ازم خاستگاری کرد.میدونی چه حسی دارم؟اینکه من دوران مجردی مو که هدر دادم باید لااقل ازدواج خوبی کنم.بعد حس میکنم دارم خوب انتخاب نمیکنم.من از کش اومدن رابطه مون دلخورم.من دوست دارم با کسی دوست نباشم و ازینکه رابطه انقد طول بکشه خوب نیس :( بعنی من هیچ وقت دام نمیخواسته.این چیزی بوده که همیشه بدم میومده.حالا خودمون... 

من نمیتونم بهش بگم جدی کنیم قضیه رو چونکه نه من اماده ام نه اون... و حس میکنم بیخودی باهم تو رابطه ایم

نمیدونم چطور بگم... کلن چیزی که تو ذهنمه با طرز فکر بقیه فرق داذه و کاشکه منم مث بقیه مث ادم بودم :( کاش بلد بودم اروم بگیرم..خیلی ناراحتم.خیلییییی زیاد

حالا این خاستگاره گف جوابمو بده

مورد خوبی به حساب میاد راستش.مسئله سر در گمی منه.مسئله اینه که من تو این سن ختی نمیخوام ازدواج کنم... حتی نمیدونم ادما چطور ازدواج میکنن و اصن نمیدونم دوست داشتن یعنی چی... کمی حالم بده

دو روزه حالم بده.دلم گرفته و خسته و استرسی ام...

دیشب خواب دیدم همه این وبلاگو پیدا کردن و من اعصابم خورده تو خواب.من تمایل دارم اینجا همه چیزو بنویسم.یعنی حسم به همه ی ادما و همه ی مسائل... بعد خب تو خواب خیلی اعصابم خورد بودااا.خیلی

از یه سری ادم بدم اومده...کلن هر روز بیشتر حسم به ادما بدتر میشه منتها حوصله ی اهمیت دادن به حسم رو ندارم... بدم میاد دیگه چس کار کنم

حتی اگه همه دوستامم از دست بدم مهم نیس.یه عالمه ادم اون بیرون هستن که میشه باهاشون دوست شم

دیشب به این فکر میکردم.یعنی هر از چند گاهی من از خودم میپرسم درباره ی حس هایی که قبلن ازارم میدن... دیشب از خودم پرسیدم از اینکه دوستتو از دست بدی باز دلخور میشی؟بعد دیذم اره سخته اما ارزش حال خودمو بیشتر از این میدونم که خودمو اذیت کنم. سعی میکنم برم دوستای جدید پیدا کنم.

خیلی حرف دارم اما با گوشیم هستم و حسش نیس :/

  نظرات ()
صد و هشتاد و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/٢٦

توی رابطه و این مسایل دقیقا همه ی چیزایی که بدم میومد و همیشه میگفتم چرا ادمو اینکارو میکنن سرم اومده!!!

شاید واقعا راسته که هر ایرادی از بقیه بگیزی خودت دچارش میشی

یعتی دقیقا هر چیزی که میگفتم درست نیس شرایط جوری شده سر خودم اومده منم عرصه راست و ریس کردن اوضاع رو ندارم

  نظرات ()
صدو هشتاد و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/٢۱

یهو یاد اون شبایی افتادم که تا نصفه شب بیدار میموندم واسه وبلاگم قالب درست میکرد.کدارو جا به جا میکردم.هزارتا هدر عوض میکردم،رنگارو عوض میکردم...بعد یه چی در میاوردم و خودم شادو خوشال نگاش میکردم نتیجه رو

هوم.عجیبه...فکر کردم و فکر کردم و یهو دیدم دوست دارم اون وقتا بود...نه چون بشینم قالب درست کنم.چون اون روزا همه چی بهتر بود...حالم بهتر بود...جور دیگه ای بودم.این نبودم که هستم.اصلا همه چی بهتر بود...همه چی.من بهتر بودم.خیلی چیزا مث الان نبود.میم اینقدر حالش بد نبود و من اینهمه...

راس میگن ادمایی که تو گذشته گیر کردن لابد حال روز خوبی ندارن.راس میگن

  نظرات ()
صد و هشتاد و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/۱٩

کاشکه همه بدونن وقتی بهم میگن خوشبحت شم،یه ادم خوب پیدا کنم تو زندگیم و درست زندگی کنم چقدر حالم بد میشه....یعنی اینکه میگن درست! حالم بد میشه

درست چیه؟غلط چی؟دوست دارم به اون حد از اندیشیدن برسم که غلط و درستی وجود نداره و هر چی که باهاش خوشیم خوبه

من خیلی زیاد سعی میکنم ادم هارو قضاوت نکنم.موفق نیستم چون ذهن احمق من به ادم ها و کاراشون فکر میکنه.به درست و غلطی شون هم.حتی وبلاگ میخوندم و همیشه با خودم میگفتم خب من فکر میکنم فلان تصمیم فلانی اشتباهه بذا ببینم نتیجه ش چی میشه.نه از رو بدذاتی ها.فقط فکر میکردم و خب به من چه طرف اون تصمیمو گرفته دیگه.من فقط با اصول خودم میگفتم اشتباهه بعد میگفتم بذا ببینم نتیجه ش چی میشه

الان میگم خب شاید نتیجه ش خوب درنیاد ولی مهم اینه که اون داره حال میکته یا نه؟

میدونی ولی چی فهمیدم؟یه چیز جالب!اینکه هر طوزی باشه میگذره...انگار فرقی نمیکنه چه تصمیمی!در نهایت همه ی ما ادم معمولی ها یه طوره زندگیمون.هر کدوممون از یه جهتی حال میکنیم و از یه چیزی غافلیم.میخوام بگم در نهایت همه باهم مساوی ایم.

اگه یکی از یه جهت زندگیش باخته عوضش یه جا دیگه برنده س.درنهایت همه مون مساوی ایم.میدونی چی میگم؟فقط تصمیم ها فرق میکنه که باعث میشه یکی یه جا برنده باشه و از یه چیز دیگه بهره نبرده...خلاصه حتی دارم به همه فکر میکنم میبینم اره خب هر کسی چیزی رو نگه داشته و چیزی رو رها کرده...

خب البته قبول دارم گاهی چیزهای برگشت ناپذیری وجود داره.من اشتباهای فاحش رو نمیگم که مثلن یکی قتل انجام میده یا حیلی چیزا خب معلومه دیگه ریده و ...

خلاصه که اینطوری.دوس دارم به این نتیجه برسم که هر تصمیمی هر انتخابی منافع و مضراتی داره

هووووف چقدر ذهنم در هم شده.این قرصا کم کم اثراتش روم مشخص میشه.تمرکزم کم شده و بدنم همش تیک داره و هممممش گشنه ام  :(((

کاش چاق نشم فقط

کاف اینروزا کمی حالش خوب نیس.کلن اون ادم استرسی ای هستش.و عجول

نمیدونم نهایت ما چی میشه.اما یه جیزی رو میدونم تموم شدن رابطه مون واسه من خیلی سنگین خواهد بود.خودم میدونم راستش...نمیدونم ته این مشاوره رفتن چی میشه.کمی مضطربم.

  نظرات ()
صد و هشتاد و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/۱٩

نمیدونم چرا تا قرصامو میخورم گشنه میشم،گشششششنه ها

نمیدونم که چرا.خلاصه دیگه اینطوریه. اول خرداد یه عروسی داریم میترسم خیکی شم.

چی کار کنم.میترسم چاق شم.چونکه مهمه واسم که خوب باشم.

بعد اینکه جدیدا حالم خوبه،گوش شیطون کر.قرصام خیلی خوبن بابا.چطوریاس خیلی بی خیال و به تخمم شدم.وای چقد زندگی اینجوری خوبه.دوس دارم اصن.من خیلی دوس دارم بتونم سعی کنم به چیزایی که تو ذهنمه برسم خب؟بغد ولی نمیشه.خیلیییی به بطالت میگذرونم :( چی کار کنم من؟ها؟مثلن دوس دارم نقاشی کنم. دوس دارم عروسک بسازم.بعد خیلیییی ایده تو ذهنمه.خیاطی کنم.بنویسم و تری دی مکس یاد بگیرم.دمبال کار بگردم و ورزش کنم و خیلی چیزا.اما به هیج کدوم نمیرسم که

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
صد و هشتادو یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/۱۸

همیشه به ادم ها و به خودم نگاه میکنم.همه ی ما ادما نگاهی دوباره ی خودمون داریم درسته؟بعضی مون منطقی و واقع بینانه و بعضی مون غیر واقع بینانه.یعنی اینا هم ممکنه دلایل مختلفی داشته باشه.

خیلی وقتا من زوم میشه مخصوصا رو کسایی که روحیه ی نصیحت گری دارن.یعنی شروع میکنن از تجربه های خودشون میگن و شروع میکنن نصیحت بقیه و فلان...بعد نگاه میکنم ببینم چقدر خودشون با نصیحتاشون منطقن و اصلا با توجه به طرز فکرشون زندگی شون جالبه!

دوره ی بدیه...دوره ی ظاهر بینی!دوره ی عوض شدن ارزش ها!دوره ی اینکه ادم درست و درمون بودن به معانی عجیبی درمده.

من میدونم تعاریف متفاوته.اما نگاه کلی رو میگم...

همیشه از نصیحت کردن ترسیدم.هر وقت هم خواستم نصیحت کنم سعی کردم از راه هایی که رفتم و اشتباه بوده بگم.خب چون اشتباه بودنه اون ثابت شده!درباره ی درستا هم نمیدونم که...

خلاصه مسایل دیروز منو به این فکر  فرو برد که چقدر گاهی ادما دید اشتباهی از خودشون دارن و یا به زبان عامیانه جوگیرن.و یا اینکه ازون بدتر انقدر احساس شکست دارن ولی نمیخوان بپذیرن که مدام مجبورن خودشوتو توجیه کنن...یا فکر میکنن ادما دارن چیز بدی از اونا میبینن و مجبورن همش توضیح بدن.

  نظرات ()
صد و هشتاد نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/۱٦

از اواسط عید پست ۱۷۹ رو خواستم بنویسم هی پریده.انگاری بلخره طلسم شکست.پست پایینم تو خواب نویشتم همین طور اینو

  نظرات ()
صد و هفتاد و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/۱٠

وای عجیبه این پست طلسم شده هر بار مینویسم پاک میشه.

منم پریودم عصبی ام.حرصم میگیره هر بار.دارم سریال دانلود میکنم بعد اینم یه بار قطع شد رف از اول!!!ولی انقد لجم شد

وقتی هرمون هام اینطوری قاطی پاطی میشن دو جور میشم.یا خیلییی غمگین یا خیلی حرصی.

الان حرصی ام.از همه لجم میگیره و به نظرم مزخرفن.من هنوزم فکر میکنم بهتره از کانالا بیام بیزون و فقط تو وبلاگ بنویسم.میدونی چی میگم؟یعنی حس میکنم اینطور بهتره! اینکه بتونم اونجا کمتر بنویسم و بیشتر تو وبلاگ.حالا مهمم نیس.

بیشتر در گیر این موضوعم که چرا من همه رو اعصابم هستن.نکنه باید دوری بجویم از همه؟

راستش روحیه م خوبه و من دوست ندارم حرابش کنم.این حالم رو دوس دارم.این حس و حال رو که همه چی با همه بد بودنش واسم رفته یه گوشه و حالم برام مهمه...این قوی تر شدنم رو.گیرم به زور این قرصا باشم.گیرم مجبور شم تا اخر عمر همش قرص بخورم.

حالم رو بخوام بگم؟واقعا کمتر فکر میکنم.خیلی خوب شدم.خیلیییی.و خب این خوبه دیگه.راضی ام.یعنی میدونی حتی نمیخوام فکر کنم الکی خوبم یا راستکی.مهم اینه من خوبم

عید رو به خوشی گذروندم.خوب بودن حالم باعث شد خوش هم بگذره

با کاف جای خوب رابطه ایم.من خوبم.بهونه نمیگیرم و غر هم نمیزنم و همش نمیگم بهش که ولم کن برو من تورم مریض میکنم.

خب باید فقط واسه هفته ی بعد وقت بگیرم بریم دکتر.

هووووف.پول میخوام.به مقدار زیاد.خیلیییی زیاد.چی کار کنم اخه...نمیدونم خودمم.

اها نوزدهم کلاس بچه شروع میشه دلم تنگشونه خیلی.خرای فسقلی.سوال واسه شون طرح کردم برم ببینم چیزی یادشونه یا باید کلن از اول بکوبیم بسازیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزا حس میکنم از هیچ ادمی خوشم نمیاد.میدونی یادمه قبلن وبلاگ که میخوندم همه جذابیتی داشتن.حالا اما واقعا هیچ جذابیتی نیس!همه مزخرف و تقلیدن.

گاهی فکر میکنم شاید خود منم یه کپی از بقیه ام.من چنل خودمم دوس ندارم.یعنی نمیخوام بگم خودم مستثنام.میخوام یه کم کمتر بنویسم.کلن واسه اینکه کمی از گوشی دور باشم و کمی ذهنم اررم باشه و بتونم یادم بمونه سال واقعنی شروع شده و باید تلاش هام شروع کنم

  نظرات ()
صد و هفتاد و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۱/۱

خیلی حرصم ازون ادم درمیاد.اصن نمیتونه در نیاد

خوبی وبلاگا این بود که من نه خودشو میخوندم نه دوستاشو بنابراین هیچی نمیشنیدم. الان ولی میشنوم و میگم! نمیتونم حرصم درنیاد.ضفمه دیگه.باید سعی کنم حرصم درنیاد

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب