سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
۲۰۴ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۳۱

نمیدونم چرا کمی دلم گرفته.دوس داشتم پسفردا شب عروسی نبود...میدونی یه جورایی حوصله شو ندارم

میدونم وقتی پسر خاله ی ادم عروسیشه خوبه ادم کمی خوشال و راغب باشه اما نمیتونم خودمو گول بزنم که.خب چندان فرقی واسم نداره انگار...چاقم شدم.دیگه بدتر...

باید قرارم با نا رو بهم بزنم متاسفانه نمیرسم بهش و شاید بهتر باشه بمونه واسه پنجشنبه

اینجوری اروم ترم انگار...میدونی.میتونم ساعات بیشتری بشینم واسه ش شر و ور بگم

هوووم

زندگی به طور مسخره ای روند گهش رو طی میکنه که ناگهان ماه رمضون سر و کله ش پیدا میشه

خب البته امسال دوسش دارم و شاید روزه هم بگیرم

نمیدونم اینکه همه صب بیدار شیم سحر بخوریم و بعد افطار و بعد همه نشستن و سریال دیدن...حالمو خوب میکنه

چند سالی هس نمیگیرم احتمالا امسال بگیرم.تا اونجایی که بشه

رفتارم با بچه ها خیلی مهربون شده.

راستش هیچ وقت فکر نمیکردم معلمی بشم که بچه ها ازش حساب ببرن.میدونی فکر میکردم اسکل بشم :)))))) اما گویا ازونام که ازم حساب میبرن و میتونن باهام شوخی هم بکنن

هر چند سابقه م تو رابطه ها با پسرا مخصوصا همیشه اینطور بوده

  نظرات ()
۲۰۳ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٢٩

شاید چون نزدیک پویودمه خسته گی زیادی از نظر روحی حس میکنم و شاید هم نه!نمیدونم

ولی خسته ام...از همه چی

دلم میخواست زندگیم بهتر بود.دوست داشتم لااقل تو رابطه م اوضاع بهتر پیش میرفت

اما هیچی هیچ وقت واسه من خوب نبوده.من همیشه الکی شاد بودم.این خسته کننده س...دوست دارم یله کنم...دوست دارم اروم بشینم و یه بار یه اخیش گنده بگم از حل شدن چیزی

نمیگم مشکل نداشته باشم.میگم یکی شون لااقل حل شه...خسته ام.

خونه شلوغه و من این روزا خیلی نیاز به ارامش دارم...دوست دارم اروم باشم

نمیدونم شاید ارامش هم دوست ندارم...هیچی نمیدونم

***************************************************

بحث انتخابات خستم کرده.مخصوصا که میبینم هر کی از تخم درومده هی داره الکی حرص میخوره و جو میده

من گاهی از دست ادم های جوگیر خسته میشم و حس میکنم کلن تو ایرانیا ژن جوگیری به طور پیش فرض هس

حالا یارو اصن نمیدونه چی به چیه یه چی شنیده هی داره حرف میزنه

حوصله شونو ندارم.هیچی نخوندم مخصوصا از کسایی که میدونم به خاطر جو حاکم قاطی این موج شدن

البته نمیگم کار بدی میکنن ها!من حوصله شونو ندارم

به هر حال...

کاش بتونم روزی خونه ی امن خودمو داشته باشم...زندگی کوچیک خودم.اون روزا از همه دور میشم جز چند نفر...ادیگه دوست ندارم انقد بدونم همه ادما چی کار میکنن...اصلن حوصله ندارم

گاهی فکر اینکه همیشه زندگیم این شکلی بگذره که حالا داره میگذره تنمو میلرزونه

  نظرات ()
۲۰۲ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٢۸
ازین به بعد میخوام عنوان پستارو با عدد بذارم سخته به حروف راستش کمی از اینهمه ذوق مردم بابت انتخابات متحیرم...ولی گمونم جامعه به ادم های هیجانی اینچنین نیازمنده راستش خیلی شونو میشناسمکه صرفا فقط یه هیجان هست درونشون و نه بیشتر...نمیدونم.مهم نیس.دوس دارم‌زودتر تموم شهدوس دارم‌زودتربگذره دیروز لی بهم گف قدرت تحلیل خوبی دارم.گف خیلی خوبه که مسایل رو شخصی نمیکنی راستش خیلیییی تلاش کردم بابتش...اینکه هیچ حرفی رو به خودم نگیرم و منطقی باشم چیزای خوبی بهم گف و خوشحالم کرد اوضاع‌رابطه؟داغون اون رسما بیکار شده.یعنی کارش ضرر داد حالا دمبال کاره.میدونی من حس میکنم به خاطر من همش اشتباه میکنه...میدونی چی میگم؟به خاطر من تصمیمای شتاب زذه میگیره.این ازارم میده.کمی از اوضاعکه هیچ وقت به سامان نمیرسه خسته شدم...کاش بلخره نوبت من شه
  نظرات ()
صد و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٢٧

میدونی چیه؟وقتی تصمیم میگیرم از چیزی بنویسم مثلن یه خاطره از یه اتفاق وسطش میبینم حوصله ندارم و سمبلش میکنم ؛\

مثلن توی دفتر نارنجی که قرار شده فقط از حس و حال خوب بنویسم من اصلا نمیتونم....موندم واقعا!!!نمدونم چه وضعیه...وحشتناک چاق شدم.و این خیلی بده

نمیخواستم چاق شم.دوس داشتم خوب باشه واسه عروسی اما چاق و بد ترکیبم 

چرا قشنگ نیستم؟اه

خیلی اوضاغ همه چیزم بهم ریخته خیلی...،ولی من ارومم

نه اروم در حقیقت بی خیال...هووووووف

این انتخابات تموم شه فقط لطفا :(((( خیلی دلهره دارم.دوس ندارم اتفاقای بد بیفته...دلم میخواد همه چی تموم شه

نمیدونم چرا باز اینطوری شدم.دارم این پست رو مینویسم اما حواسم جاهای دیگه س

شاید چون هیچ وقت کاری که دوس دارم رو نمیکتم و کاری رو میکنم که دوس ندارم :(((

مثلن الان دوس دارم کتابمو بخونم  :( 

  نظرات ()
دیویستم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٢٢

گوشم اومذ و خیلی خوشحالم  :))) میتونم عکسای خوب بگیرم

_________________________________________

امروز پر گف که اونم متوجه یه چیزایی شده بوده!میدونی اصلن بدون اینکه من چیزی بگم.عجیب نیس؟؟؟با مرور زمان داره بهم ثابت میشه الکی نبوده که انقد حساس بودم تا بدونم دقیقا جریان چیه!هوووووف

چقد دنیا عجیبه

گاهی فکر میکنم باید به نشانه ها ایمان بیارم...باید بپذیرم نشانه هایی هست و من باید برم دمبالشون...میدونی چی میگم؟

دوست دارم بنویسم.همه چیزو ثبت کنم تا بتونم به نتایج دقیق تری برسم

مث کاراگاها

دوست دارم زندگی واسم مث یه بازی باشه.بازی کشف و شهود...بازی بذار تا تهش بریم ببینیم چی میشه

اخرین بازی که خواستم تا تهش برم اون موضوع اصن ته نداشت :)))))) شانس منه

*راستی پست دیویستمه

  نظرات ()
صد و نود و نهم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٢۱

به نظر میاد که به خاطر من همش تصمیمای اشتباه میگیره

تصمیمایی که زودتر به مقصد برسونتس نه که تصمیم و کاری که مورد علاقه ش باشه...من مجبورم به زودی تصمیم بگیرم.سخته...هر روز به خودم میگم میتونی؟

بعد یاد مهربونی هاش میفتم.که هیچ وقت کسی انقد مهربون نبوده.نه نبوده!

چرا سرنوشتم یه جور خوشگل تری نیس؟چرا؟نمیدونم واقعا!هیچی نمیدونم...خسته و واله ام

میدونی چیه؟فکر میکنم وقتشه قوی باشم خیلی قوی.چیزی فراتر از قوی

نمیدونم قرار چی بشه اما باید خوب بشه

***************************************************

داشتم یه مروز میکردم ببینم چی کارا کردم امسال دیدم انگار بد نگذشته...دیدم به بلخره به یه ارامش نسبی رسیدم.

میدونی قبلن چطوری بودم؟مثلن اینجا نشسته بودم و داشتم مینوشتم و هیچ کاری نداشتم اما به حدی استرس داشتم که حالت تهوع میگرفتم و دلم میخواس زودتر تموم کنم و برم سراغ یه کار دیگه در حالی که کاری نبود.و ازینکه کاری نیس اسنرس میگرفنم میدونستم چیزی هس که من یادم رفته و حالم بد بود

و این حال هر ثانیه ی من بود

برم ملت عشق بخونم کمی 

  نظرات ()
صد و نود و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۱٩

داشتم فکر میکردم چقد نوسان خلقم کم شده.و استرسم و کلن حال بدم.

نمیگم خوشحال و شادم ، دنیا گلستانه

نه خب کلی بدبختی هست همچنان اتفاقای عجیب میفتن.پشت سر هم.اما من جدا ارومم

دوست دارم بدونم فقط به خاطر قرص و یا اینکه کلن رو به بهبودم.این سوالو از دکترم پرسیدم.و اون گف معنیش اینه رو به بهبودی

اصلن عجیبه.خیلی فکرای بدم کم شده.خیلیییی.دیگه همش فکر نمیکنم.واقعا بهترم.

هوم!نمیدونم

هر چیه راضی ام از اوضاعم.

دوست دارم زودتر یه نفر کادوهاشو بگیره.

دوست دارم شروغ کنم واسه یه نفر دیگه کادو جمع اوری کردن...دوست دارم کلن خوب باشم دیگه.

عروسکامو کسی نمیخره.الان میرم تو اون سایته عضو میشم شاید فرجی بشه :(

بعععععد دیگه اینکه مهم نیس.هیچی مهم نیس.من اینروزا تری دی تمرین میکنم شاید اصلا بتونم معمار شم.چه معلوم

میدونی حس میکنم دیگه زیادی بی خیالم.باید کمی استرس داشته باشم تا به کارام برسم.انگار زیادی خوش خوشانمه  :))))

برم برم کمی تری دی کار کنم.

  نظرات ()
صد و نود و هفتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۱٧

دوست داشتم حالا واقعا همه چی درست بود.من نیاز دارم یه چیزی یه اتفاق درستی بیفته.هوم...حس خوبی ندارم و گاهی استرس میفته به جونم.که خب حالا تو این موقعیت باید چه کنی...باید چه کنم.هوم؟باید بمونم یا بلخره رامو بگیرم و برم؟

من خیلی موندم.خیلی اما چی کار کنم که انگار من باید برم تا همه چی درست شه...حس بدیه.خس خیلی بدیه

دوست داشتم منم مث همه میتونستم باشم.مثل همه که بتونم یه جور راحتی رابطه م رو به ثمر برسونم یا تمومش کنم.وقتی توی این موقعیت های پیچیده گیر میکنم که باید تصمیم بگیرم...دیوونه میشم.به نظرم مسخره س.همیشه باید انتخاب میکردم.نمیشد انگار یه چویس داشته باشم و اونم خوب باشه و من ادامه بدم...خیلی چیزارو از دست دادم.

باید برم پیش خانوم کاف،باید ببینمش...باید ببینمش...باید باهاش حرف بزنم.بگم کمکم کنه...باید از ترسام بگم.باید کمکم کنه....باید خیلی کمکم کنه...باید کاری کنم هر دومون کمتر اسیب ببینیم و خودمو برای یه دوره دلتنگی و افسردگی و خلا زیاد اماده کنم...میبینم که این مدت همه ی زندگیم باهاش پر شده بود و قطعا جای خالیش واسم تو ذوق میزنه...ولی من!چی کار میتونم بکنم...هیچی.

همیشه همین بوده...همیشه یه پای بساطم لنگیده.هیچی هیچ وقت برای من بهتر نشده...همیشه گند خورده تو همه چیم...همیشه

دلم ازامش میخواد.اینکه کارا رو غلطک بیفته و نمیتونم بگم چقققققدر خسته ام.از بس هیچی هیچ وقت  پیش نمیره فقط فرو میره

از هر ورش میگیرم میبینم اون ورش داغونه...از بس زندگی من یه فاکداپ حسابی واسه خودش

  نظرات ()
صد و نود شیشم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۱٤

زندگیم غیر قابل پیش بینی.مخصوصا اون قسمت های بگاییش

  نظرات ()
صد و نود و پنجم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۱۳

یعنی بلخره ممکنه اتفاق خوبی توی زندگیم بیفته؟خیلی خوب منظورم هس

نمیدونم.اعصاب تخمی خیلی.نمیدونم ما باید چی کار کنیم .دقیق تر چه خاکی تو سرمون بریزیم.نه اصلا نمیخوام تقصیر کسی بندازم،یا چیزی فقط خسته و غرغرو ام.حس خوبی ندارم.شاید دلیل پرخوری هامم همین باشه.نمیدونم...دلم گرفته

  نظرات ()
صد و نود و چاهارم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۱٢

نه که بگم غمگینم همش.نه!اما خب غم ته دلمه.

خوشحالم قرصا خیلی روم جوابه.اوضاع جوری بده که اگه تو حال گذشته م بودم احتمالا الان رو به موت بودم.اما حالا خیلی صبورم.حالا میگم لابد نوبت خوشی منم میشه.

میم حالش خوب نیس.اس زندگیش به فاکه و تاثیرش مستیقیم رو ماس.اون؟هووووف بیکار شد.به همین مسخره ای...هوم هیچ وقت نوبت من نیس.خوشی و ارامش من نمیرسه...

نمیدونم چی کار کنم.گاهی فکر میکنم باید جدا شیم.اون به خاطر من تصمیمای عجیب میگیره و اخرش خراب میشه همه چی...چقدر مسخره س نه؟داشتیم میرفتیم مشاور خیر سرمون

به هر حال الان معلوم نیس چی به چیه.نمیدونم.یه تصمیم هولناکی با خودم گرفتم.که...که نمیدونم.کاش بشه تصمیم درست گرفت...دوست دارم از همه ی بدشانسیا و بدبیاریا و سنگایی که جلوی پای ادم میفتن در برم...دوس دارم فرار کنم.دوس دارم برم بتونم یه سرزمین اروم پیدا کنم واسه خودم...خیلی اروم.خیلی ...

  نظرات ()
صدو نود و سوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۱٠

هوم...نصفه شبی داشتم گیلدا رو میخوندم.من بهش حسودیم میشه.گاهی از جسودی حتی بدم میاد ازش.اینکه تونست بره...اینکه رفت خوشحال شد و زندگی شروع کرد...هوف

به نظرم زندگیمو به گا دادم و قاعدتا هیچی بدتر از این نیس.اما الان نمیخوام به این چیزا فکر کنم چون حوصله ندارم.

