سین شین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سین شین
آرشیو وبلاگ
      باید بی وقفه حرف بزنم... (از همین چیزهای معمولی پیش پا افتاده)
۲۱۷ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/٢۱
کلن زندگیم خیلی روتین شده ازون حالتش خارج شده...ازون حالت بالا پایین رفتن رفته پایین و مث خط راست شده این‌داعش که اومده من همش تو حال شکم که یعنی داعش اومد؟وا یعنی چی چقد همش میشینم خودمو‌میذازم جاس اونایی که کشته شدن حسش ترسشون اصلا فرصت کردن بفهمن چی شده؟؟؟یعنی چه ترسی اومد تو دلشون!نمیدونم...نمیدونم جدا چی شد اخه ----------------------------------------------------------------------- دوس دارم سعی کنم یه راهی پیدا کنم...یه راهی پیدا کنم و‌ یه جوری عروسکارو بیشتر بفروشم عجیبه ها!!!هیشکی سفارش نمیده!!!!اخه یعنی چه یعنی هیشکی نمیخواد؟وا خیلی عجیبه ها
  نظرات ()
۲۱۶ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/٢٠
داشتم خودم رو ملامت میکردم که چرا کانتل نویس شدم و از وبلاگ نویسی رفتم...چرا وبلاگ نمیخونم دیگه...همیشه وبلاگ چیز دیگه ای خواهد موند...دوست دارم اون نشستم ها پشت میز و با فکر نوشتن ها...اما کانال زیادی در لحظه س منتها اعتیاداوره...نمیتونی ولش کنی.مخصوصا منی که تا چیزی به ذهنم‌میرسه مینویسم کمی غمگینم و اگه بخوام رو راست باشم حسود...اینکه به کی و چی؟باید بگم همه و همه چیز حس خوبی ندارم.گره افتاده به کارم هرچند وقتی برمیکردم‌میبینم همیشه گره بوده...غمگینم.خیلی غمگینم البته چیزهایی به ذهنم‌زده ولی من بدجوری کندم عصبی ام‌از خودم.شاید‌چند روزی قید تلگرام رو بزنم.زیادی درگیرم کرده باید‌بشینم کارهارو سامان ببخشم شاید کمی‌از استرسم کم‌شد :(
  نظرات ()
۲۱۵ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱۸
باورم نمیشه این حمله ی صبح...انکار سر شدم دمغم و دلگیرم و ...
  نظرات ()
۲۱۴ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٦

داشتم بررسی میکردم ببینم از چه راهایی میتونم زودتر پول دربیارم.میدونم که کار و هنر خاصی بلد نیستم.من نمیتونم فروشنده باشم یا شاید عروسکا به قدر کافی خوب نیستن که کسی بخرتشون نمیدونم...اما خب من نیاز دارم پول دربیارم حالا از یه راه دیگه ای...چه میدونم

واسه همین فهمیدم باید زبانم رو خیلی قوی کنم.یاید تمرکز کنم روش.میدونی چی فهمیدم اینکه اهداف من رو مضطرب میکنن...من از یه جایی در روزهای گذشته دیگه هدفی واسه خودم تعیین نکردم.چون همش به اهدافم نرسیدم.من یه دختر کنکوری بودم که میخواستم درس بخونم اما نمبشد...خونه خیلی شلوغ بود...شلوغ خوب نه بد...ولی من نمیتونستم درس بخونم.یعنی من فکر میکنم هوششو داشتم اما اون روزا فکر میکردم خنگم.اگه دیفرانسل رو نمیفهمیدم فکر نمیکردم چون اون سخته!چون من حنگم و چون فکر میکردم خنگم بنابراین از خانواده نمیخواستم من و برای کنکورم درک کنم.اونا ازم میپرسیدن اوضاع خوبه؟و من میگفتم اره...نمیگفتم نمیتونم درس بخونم...

کنکورم خوب نبود جوابش و من فکر میکردم اوکی برای من که خنگم...بعد دانشجو بودم و با جون کندن نمره میگرفتم یعنی باید خیلیییی درس میخوندم با اونهمه بی تمرکزی و شلوغی و یادمه تو یه دوران بدی قرار داشتم بابا مریض بود همش مهمون و رف و امد...و من دمبال یه ذره سکوت واسه درس خوندن و انجام پروژه ها میگشتم.اصلا نمیخوام اوضاغم جوری بود که هرگز نمیشد پیشرفت کرد...منتها بلد نبودم.من یه دختر تو دار بودم که همه چیز رو میریختم تو خودم.هیچ کس نمیدونست توم چه خبره تا کمکم کنه.من یه احمق بودم.

و من همیشه حس میکردم من یه همیشه معمولی ام...همیشه نصفه نیمه همیشه ناتمام...همیشه جایی ناگهان قطع میشدم...این جمله های عباس معروفی بهترین توصیف از منه.همیشه حس کردم من هیچ وقت اون بهترینه نیستم...از توجه ها به خودم تعجب میکردم.من فکر میکردم من یه معمولی رو به پایینم که هیچ وقت نمیتونه بهترین بشه...و من عذاب میکشیدم اما یه جایی پذیرفتم.

یادمه یه بار موقع تحویل پروژه خونه شلوغ و در بدترین تایم ممکن بود.من با گریه کارای پروژه مو انجام میدادم و فردا با افتضاح نرین شکل ممکن تحویلش دادم و استاد وقتی صورتمو دید گف که عاشق کارای اینطوریه

کازام؟رو پوستی بود.با مداد و ناقص...بقیه کاراشونو تری دی کرده بودن و میزدن به دیوار واسه ژوژمان...نمیدونم چرا خیلی شکستم.چون میدونستم خیلی سعی کردم و نشده و خیلیییی بارهای دیگه

من یه ترسوی ضعیف احمق بودم که نتونست هیچ وقت هیچی رو تغییر بده تسلیم شد.

من از اهداف میترسم واسه همین هیچ وقت نزدیکشون نمیشم.چون میدونم بهشون نمیرسم.چون تا حالا من پیروز نبودم...بهترین نبودم...من هیچ وقت به خط پایان نزسیدم

و نمیدونم الان چرا دارم اینطوری گریه میکنم و نمیدونم کدوم حس از گذشته میون این جمله ها باعث شده من اینطوزی به هق هق بیفتم

  نظرات ()
۲۱۳ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٦
چی بگم؟دوس دارم بتونم پول دربیارم.ولی اونقدر اعتماد به نفس ندارم...اعصابم خورده.دوس دارم‌از خونه بیام بیرون.کمی بلز افسرده‌ام
  نظرات ()
۲۱۲ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٥
شاید باز افسرده شده باشم یا شاید از زندگی‌خسته شدم دقیقا نمیدونم...اصلن قادر نیستم ببینم چمه اما یه بی حوصلگی و خستگی و بی انگیزه گی ای هس.شاید چون نمیدونم چی درسته.فال خافظ کرفتم و‌یه غزل خیلی خفن اومد و فالم عجیب بود و منو به صبوری دعوت میکرد...نمیدونم.شاید باید واستم نمیدونم کاش‌‌کار پیدا کنم
  نظرات ()
۲۱۲ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٤
میدونی به نظرم خیلی فس فسوام و بدم میاد از خودم هر کاری که میخوام بکنم یک‌ سال نوری طول میکشه و این‌اعصاب خورد‌کنه:(
  نظرات ()
۲۱۱ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱۳

روزه واقعا خوب داره پیش میره و راضی ام

الان یهویی دلم خواس راجب اون دختر حرف بزنم برای خودم و تکلیف درونم رو روشن کنم

راستش من ازش بدم نمیاد...خب کلن فرد مورد علاقم نیس....منظورم اینه واسم جذاب نیس و انقد جذاب نیس که تعجب میکنم بقیه چطور خوششون میاد اما خب در کل اینطوری ام که به من چه!!!

میدونم از من خوشش نمیاد.نمیدونم بهم بدی کرده یا نه!دلم هم میخواد فکر کنم نکرده...

ازش بدم نمیاد.ولی دوست ندارم بهش نزدیک باشم.حتی چیزی ازش بشنوم یا تحلیلش کنم.راستش پرونده ش تو ذهنم بسته شده س،یعنی من  ازونام که از کسی خوشم نیاد هی سعی میکنم بفهمم چرا و درباره ی این؟میدونم و نمیخوام بیشتر بدونم...فقط دوس دارم ازش دور باشم...حتی حاضرم دوستی مو با دوست قدیمی کم کنم (که جدیدا زیاد شده) اگه قرار باشه این موضوع باعث شه به اون دختر نزدیک شم

نه چون ازش بدم میاد.نه...من قبلن سعی کردم دوسش داشته باشم و به خودم گفتم این حس هایی گه دازی چرته!اما نتیجه ش چی شد؟ریده شدن به اعصابم.حالا تصمیم دارم به حسم که میگه دوری کن و سعی کن  کلن کاری بهش نداشته باشی (که هیچ وقت نداشتن) گوش کنم...

  نظرات ()
۲۰۹ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱۱

دوست دارم بتونم کار مهمی بکنم یعنی دوست دارم بتونم پول دربیارم و این یکی از دغدغه های مهم ذهنم هستش...خب اینکه ادم پول درنیاره ولی هزار جور سرگرم باشه باز حس خوبی بهش دست نمیده مگه اینکه در حال کسب علم باشه ...هووووف

این روزا بیخیالم و میدونم که اثر قرصاس.ولی نمیدونم خوبه یا نه!نمیدونم.

یه تغییری توم ایجاد شده.یعنی شدم مث قبلن که همیشه فقط کاری رو میکردم که دوس دارم نه کاری که تو رودر واسی بکنم...

راستش خیلی چاق شدم یعنی یه اتفاقی تو بدنم افتاده من پاهام همیشه خیلی خوش فرم بوده شاید چون همیشه پیاده روی میکردم تو زندگیم و چند وقتی هس که واقعا بد فرم شده! و نمیدونم هم که دلیل چی میتونه باشه و چرا اینطوری شده.فقط میدونم باید یه کاری بکنم واسه ش تا افتضاح تر نشده...خیلی حس بدی دارم نسبت به بدنم حس میکنم بهش نمیرسم.حس میکنم داره بد میشه :(

زندگیم رو گه گرفته کاملا...از هیچی راضی نیستم.حس خوبی هم ندارم.خیلی دوست دارم دایره ی دوستامو مخدود کنم و انقد همه بهش مسیج ندن...الان حوصله ی این ادم جدیده که هی مسیج میده از لباس حرف میزنه رو ندارم.یا اونی که گف برم خونه ش.دخترای خوبی ن.منتها من الان تو شرایط ارتباط تازه نیستم

گیرم باشم.نمیخوام با دختر متاهل دوست باشم (نه که ایرادی داره) یا یه دختر ۲۰ ساله.چونکه الان شدیدا نیاز دارم به یکی شکل خودم.با دغدغه های خودم.کسی که بتونیم همراه باشیم...من الان اصلا حوصله ی دغدغه های یه دختر ۲۰ ساله رو ندارم...چه میدونم...بی حوصله م و یه استرس زیر پوستی ای دارم که نمیدونم واسه چیه  :(

  نظرات ()
۲۰۸ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٠

دراز کشیده بودم صورتم سمتش بود...

گفتم میدونی از گره تو کارام خسته شدم...گفتم کم اوردم نه از مشکلات...از حل نشدنشون.منکه جنگیدم...من که تا تهش اومدم بعد گریه امونم نداد.

پشتش بهم بود.گف خدا کمک میکنه.گفتم نمیکنه.لااقل به من تا حالا کمک نکرده...خواس بگه چرا کمک میکنه اما یهو بغض راه گلوشو بست هیجی نگف اما من فهمیدم اشکش افتاد از چشمش

  نظرات ()
۲۰۷ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/٩

ادمایی که بهویی با ادم صمیمی میشن و میخوان یهو بپرن به گام پنجم دوستی منو میترسونن...احساس خطر میکنم و نمیخوام بهشون نزدیک شم....

دختره خودش میگه من فوبی ادمای غریبه دارم و فلان!بعد یه کاره گیر داده ناهار بیا خونه م؟بابا یواش!

اه.هر چقدرم خودتو مصوم نگه داری بازم یه جا یکی خفتت میکنه :((( هوووووف

الان دوست دارم خیلی جدی زبان بخونم...دوس دارم بهترین باشم.میدونم نیستم اصلا ولی ارزو بر جوانان عیب نیس

من همه ی وقتمو به چرت و پرت میگذرونم در حالی که کلی چیز تو دنیا هس که میشه یادش گرفت...

از حس تازه م بگم؟حس میکنم عروسکام اونقدر که باید اغواگر نیستن.پس چرا انقدر دوسشون دارم؟و فکر میکنم با نمک ترین عروسکان؟

خیلیییی سفارشام کم شده.غمگینم...پول نیاز دارم شدیدا و بی پولم شدیدا...چی کار کنم

این روزا یهویی یه استرسی بهم وارد میشه.ور منطقی ذهنم میگه بچه داری میرینی به زندگیت میفهمی؟و من نمیفهمم چون عقلم پاره سنگ ورداشته...من تا اخر خرداد به خودم وقت دادم تا بتونم با موضوع کنار بیام...میدونی چی میگم؟یعنی نمیخوام فکر کنم باید اینکارو کنم یا نه!من فهمیدم باید انجامش بدم چون قبلن هم خیلی پیش اومده بود که اینطوری بشه...من تحت فشارم...من خیلیییی خیلیییی مشکلات رو همراه باهاش هموار کردم خب نمبشه...نمیشه دیگه!

من زندگی پر مشکلی دارم و دلم نمیخواد خودمو بندازم تو یه ازدواج نا امن...منطقم اینو میگه...میگه تا حالا با دلت رفتی... فکر کردی میشه جنگیدی واستادی با بدترین شرایط تو این رابطه کنار اومدی با سخت ترین شرایط...حالا ولی بیست و هشت سالم و این عدد؟منو  ترسونده!خیلی ترسونده...چند ماه دیگه من وارد بیست و نه سالگی میشم در حالی که بلاتکلیف ترین ادم دنیام و ختی نتونستم خودمو به کوچیکترین رویام برسونم...

وای حالم خیلی بده...خیلی بد.ما نمیتونیم باهم باشیم...مجبوریم بریم دمبال سرنوشتمون... و میدونم.میدونم دیگه هیچ کس تو دنیا نیس که اینطوری بلدم بشه...اینطوری بی ادعا دوستم داشته باشه

  نظرات ()
۲۰۶ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/٥

انگار دیروز بود ولی بعد میبینی نه هفت هشت سال گذشته...بعد فکر میکنم چه کشکی 

گذشته.دلم میگیره راستش.میتونست اوضاع خیلی بهتر باشه اما به حدی گه که احساس درموندگی شدید میکنم...دوس دارم برم محو شم...دوس داشتم میشد برم تو گذشته و یه چیزایی رو درست کنم.کی اینطوری شد سرنوشتمون؟کی اینطوری شد؟نمیتونم باورش کنم...نمیتونم بپذیرم

  نظرات ()
۲۰۵ نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱

اونروزی داشتم فکر میکردم نکنه اینم نقشه س؟اینکه انقد همه چی یه جوریه که ما سوق داده میشیم به سمت اصلاح طلبا...نه؟ممکنه دیگه

شب میریم عروسی و به خدا من اصن حالشو ندارم :)))))))))))))))))))))

خدابا من کی پس حالشو دارم؟نمیدونم...حالا مهم هم نیس...

خیلی خوابم میاد اما باید بعد چای سبزم برم سشوار بکشم بعد با بابلیس کمی پایین موهامو حالت بدم و بغدش ارایش واسه اولین بار لباس بلند میپوشم.بلیز دامنه و دامنش بلنده

قبلن دامن بلند پوشیدم اما فقط با کتونی نه با کفش پاشنه بلند 

لاک بزنم و همین دیگه...انقد بیخیالم واسم مهم نیس خوشگل شم

  نظرات ()
مطالب اخیر ۲۱۷ ۲۱۶ ۲۱۵ ۲۱۴ ۲۱۳ ۲۱۲ ۲۱۲ ۲۱۱ ۲۰۹ ۲۰۸
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من جایی برای اینکه خودم باشم مستقر در ماه سایبان دوباره مینویسم بفرما قهوه تلخ! صاد جایی که کوه بوسه میزند بر ماه مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد رژ لب قرمز طعم گس خرمالو شب های روشن ارغنون نیم زن گیلدا مرا ببوس کازیوه پرتال زیگور طراح قالب