  نظرات ()
صد و نود و دوم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٦

میشینم به تخلیل کردم خسم.اینکه دقیقا حسم چیه.حسم اینه که دوست قدیمی و کازا و رفتار بدش باهام اصلن دیگه مهم نیس... بعد از خودم میپرسم پس چرا گاهی دلت یه طوری میشه.و میفهمم... من یه ترس هنوز تو دلمه.یه ترس که میترسم ادمارو از دست بدم غقت تر میرم تو حسم... میبینم پس زمینه ی همه ی اینا حس منفی ای هس که اون ادم همیشه بهم منتقل میکزده...خیلی پیش از اینا... با همه ی تلاشم واسه اهمیت ندادن اما هس.نمیدونم چرا با اینهمه فاصله گرفتن هنوز حسش میکنم 

  نظرات ()
صد و نود و یکم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٦

دیروز یه دختره پیام ناشناس داده بود که عکسایی که از مدل لباسا میذاری بی سلیقگی تو نشون میده.خیال کردی خیلییی خاصی اما نیستی و... کلللللی حرف دیگه بارم کزده 

اخرش یه جیزی گفته که فهمیدم کسی بوده که قبلا تو اینستاگرامم بوده یعنی یه دوستی ای داشتم باهاش

اول اینکه همیشه گفتم سلیقه ی من جوری که کمتر ادمی میپسنده.یعنی همیششششه گفتم باز ملت چرت میگن ولی. این به کنار چقد هم من گفتم احساس خاصی ندارم اصن نمیخوام باشم اقا.همینکه تقلیدی و متاثر از دیگران نباشم و خودم باشم بزام خوشال کننده س

ولی اینکع این ادم قبلن با من دوست بوده داره الان کلی لیچار بارم میکنه یه جوریم کزد.... از بس ازین جیزا دیدم واسم عادی شده اما راستش وقتی خوب نگاه کنی خیلی غم انگیز خیلیییی

قبلن هم باز یکی یه پیام بد گذاشت البته پسر یود و معلوم بود منو خوب میشناسه... عجیب نیس؟انقدر دورویی؟

  نظرات ()
صد و نودم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۳

وقتایی که تو تاکسی نشستم و تکیه دادم به شیشه... دارم خیابونا و  ادما و ماشینا رو نگاه میکنم واسم خیلی لذت بخشه... لحظه ای که باید صیر کنی.باید واستی. کاری نمیتونی بکنی جز این که به محیط فکر کنی

  نظرات ()
صد و هشتاد و هشتم نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۱

پستام خیلی داغونن میدونم.چونکه من فقط عجله میکنم بنویسم که زود سند کنم همش پخش و پلاس از طرفی هم که پستا نصفه میموند تو پیش نویس من همونو سند میکردم.گه بزنه به امکانات من که همیشه نصفه س.به هر حال...

یادمه اینجا گفتم که من اصن مست نشدم تا حالا و سوال منظر باعث شد سعی کنم و نمیشدم!خب توی عید ما سه تا یه ودکا گرفتیم و تصمیم گرفتیم که بلخره مست شیم.البته که سین که هیچییی.اون قبلن زیاد مست شده من و میم اما نه!

اول اینکه فهمیدم کلن انگار من دیر مست میشم.واسه همینم تو مهمونیا و اینا مست نمیشم.دوم اینکه فهمیدم خیلی خوبه...یعنی برای منی که همش میخندم تو اون حال چیز خوبیه.میم اما گریه کرد.یاد دوست پسرش افتاد که بهش جور خیلیییییی بدی خیانت کرده.پسره ی گه.خلاصه اخرش زد زیر گریه البته میگه از اولش گریه میکردم و گویا من و سین که همش میخندیدیم متوجه نمیشدیم :((((

البته دفعه ی بعد دیگه حالش بد نشد.من نمیخوام اونقدری بخورم که حالم بد شه.یعنی برای اونطوری شدن باید احتمالا یه بطری سر بکشم که خب قطعا نمیخوام انقد الکل بره تو خونم.

دیروز اما یه چیز جدید نوشیدم.راکی!خوب بود.این خیلی زود سرمو سنگین میکرد.همش کاف بهم مخندید میگف که خنده دارم.فیلم خانه ای روی اب رو دیدیم.نصفه.من اشتباهی نصفه ریخته بودم.وای چقد خوبه این فیلم.البته من قبلن دیده بودم وفکر میکردم احتمالا یادم رفته اما هیچیش یادم نرفته بود.بعد مهمونی کامی که چرت بود و نصفه دیدیم.

حرف زدم باهاش.کمی جدی.اونم کمی جدی.گف همش خواب میبینم یکی میاد میبره تورو بازیگر میکنه و تو بدون اهمیت دادن به نظر من میری

من بهش گفتم شاید یه ادم خفن بهم بگه بازیگر شم.باز به نظرت نباید برم؟میگه اگه بهمن فرمان ارا بگه خب خری نری :)))) میگم کیمیایی یا حاتمی کیا چی؟میگه نه اونارو که نری خودم به زور میبرمت.

بهش گفتم نمیخوام بازیگر شم.اگه بازیگر شم همه چیز زندگیم عوض میشه و من نمیخوام...درسته که عاشق بازیگری ام و همیشه میگم خر بودم نرفتم بازیگر شم...یه بار یه کسی به خواهرم گفته بود بیا بازیگر شو.یه کارگردانه اسمش یادم نیس.کلن به خواهرم دو سه باری گفتن.اونم میخواس منو ببره پیششون تا من بازیگر شم.چند سال پیش.منتها بعد یارو خیلی دیوث از اب درمیاد و خواهره دلش نمیاد منو به یک دیوث بسپره...تا چند سال پیشم بهش زنگ میزده.یه کتابم بهش داده یارو...روش یه چیزایی نوشته.

البته میدونی فکر میکنم بعضی رویاها واسه رسیدن نیس...مثلن اینکه بازیگر شم و یه بازیگر چرت شم خیلی غمگینم میکنه میدونم باید تلاش کنی.ولی خب من اصن قالتاق بازی بلد نیستم...به هر حال هیچ وقت نرفتم حتی تست بدم...چیزی نیس که حوصله داشته بودم.حس میکردم بعدش باید خودمو جر بدم و نمیخواستم.ولش کن کلن الان دارم چی میگم؟؟؟

وقتی باهمیم من خیلی خوشالم.وقتی وقفه ی بین دیدن هام بیش از اندازه میشه مث حالا که زیاد بود قاطی میکنم.

به هر حال یه تصمیمای جدی ای گرفتم.امید وارم بتونم پاش واستم.

دیگه ازین موضوع بگذرم.

میم اونشب وقت پیاده روی واسم تعریف کرد که با دوس پسرش سکس خیلی خوبی داشتن.و مشاور بهش گفته احتمالا ازدواج دوست پسرت ازدواج خوبی نیس مگه اینکه دختره بتونه ازین نظر پسره رو راضی نگه داره!چه معلوم شایدم بتونه...میم میگف که باهم خیلی ازین نظر خوب بودن.پسره ازین ورزشکاراس.چقدر من میشنوم که ادما بهم زدن چون خانواده ی پسره اجازه ندادن این دخترو بگیره و چقدر از سینا چندشم شد.چقد زیاد که همش میخواس بگه تقصیره مامان دختره بوده و نگفت مامان من نمیذاشت سونیارو بگیزم.خیلی باهاش بحث کردم میخواستم نگم تو نمیتونی بدون اجازه ی مامانت اب بخوری واسه همین رابطه تموم شد.ولی انقد زر زد که اخرش گفتم تو نمیتونستی به مامانت بگی سونیا رو میخوای واسه همین رابطه بهم خورد.دیگه هی بحث نکن.حوصله ندارم همه چی مشخصه دیگه...بعد اعتراف که اره نمیتونم تو روی مامانم واستم!!! در حالی که اصن تورو واستادن نیس.فقط کافی بود بگی میخواییش شاید مامانت هم خوب تر رفتار میکرد

میم هم که دوس پسرش همینطوریا رفت.چقدر زیاد شدن این پسرا.به خاطر پوله.چون هیچی ندارن و وابسته به خانواده ن...هوم.به هر حال که اینطوریه دیگه.

به نظرم که ماها داریم گه میزنیم به همه چی.والا به قرعان...

بعدن بیشتر مینویسم

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب